آریا

فعل مرکب

تاريخي فعل (گيوي،1380:870) از سه ديدگاه: الف) ديرندگي و ميرندگي  ب) فعل‌يار و ج) چگونگي كاربرد آن، ذكر نموده‌ايم. از آن‌جا كه مقوله‌ي فعل پيوندي عميق و ارتباطي تنگاتنگ با مبحث بلاغت دارد، به ذكر برخي از نكات بلاغي افعال مركب نیز پرداخته‌ایم.

كليد‌واژه: فعل مركب، غزل، حافظ، بلاغت.

 مقدمه

     فعل مركب از ديد ساختار رايج‌ترين و پر بس‌آمد‌ترين نوع فعل در زبان فارسي و به‌ويژه در غزل‌هاي حافظ است؛ چه، از ديرباز در كاربرد فعل فارسي، نوعي ساده‌گريزي و تركيب‌گرايي پا گرفته است و بسياري از فعل‌هاي ساده‌ي كهن، جاي خود را به فعل مركب داده‌اند، از اين رو فعل مركب در زبان فارسي از امتياز و پايگاه ويژه‌اي بر‌خوردار است. 

    بد نيست بدانيم كه تعداد افعال موجود در غزل‌های حافظ 10065 فعل است كه از 1840 مصدر ايجاد شده‌اند. از اين تعداد سهم افعال مركب 1818 فعل از 898 مصدر مي‌باشد كه 257 موردامر، 278 مورد نفي و 157 مورد نهي در ميان آن‌ها مشاهده مي‌شود.

 ما در اين مقاله ضمن تعريف فعل مركب و ذكر ويژگي‌هاي آن و هم‌چنين ارتباط آن با بلاغت كلام، به بررسي این چهار هدف عمده مي‌پردازيم:

1- ويژگي‌هاي ساختاري و كاربردي افعال مركب در غزل‌هاي حافظ چگونه است؟

2 - آيا حافظ از همه‌ي ظرفيّت‌هاي فعل مركب بهره برده است؟

3 - دليل استفاده‌ي بيشتر حافظ از مصدر‌هاي مركب چيست؟

4- آیا میان کاربرد فعل مرکب و زیبایی کلام در غزل‌های حافظ ارتباطی وجود دارد؟

 

 

 

 

 

فعل مركب

     فعل مركب فعلي است كه از پيوند يك « همكرد » مانند: كردن، نمودن، داشتن و... با اسم يا صفت يا بن فعل و يا جزء ديگري كه« فعل‌يار» ناميده مي‌شود، پديد مي‌آيد. مانند: محبت کردن، یاری نمودن، دوست داشتن و...که در آن‌ها واژه‌های محبت، یاری و دوست را فعل‌یار و کردن، نمودن وداشتن را همکرد گویند(گيوي،1380: 869).  برخی دیگر به جاي « همكرد » عنوان « فعل ياور » يا « فعل كمكي » را برگزيده‌اند(فرشیدورد، 1384: 413). دکتر همايون فرّخ( همایون فرخ، 1337: 507-571)و دکتر طباطبايي(طباطبايي، 1384: 26-34 )کلمه‌ي «همراه» را به جاي همکرد به کار برده‌اند.

  دستور‌نويسان براي  افعال مركب ويژگي‌هايي بر شمرده‌اند كه عبارتند از:

الف) ميان« همكرد » و « فعل‌يار » رابطه‌ي نحوي وجود ندارد.

ب) اجزاي تشكيل دهنده‌ي فعل مركب، معمولاً معناي مستقّل خود را از دست مي‌دهند و از تركيب آن دو پيام تازه و سومي به دست مي‌آيد.

ج) معمولا به « فعل‌يار» نمي‌توان حرف نشانه‌ي « را » افزود.

د) به « فعل‌يار» نمي‌توان پسوند صفت برتر « تر » داد. (گيوي، 1380: 869)

بنابر تقسيم‌بندي كتاب دستور تاريخي فعل كه به نظر نگارنده يكي از به‌سامان‌ترين تقسيم‌بندي‌ها در خصوص فعل مركب است، فعل‌هاي مركب اشعار حافظ را از سه ديدگاه مورد ارزيابي  قرار داده‌ايم:

از نظر ديرندگي وميرندگي، از نظر فعل‌يار، از نظر چگونگي كاربرد.

الف) اقسام فعل مركب از نظر ديرندگي و ميرندگي

با وجود دگر‌ساني‌هاي فعل در بستر زمان و فرسودگي و مرگ بسياري از فعل‌ها، گروهي از آن‌ها از دير‌باز ساخت و كاربرد خود را تا امروز حفظ كرده و به حيات خود ادامه داده‌اند و مي‌دهند؛ اين‌گونه فعل‌ها را بنا به نظر دکتر گیوی(گيوي، 1380: 1550) فعل‌هاي ديرنده، و حالت و عمل آن‌ها را ديرندگي ناميده‌ایم.در برابر فعل‌هاي ديرنده، بسياري از فعل‌هاي دوران پيشين به‌تدريج از‌ گردونه‌ي كاربرد بیرون افتاده‌اند؛ اين‌گونه فعل‌ها را كه در فارسی معیار، فعّال و زنده نيستند فعل‌هاي ميرنده، و حالت آن‌ها را ميرندگي ناميده‌ایم.

آن‌چه كه در اين قسمت مورد ارزيابي قرار مي‌گيرد اين است كه چه ميزان از افعال مركب اشعار حافظ ديرنده، پويا و زنده هستند و هم اكنون به حيات خود ادامه مي‌دهند و چه ميزان از اين افعال، كهن وفقط مخصوص پيشينيان بوده و به مرور زمان ازگستره‌ي زبان فارسي خارج شده‌اند.

 

 

1.    فعل‌هاي مركب پويا، ديرنده و زنده:

 به غير از تعـدادي اندك، تمامي فعل‌هاي مركب موجود در غـزل‌هاي حافظ پويا ديرنده و زنده هستند به  اين معنا كه تحولّات زبان هيچ‌گونه تغييري در ساختار و نحوه‌ي كاربرد آن‌ها ايجاد ننموده و امروزه هم با همان شيوه مورد استفاده قرار مي‌گيرند كه به چند نمونه اشاره مي‌شود:

ديگر مكن نصيحت حافظ كه ره نيافت      گم‌گشته‌اي كه باده‌ي نابش به كام رفت  (ص58، 84 ، 9) 1

آن كه عمري شد كه تا بيمارم از سوداي او  گو نگاهي كن كه پيش چشم شهلا ميرمت   (ص64 ،92، 4)

2.  فعل‌هاي مركب كهن:

اين‌گونه افعال كه امروزه تحت تاثير تحولاّت فرسايشي زبان‌، تقريباً از گردونه‌ي زبان فارسي خارج شده‌اند و يا اين‌كه کمتر مورد استفاده‌ي نويسندگان و شعرا قرار مي‌گيرند، در غزل‌هاي حافظ به‌ندرت به‌كار‌رفته‌اند كه عبارتند از:

     یاوه کردن :         که خواجه خاتم جم ياوه‌کرد و باز نجست  (ص23 ، 28 ، 4)

     فسوس کردن:       به فسوسي که کند خصم، رها نتوان‌کرد (ص91 ، 136 ، 3 )

    خداوندي کردن:     خداوندی به جای بندگان کرد (ص161، 245، 12)

    خيال پختن:          خیال حوصله‌ی بحر می‌پزد هیهات (ص 189،290 ، 3 )

    در سفتن:             غزل گفتی ودر سفتی بیا وخوش بخوان حافظ (ص7، 3، 7 )

                             ای بسا در که به نوک مژه‌ات باید سفت   (ص 57 ، 81، 3 )

    گوش داشتن:         دل زناوک چشمت گوش داشتم لیکن (ص306، 473، 11 )

    داوري داشتن:        داوری دارم بسی، یارب، که را داور کنم؟ (ص224، 346، 4 )

    باردادن:                بارم ده از کرم سوی خود تا بسوز دل (ص64، 91، 9 )

    آشنا کردن:           که آشنا نکند در میان آن ملّاح (ص 68، 98، 4 ) 

    پروانه يافتن:          کسی به وصل تو چون شمع یافت پروانه (ص78، 16 ، 3 )

    دم دادن:               فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی؟ (ص207، 318، 5 )

    آب داشتن:            پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی(ص278،432، 1 )

 

با توجّه به مطالب فوق مي‌توان نتيجه گرفت كه ساختار افعال مركب موجود در غزل‌هاي حافظ پويا و زنده است به‌طوري كه مرور زمان و دگرگوني‌هاي زبان هيچ‌گونه تغييري در آن ايجاد ننموده است(به غيراز موارد معدودي كه ذكرشد، البتّه آن هم چنان با استادي تمام به‌كار رفته است كه لطف خاص خود را دارد) و هم اكنون نيز پس از گذشت ساليان هم‌چنان به حيات خود ادامه مي‌دهند و مي‌توان گفت : همين پويندگي افعال يكي از عوامل عمده‌اي است كه باعث جاودانگي، پويايي و فاخر شدن زبان حافظ گرديده است.

ب) اقسام فعل مركب از نظر فعل‌يار

گفتيم يكي از اجزاي فعل مركب « فعل‌يار» است، اينك ضمن بررسي ويژگي‌هاي ساختاري« فعل‌يار» خاطر نشان مي‌سازيم كه حافظ از همه‌ي ظرفيّت‌هاي فعل مركب در حدّ كمال بهره برده است. به طوري كه گاهي از بن فعل ( ماضي و مضارع )، اسم مصدر، حاصل مصدر و مصادر عربي و زماني از اسم، صفت(فاعلي و مفعولي)، شبه جمله و .... به همراه « همكرد » فعل مركب مي‌سازد.

 البتّه نحوه‌ي استفاده از افعال مركب تا حدودي بستگي به « همكرد » دارد، مثلاً همكرد « كردن » از آن‌جا كه قابليّت تركيب با انواع مختلف كلمات مذكور را دارد، پر بس‌آمدترين همكرد در غزل‌هاي حافظ است. امّا بعضي از همكرد‌ها نظير:

     فسون دميدن:     برو فسانه مخوان وفسون مدم حافظ (ص28 ، 35، 7)

     قدر شناختن:      امروز قدر پند عزیزان شناختم  (ص70 ، 102، 4)

     چراغ افروختن:    عقل می‌‌خواست کزان شعله چراغ افروزد (ص101 ، 152، 3)

     لب گزيدن:         می‌گزم لب که چرا گوش به نادان کردم  ( ص207 ، 319، 5)

     خيال گذشتن:    خیال روی تو چو بگذرد به گلشن چشم(ص219، 339، 1)

     گرد افشاندن:      گیسوی حور گرد فشاند زمفرشم(ص219، 338، 7)

     دل ستدن :        دلبر از ما به صد امید ستد اوّل دل(ص237، 367، 6)

     طامات بافتن:      یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد (ص242، 374، 6)

     بيرون جهيدن:     بیرون جهیم سر خوش واز بزم صوفیان (ص243، 375، 4)

     خلاص بخشيدن:  در بحر مایی ومنی افتاده‌ام بیار   می تا خلاص بخشدم از مایی ومنی (ص309، 479، 2 )

چون اين قابليّت را ندارندتنها یک‌بار در غزل‌هاي حافظ به‌كار رفته‌اند.

واینک اقسام فعل مركب از نظر فعل‌يار در غزل‌های حافظ:

1.     اسم + همكرد:

توبه كردم كه نبوسم لب ساقي و كنون    مي‌گزم لب كه چرا گوش به نادان دادم   (ص 207، 319، 5 )

عشق مي‌ورزم و اميد كه اين فن شريف      چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود  (ص 149، 227، 5)

فعل‌یار: توبه، عشق ولب (که اسم هستند) و همکرد: کردم، می‌گزم ومی‌ورزم.

   2.      صفت + همكرد:

آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد         تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد  (ص93، 142، 2 )

امتحان كن كه بسي گنج مرادت بدهند          گر خرابي چو مرا لطف تو آباد كند  (ص 125، 190، 3)

فعل‌یار: پاک و آباد (صفت) و همکرد: کنید و کند.

  3.     تركيب عطفي اسم + همكرد:

همچوحافظ همه شب ناله و زاري كرديم         كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت   (ص60، 85، 6)

خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست      تا در آن آب و هوا  نشو و نمايي بكنيم (ص 244، 377، 4)

   فعل‌یار:  ناله وزاری  و نشو ونما (تركيب عطفي اسم ) و همکرد: کردیم وبکنیم.

4.      بن مضارع + همكرد:

 هر كو نكند فهمي  زآن كلك خيال انگيز   نقشش به حرام ار خود صورت‌گر چين باشد (ص 106، 161، 4)

سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد         وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مي‌كرد   (ص 94، 1،143)

فعل‌یار: فهم وطلب (بن مضارع) و همکرد: نکند ومی‌کرد.

5.      صفت مفعولي (ساختار‌هاي مختلف) + همكرد:

 طريق خدمت و آئين بندگي كردن        خدا را كه رها كن  به ما و سلطان باش  (ص 179، 273، 5)

 تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد               وجود نازكت آزرده‌ي گزند مباد   (ص 72، 106، 1)

 فعل‌یار: رها وآزرده (صفت مفعولی) و همکرد: کن ومباد.         

6.      صفت فاعلي ( ساختار هاي مختلف ) + همكرد:

گر مي فروش حاجت رندان روا كند        ايزد گنه ببخشد و دفع بلا كند    (ص 122، 186، 1 )

 از هر كرانه تير دعا كرده‌ام روان              باشد كزان ميانه يكي كارگر شود   (ص 148، 226، 4)

فعل‌یار: روا و کارگر(صفت فاعلی) و همکرد: کند وشود.

7.     اسم مصدر( ساختار‌هاي مختلف) + همكرد:

 درويش مكن ناله ز شمشير احبّا                  كه اين طایفه از كشته ستانند غرامت    (ص62، 89، 6)

شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگارما    بسي گردش كند گردون بسي ليل و نهار آرد(ص77، 115، 3)

فعل‌یار:  ناله وگردش (اسم مصدر) و همکرد: مکن وکند.

8.     حاصل مصدر مشتق يايي + همكرد:

اي صبا بندگي خواجه جلال‌الدين  كن    كه جهان پر سمن و سوسن آزاده كني ( ص311، 481، 8 )

به ادب نافه‌گشايي كن از آن زلف سياه     جاي دل‌هاي عزيز است به‌هم بر مزنش (ص183، 281، 4)

فعل‌یار: بندگی و نافه گشایی(حاصل مصدر مشتق يايي) و همکرد:کن وکن.

9.     قيد + همكرد ( مصدر قيدي):

برخی از اسم‌ها وصفت‌ها که در جمله، نقش قیدی بر عهده می‌گیرند، گاهی به صورت فعل‌یار با همکرد می‌آیند وفعل مرکبی می‌سازند که آن فعل‌یارها را نمی‌توان قید فعل وجمله دانست.

ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد              هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند (ص120، 182، 2)

بيرون جهيم سرخوش از بزم صوفيان        غارت كنيم باده و شاهد به بر‌كشيم  (ص243، 375، 4)

فعل‌یار:  پیش و بیرون(قید) و همکرد: نهد وجهیم.

10.      بن ماضي و بن مضارع يك فعل + همكرد:

خداي را به ميم شست وشوي خرقه كنيد    كه من نمي‌شنوم بوي خير از اين اوضاع ( ص190، 292، 3)

شست وشويي كن و آن‌گه به خرابات خرام     تا نگردد زتو اين دير خراب، آلوده  (ص272، 3،423)

فعل‌یار: شست وشوي و  شست وشويي ( بن ماضي + بن مضارع يك فعل)و همکرد: کنید وکن.

11.      شبه جمله + همكرد:

قدم دريغ مدار از جنازه‌ي حافظ           كه گرچه غرق گناه است مي‌رود به بهشت (ص56، 79، 7)

بيا و سلطنت از ما بخر به مايه‌ي حسن    وزين معامله غافل مشو كه حيف خوري (ص291، 452، 12)

فعل‌یار:  دريغ و حيف (شبه جمله)  و همکرد: مدار و خوري.

12.      مصادر عربي + همكرد:

مصدر‌هاي عربي عموماً و مصدر‌هاي ثلاثي مزيد خصوصاً كه خود معناي مصدري دارند اغلب در فارسي با  همكرد‌هاي گوناگون تركيب مي‌يابند و مصدر يا فعل مركب مي‌سازند و يكي از پر بس‌آمد‌ترين فعل‌يارهاي رايج در زبان فارسي هستند.

 بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم   گر امتحان بكني مي، خوري و غم نخوري  (ص291، 452، 7)

 مرا تا عشق تعليم سخن كرد                 حديثم نكته‌ي هر محفلي بود   (ص143، 217، 7)

 من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه      قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم (ص207،319، 2)

فعل‌یار: امتحان، تعليم و قطع (مصادر عربي) و همکرد: بكني، كرد و كردم.

پ) اقسام فعل مركب از نظر چگونگي كاربرد

فعل‌های مرکب در غزل‌های حافظ به شیوه‌های گوناگون به کار رفته است که ما در زیر به شرح آن‌ها می‌پردازیم:

1.     فعل‌يار + همكرد (بدون فاصله)

ساختار تعداد 1159 مورد از افعال به‌كار‌رفته در غزل‌های حافظ بدين‌گونه مي‌باشد:

گر از سلطان طمع كردم خطا بود              ور از دلبر وفا جستم، جفا كرد  (ص87، 5،130)

مَلَك در‌سجده‌ي آدم زمين‌بوس تو نيّت‌كرد     كه در‌حسن تو لطفي ديد بيش حدّ‌انساني (ص307، 474، 5)

2.     فعل‌يار + فاصله +همكرد (666 مورد)

بي معرفت مباش كه در من يزيدعشق           اهل نظر معامله با آشنا كنند    (ص129، 196، 5)

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد          گر اعتماد بر الطاف كار ساز كنيد     (ص160، 4،244)

3.    همكرد + فعل يار( 126 مورد)

چندان كه زدم لاف كرامات و مقامات            هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد  (ص109،74، 6)

كسي كه به وصل تو چون شمع يافت پروانه     كه زير تيغ تو هر‌دم سري دگر  دارد  (ص78، 116، 3)

4.    همكرد + فاصله + فعل يار (38 مورد )

كي كند سوي دل خسته‌ي حافظ نظري؟      چشم مستش كه به هر گوشه خرابي دارد   (ص83، 124، 9)

كي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم           مظلومي ار شبي به در داور آمدي  (ص283 ،439، 8)

5.     فعل‌يار +« همي» + همكرد ( 4 مورد)

پيش كمان ابرويش لابه همي‌كنم ولی    گوش كشيده است از آن، گوش به من نمي‌كند  (ص126،192،4)  هر گل نو ز گل‌رخي ياد همي‌كند ولي       گوش سخن شنو كجا؟ ديده‌ي اعتبار‌ كو؟ (ص266 ،414،2)

و) خجلت همي‌برم: (ص43،60،3) شرم همي‌آيدم : (ص189،290،6)

6.    «همي» + همكرد + فعل يار( 3 مورد)

گوييا خواهد گشود از دولتم كاري كه دوش    من همي‌كردم دعا و صبح  صادق مي‌دميد(ص157، 240، 4)

ز دلبرم كه رساند نوازش قلمي ؟                     كجاست پيك صبا گر همي‌كند كرمي ؟ (ص 304، 1،471)

و: همي‌كند تحميق :  (ص195،298،9)

7.    فعل مضارع است + ضمير پيوسته‌ي «ت» به جاي شناسه‌ي «ي» + فعل‌يار  

 حافظ ز خوب‌رويان بختت جز اين‌قدر نيست    گر نيستت رضايي حكم قضا بگردان  (ص248، 7،384)

8.    فعل‌يار + پيش‌واژك (ب) + همكرد (به سبك كهن)

ساختار 78 مورد از فعل‌هاي مركب موجود در غزل‌هاي حافظ بدين شيوه است كه از اين تعداد 35 مورد امر مركب مي‌باشد:

آن روز شوق ساغر مي، خرمنم بسوخت        كه آتش ز عكس عارض ساقي در آن گرفت  (ص61،87، 6)

هزار جهد بكردم كه يار من باشي                مراد بخش دل بي قرار من باشي    (ص294، 1،457)

 

 

 

ارتباط فعل مركب با بلاغت

ساختار دستوري كلام تار و پودي است كه در اين‌گونه آثار گران‌قدر ادبي در دست هنرمندان خوش ذوق و با سليقه قرار گرفته و با طرح نقشه‌اي ابتكاري و ماهرانه در هم تنيده شده است و اين هنرمندان از كارگاه طبع سليم و فكر مصيب خود «حلّه‌اي  تنيده ز دل و بافته ز جان» را كه همان  بلاغت كلام است بيرون داده‌اند.

بديهي است كه غفلت از اين ارتباط تنگاتنگ بين دستور و بلاغت نه تنها شخص را از درك وسيع و عميق معاني و مقاصد منظور در كلام عاجز مي‌كند، بلكه باعث سردر‌گمي و بروز اختلافات بيشتر در مسائل دستور زباني مي‌شود. بنابراين باید گفت که از فعل سخن گفتن ناچار به بلاغت مي‌انجامد.

در غزل‌هاي حافظ فعل مركب به اشكال گوناگون به‌كار رفته‌است.گاهي اجزاي آن بدون فاصله ايجاد ظرافت نموده‌اند، زماني با فاصله انداختن ميان آنها زيبايي آفرين شده و گاهي نيز با جابه‌جايي اجزا، بدون فاصله و يا با فاصله، تجلّي بلاغت شده‌اند.

در اين‌جا براي نشان دادن اين ارتباط تنگاتنگ ميان كاربرد فعل مركب و بلاغت در غزل‌هاي حافظ به بررسي برخي از نمونه هاي شعري وي مي‌پردازيم:

در بيت :

مي‌فكن بر صف رندان نظري بهتر از اين           بر در ميكده مي‌كن گذري بهتر از اين

به نظر شما عامل زيبايي فوق العاده‌ و ظرافت بي نظير اين بيت مديون كدام قسمت آن است؟ آيا آن‌چه باعث اين عظمّت گرديده، توانمندي و استحكام ايستگاه كلام يعني فعل نيست؟ بي‌شك اين‌گونه است. حافظ با هوشمندي تمام و با پرواز دادن قوّه‌ي تخيّل و با توجّه به قابليّت تفكيك پذيري اجزاي فعل مركب،  لنگر  كلام را چنان بر ساحل مراد رسانيده كه حتــي در  نظر نخست اين عظمّت و استحكام و ظرافت به وضوح قابل مشاهده است.

مورد ديگر، اين كه حافظ جهت تاكيد انديشه‌ي خويش علاوه بر تقديم همكرد،  آن را با پيش‌واژ‌ك «مي» همراه نموده تا از اين رهگذر علاوه بر داشتن بار تاكيدي مضاعف، بيش از پيش بر زيبايي هنري و عظمّت شعر خويش بيفزايد. بنابراين مي‌بينيم كه چگونه انديشه و تخيّل حافظ با بيان رسا و قدرت‌مند وي همراه  مي‌شود و به حدّ اعلاي زيبايي مي‌رسد. اين يعني «پيوند دادن دستور و بلاغت» - البتّه نقش رديف « بهتر از اين» را در ايجاد این زيبايي نبايد نا‌ديده گرفت-.

در نمونه‌هاي زير:

_ سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

_ دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد

_ چون پياله دلم از توبه كه كردم بشكست

_ خداي را به ميم  شست و شوي خرقه كنيد

 صرف داشتن انديشه‌اي عالي، زيبا آفرين نيست؛ بلكه انديشه عالي نياز به قالبي به‌سامان و ظريف و متعالّي دارد تا به اوج كمال خويش برسد. حافظ در مثال‌هاي فوق- که حرفي است از هزاران كاندر عبارت آمد- نشان مي‌دهد كه چگونه شاعري با خلاقيّت بي‌نظير خود فكر اصلي و محوري را در جايگاه رديف مي‌نشاند و با حفظ نقش موسيقايي آن بر آن‌چه مي‌انديشيده و احساس مي‌كرده،  تاكيد بيشتري مي‌ورزد.

آري قدرت خارق‌العاده‌ي نيروي تخيّل و ذوق هنري و زيبايي آفرين شاعر است كه با چينش درست و به‌جاي فعل در اثناي سخن، موجب اين بلاغت و فصاحت شده است.

 گاهي هنر و زيبايي در هنجار گريزي است:

- من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

- نه حافظ مي‌كند تنها دعاي خواجه توران شاه

حافظ همه‌ي ظرفيّت‌هاي فعل مركب را به طرق گوناگون در خدمت استحكام، ظرافت و شيوايي كلام خويش گرفته‌است. مثلاً در دونمونه‌ی فوق مي‌بينيم كه افعال مركب (راه بردن) و (دعا كردن) را به چه شكل به‌كار برده است.اولاً «همكرد» را مقدّم نموده-  براي تاكيد كلام - ثانياً با توجّه به این‌‌كه فعل منفي است و       مي‌بايست پيش‌واژك « ن » را به همكرد وصل كند اما انگار كه روح سركش و بلند شاعر و لطف خدادادي سخن وي بسي بالاتر از بديهي سرايي است و از آن‌جا كه شگرد حافظ «به‌گزيني» است از اين كه شكل متعارف فعل نفي را به‌كار گيرد ابا داشته، و با گريز از هنجار كلام آن را به صورت « نه ... بردم راه» و « نه ... مي‌كند....دعا» بيان نموده تا از اين رهگذر هم به كلام خويش تاكيد بيشتري ببخشد و هم اوج ظرافت و زيبايي و بلاغت شعر خويش را به منصّه‌ي ظهور برساند.

در مثال‌هاي زير:

... قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم

مرا تا عشق تعليم سخن كرد....

عامل ظرافت بخش و هنر‌گستر اين مثال‌ها صرف فعل مركب نيست بلكه چگونگي كاربرد آن‌ها است. حافظ به راحتي مي‌توانست بگويد: « اين مرحله را با مرغ سليمان قطع كردم» و يا «تعليم كرد» را بدون فاصله ذكر كند امّا ديگر شعر نبود، نثر بود. در اين دو مصراع حافظ علاوه بر اين‌كه از تركيب دو مورد از مصدر‌هاي عربي « تعليم و قطع » با همكرد « كرد‌ » فعل مركب ساخته، مي‌بينيم كه با آوردن مفعول، در ميان اين اجزا، فاصله انداخته و اين‌بار،  زيبايي كلامش را لباس نو ديگري پوشانده و به طرز عجيبي آراسته است.

 از سوي ديگر بايد گفت كه حافظ در به‌كارگيري زبان ادبي يعني استفاده‌ي كامل از بديع و بيان و ايجاد روابط متعدد موسيقايي معنايي بين كلمات، گوي سبقت را از همگان ربوده است.در زير به ‌عنوان نمونه به بخشي از آرايه‌هاي ادبي مربوط به فعل مركب كه باعث زيبايي مضاعف غزل‌هاي حافظ شده است، پرداخته مي‌شود.

ايهام:  

ايهام شاخصّه‌ي اصلي و ويژگي برجسته‌ي اشعار حافظ است:

ساقي به صوت اين غزلم كاسه مي‌گرفت         مي‌گفتم اين حديث و مي ناب مي‌زدم

ايهام تناسب:

 كدام آهن دلش آموخت اين آئين عيّاري            كز اوّل چون برون آمد ره شب زنده داران زد

بين «عيّار» و« ره زدن » تناسب و بين آنها و هم چنين« شب زنده دار» ايهام تناسب است.

ايهام تضاد:

خيال شه‌سواري پخت و شد ناگه دل مسكين        خداوندا نگه‌دارش كه بر قلب سواران زد

«نگه داشتن» به معناي حفظ كردن است، امّا در معناي ايهامي توقف با « شدن » به معناي « رفتن » ايهام تضاد دارد.

استخدام :

 در عين گوشه‌گيري بودم چو چشم مستت         واكنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل

« مايل شدن» در پيوند با ابرو، به معناي «خميده و چنبرين »است، در پيوند با حافظ در معناي «دوستار»     مي‌باشد.

كنايه:

من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست     كه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد

جناس مذّيل:  بين « صلاح » و« صلا » جزء اول فعل مرکب در بیت بالا.

اشتقّاق:

زمشرق سر كو، آفتاب طلعت تو            اگر طلوع كند طالعم همايون است

بين « طلعت » و « طالع » با » طلوع » جزء اول فعل مركب .

 

 

 

 

 

نتيجه:

از آن‌جا كه قابليّت تقديم و تاخير اجزاي فعل مركب و هم‌چنين فاصله انداختن بين آن اجزا، ويژگي شاخص افعال مركب است، يكي از پربس‌آمدترين افعال در زبان فارسي به‌ويژه در شعر حافظ به‌شمار مي‌رود؛ شاعر به مقتضاي وزن ناچار به جابه‌جايي اجزاي كلام است و افعال مركب نيز با توجّه به قابليّت فوق، دست شاعر را در بيان انديشه هايش باز مي‌گذارد. حافظ از اين ويژگي‌ افعال مركب با آگاهي كامل، در حدّ كمال بهره برده و با استفاده از همه‌ي ظرفيّت‌هاي فعل مركب و پيوند زدن آن با بلاغت توانسته شعر خود را به اوج فصاحت و شيوايي برساند. با توجّه به آن‌چه كه گفته شد نتيجه مي‌گيريم كه تنوّع در به‌كارگيري مصادر مركب، ويژگي برجسته‌ي شعر حافظ است؛ به طوري كه از كل 1840 مصدر موجود در غزل‌هاي حافظ، 898 مصدر  مربوط به فعل مركب مي‌باشد و در مقايسه با مصدر‌هاي ساده موجود در شعر حافظ بايد بگوييم مصادر مركب تقريباً پنج برابر مصادر ساده، به‌كار گرفته شده است. اين يعني نو‌آوري، نشاط، تازگي، تنوّع مضامين، حيات، پويايي و نهايتاً جاودانگي. قابل توجّه اين‌كه همكرد« كردن » پر بس‌آمدترين همكرد در غزل‌هاي حافظ است كه 702 بار با فعل‌هاي مختلف اعم از تکراری وغیر تکراری به‌كار رفته است. البتّه علّت اين امر- همان‌طوری که ذکر شد- آن است كه همكرد «كردن» قابليّت تركيب با انواع مختلف كلمه از اسم و صفت و.... گرفته تا شبه جمله و مصادر عربي و ... را دارد. كم بس‌آمدترين همكرد‌هاي افعال مركب نيز كه تنها يك بار در غزل‌هاي حافظ به‌كار گرفته شده‌اند به شرح زير مي باشدکه شاهد مثال‌های آن‌ها به همراه آدرس دقیقشان در صفحه‌ی سه ذکر گردید:

فسون دميدن، قدر شناختن، چراغ افروختن، لب گزيدن، خيال گذشتن، گرد افشاندن، دل ستدن، طامات بافتن، بيرون جهيدن، خلاص بخشيدن.

ساختار اکثر فعل‌های مرکب موجود در غزل‌های حافظ به صورت «اسم+ همکرد» است.

اغلب افعال موجود در غزل‌های حافظ پويا، ديرنده، و زنده هستند و درصدبسیار كمي از آن‌ها  كهن مي باشد. در زمينه‌ي بلاغت نيز بايد گفت افعال مركب في نفسه زمينه‌ي بلاغت‌گستري و هنر‌بخشي دارند،  امّا صرف داشتن اين ويژگي امتيازي خشك و بي روح است و بايد ذهن وقّاد و زيبايي آفرين و هنر‌گستري هم چون حافظ باشد تا با پيوند اين ويژگي افعال مركب با بلاغت، ايجاد زيبايي و ظرافت نمايد كه الحقّ والانصاف حافظ از اين قابليّت بلاغت‌گستري افعال مركب آگاهي كامل داشته و آن را به خوبي در خدمت بيان انديشه‌ها،  احساسات و عقايد خويش گرفته است و در اين زمينه اگر نگوييم بي‌نظير، به جرأت مي‌توان گفت كم نظير است. در نهايت بايد گفت بين افعال مركب و مبحث بلاغت ارتباطي عميق و تنگاتنگ وجود دارد به طوري كه

بخش مهمي از زيبايي  و بلاغت نهفته در غزل‌هاي حافظ مديون به‌كار‌گيري فعل مركب و چگونگي كاربرد آن است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

- احمد گيوي، حسن(1380)، دستور تاريخي فعل، دوجلد، تهران، نشر قطره.

- انوري، حسن وحسن احمدي گيوي(1368)، دستور زبان فارسي2 ، تهران، انتشارات فاطمي.

- باطنی، محمد رضا (1371)، نگاهی تازه به دستور زبان، انتشارات آگاه، چاپ پنجم.

- خرمشاهي، بهاءالدين (1368)، حافظ نامه، تهران، انتشارات سروش.

- شريعت، محمد جواد(1371)، دستور زبان فارسي، انتشارات اساطیر.

- شميشا، سيروس(1382)، سبك شناسي، انتشارات دانشگاه پيام نور.

- عماد افشار، حسين(1372)، دستور و ساختمان زبان فارسي، تهران، انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي.

- فرشيدورد، خسرو(1384)، دستور مفصّل امروز، تهران، انتشارات سخن.

- -------------- (1383)، فعل و گروه فعلي و تحول آن در زبان فارسي، تهران، انتشارات سروش.

- كزاري، مير جلال‌الدين (1373)، بديع، تهران، نشر مركز.

--------------------  (1373)، بيان، تهران، نشر مركز.

- منصور، جهانگير(1385)، ديوان حافظ( بر اساس نسخه‌ي قزويني و دكتر غني) تهران، انتشارات دوران.

- ناتل خانلري، پرويز(1382)، تاريخ زبان فارسي، جلد 2، تهران، انتشارات نشر نو.

- وحيديان كاميار، تقي با همكاري غلامرضا عمراني(1384)، دستور زبان فارسي 1، تهران، انتشارات سمت

- همایون فرّخ، عبدالرحیم (1337)، دستور جامع زبان فارسی، تهران، انتشارات علی اکبر اعلمی.

 

فهرست مجلات:

-  دبير مقدم، محمد(1374)، فعل مركب در زبان فارسي، مجلّه‌ي زبان شناسي، شماره 1 و 2 پياپي 23 و 24

-  طباطبايي، علاء‌الدين(1384)، فعل مركب در زبان فارسي، نامه‌ي فرهنگستان، دوره هفتم، شماره دوم، ص‌26 - 34

-  فرشيدورد، خسرو(1373)، فعل مركب و ساختمان آن، مجلّه‌ی آشنا، شماره‌ي نوزدهم، سال سوم، مهر و آبان.      

  

 

 



1 . بر اساس تقسيم بندي دكتر احمدي گيوي در دستور تاريخي فعل ج 1. ص 839 افعال از حيث ساختمان به هفت   دسته‌ي : ساده، مركب،پيش‌وندي، پيش‌وندي مركب، عبارت فعلي، گروه فعلي و ناگذر يك‌شخصه تقسيم مي‌شود.

1 . شماره غزل ها و ابيات بر اساس نسخه‌ي علامه قزويني و دكتر غني چاپ هشتم ( 1385)به كوشش جهانگير منصور       مي‌باشد، به اين ترتيب كه عدد سمت راست بيانگر شماره صفحه، عدد مياني بيانگر شماره غزل و عدد سمت چپ نشانگر شماره بيت است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

الفبای فارسی
مجموع نشانه‌هایی که برای نشان دادن آواهای هر زبان به‌کار مي‌رود، الفبای آن زبان نامیده مي‌شود.
این نشانه‌ها در زبان فارسی 32 تا است.
واج
هر کدام از آواهای زبان را  واج  مي‌گویند. واج عبارت است از کوچک‌ترین واحد صوتی متمایز.

واج‌ها دو دسته‌اند: مصوت، صامت

1-  مصوت یا صدادار: آوایی است که با لرزش تار آواها از گلو بیرون مي‌آید و هنگام ادای آن دهان گشاده مي‌ماند.

در زبان فارسی امروز شش مصوت وجود دارد.

مصوت کوتاه:  
خط آوایی:

مصوت بلند:

خط آوایی:

2-صامت یا بی صدا: واج‌هایی که در ادای آن‌ها جریان هوا پس از گذشتن از نای گلو در نقطه‌اي میان گلو  و لب، ناگهان بر اثر مانعی متوقف مي‌شود.

شماره صامت‌ها در زبان فارسی امروز 23 صامت است که عبارتند از:
ء ب پ ت ج چ خ د ر ز س ش ف ق ک گ ل م ن و ی ه

البته برای نشان دادن برخی از صامت‌ها چند نشانه به‌کار مي‌بریم مثلا: ز، ذ، ض، ظ

ا ،و، ی سه  نشآن‌هاي هستند که گاهی صامت و گاهی مصوت هستند این نشانه‌ها اگر واج دوم هجا باشد مصوت است و در غیر این صورت صامت:
با دام، بود، بید (مصوت)
ابر، ورد، یزد (صامت) 

ه: صامت است. (هنر، شهر، راه)
البته گاهی در پایان کلمه نشانه مصوت کوتاه (-ِ) است.
خانه، گربه

مصوت مرکب: بعضی زبان‌شناسان معتقدند که در زبان فارسی دو مصوت مرکب نیز وجود دارد:

1- در واژگان فردوسی، نوروز، روشن

2- درواژگان  مِی، کِی، رِی

اما بعضی این مصوت را یک مصوت و یک صامت کوتاه مي‌دانند.    

تعریف جمله:
مجموعه‌اي از واژگان که دارای معنی مستقل و تمام باشد جمله خوانده مي‌شود.
جمله سخنی است که حداقل دارای دو جزء اصلی باشد.

نهاد و گزاره.
در جمله حداقل یک فعل وجود دارد.

گروه، واژه، واژک
هر جمله از جزء‌هاي کوچک‌تری تشکیل مي‌شود:

1- گروه: دارای یک هسته و چند وابسته است.

دانش‌آموزان (هسته) کلاس (وابسته) پنجم (وابسته).

2-واژه: هر کدام از جزء‌هاي هسته را واژه‌اي تشکیل مي‌دهد. 

3- واژک: بعضی واژه‌ها از جزء‌هاي کوچک واژک تشکیل مي‌شوند.

دانش‌آموزان (واژه) کلاس (واژه) پنجم (واژه)

چهار واژک          1 واژک        2 واژک

کسره اضافه هم واژک است.

تعریف واژک: کوچک‌ترین واحد زبان است که دارای بار دستوری و معنایی است و  نمي‌توان آن را به واحد کوچک‌تری تقسیم کرد.

ارکان جمله
 بعض از اجزاء جمله نقش اساسی‌تری دارند که به آن‌ها ارکان جمله مي‌گویند.
1- جمله‌هاي که فعل تام دارند دارای دو رکن هستند:  علی (فاعل) آمد(فعل).

2- جمله‌هاي که فعل ربطی دارند دارای سه رکن هستند:  هوا (مسندالیه) سرد (مسند) شد (فعل).

جایگاه و ترتیب اجزا ء جمله
نهاد: معمولا در صدر جمله مي‌آید.
فعل: همیشه در آخر جمله مي‌آید.
مسند: قبل از فعل ربطی مي‌آید.
مفعول: معمولا پیش از فعل ربطی مي‌آید.

متمم: پس از نهاد و  پیش از مسند مي‌آید.
اگر جمله هم مفعول هم متمم داشته باشد اول مفعول بعد متمم مي‌آید.
یوسف (فاعل) کتاب را (مفعول) به کتابخانه (متمم) داد (فعل).
منادا: در آغاز جمله و پیش از نهاد مي‌آید.

بدل: بعد از مبدل‌منه مي‌آید.
تمیز: معمولا قبل از فعل مي‌آید.
مضاف‌اليه: بعد از مضاف مي‌آید.
صفت بیانی:معمولا پس از موصوف مي‌آید اما صفات پیشین مثل اشاره و پرسش قبل از موصوف مي‌آید.
قید: معمولا در آغاز جمله مي‌آید. اما در جاهای دیگر جمله هم جای مي‌گیرد.

جمله از حیث مفهوم به چهار نوع تقسیم مي‌شود: خبری، پرسشی، عاطفی و امری

1- جمله خبری: در آن از وقوع کار یا بودن و پذیرفتن حالتی به اثبات با نفی خبر مي‌دهیم.

2- جمله پرسشی: در آن درباره چیزی یا کسی سوال مي‌پرسیم.

3- جمله عاطفی: که با آن یکی از عواطف خود از قبیل تعجب، تمنی، خشم و جز آن‌ها را بیا ن مي‌کنیم.
چه هوای خوبی!
2- جمله غیرمستقیم یا نادستورمند:  جمله‌اي است که در آن، اساس نظم طبعی و آیین ترکیب اجزا و ارکان به‌هم خورده باشد. باز برگردم به تاریخ (متمم بعد از فعل)

جمله فعلی و جمله اسنادی
1- جمله فعلی: جمله‌ايست که از نهاد و فعل تام ساخته شده باشد و دارای دو رکن باشد: نهاد + فعل: علی آمد.

2- جمله اسنادی: به جمله‌اي مي‌گویند که از نهاد و مسند و فعل ربطی ساخته شده باشد یعنی دارای سه رکن باشد.
هوا (نهاد) سرد (مسند) است (فعل ربطی).
جمله بی فعل: به جمله‌اي گفته‌اي مي‌شود که در ظاهر فعل نداشته باشد و فعل در ژرف ساخت یعنی در تقدیر باشد.
صبح بخیر، ایستادن ممنوع

جمله ساده، جمله مرکب

1-جمله ساده: جمله است که در آن تنها یک فعل به‌کار رفته باشد. علی به کتابخانه رفت.

 2-جمله مرکب: جمله‌اي است که در آن بیش از یک فعل به‌کار رفته باشد. علی به کتابخانه رفت تا درس بخواند.

جمله مستقل و ناقص
1- جمله مستقل یا کامل: جمله‌اي است که به تنهایی مفهوم روشن و کامل دارد. (آزادی بزرگ‌ترین نعمت‌هاست.)

2 -جمله ناقص: جمله ساده‌اي است که به تنهایی مفهوم روشن و رسایی ندارد.  (اگر وقت داشتم...)

جمله مثبت و منفی

1-جمله مثبت: جمله‌ايست که چیزی را خبر مي‌دهد یا طلب مي‌کند.

شیرین درس مي‌خواند. برای امتحان آماده شو.

2- جمله منفی: جمله‌اي است که چیزی را نفی کند یا عدم آن را طلب کند.

 شیرین درس نمي‌خواند. برای امتحان آماده نشو.

جمله معترضه: جمله‌اي است که در ضمن جمله اصلی مي‌آید و مفهومی یا نکته‌اي را توضیح مي‌دهد و اگر آن را حذف کنیم خللی در مفهوم اصلی پدید نمي‌آید. این جمله را بین دو ویرگول یا دو خط تیره مي‌گذارند.

استادم – خدا او را بیامرزد – مرد سخن‌شناسی بود.

جمله مرکب:
جمله‌هایی هستند که معنی آن‌ها با یک فعل تمام نمي‌شود و برای آن که معنی کاملی را برسانند به چندین فعل نیاز دارند. جمله مرکب از دو جمله پایه و پیرو تشکیل شده است.

1- جمله پایه: جمله‌اي است که غالباً غرض اصلی را در بر دارد.
2- جمله پیرو: جمله‌اي است که معنی کاملی ندارد و جمله ناقصی است که مفهومی از قبیل زمان، مکان، شرط و جز آن را به مفهوم جمله پایه مي‌افزاید.

راه‌های تشخیص جمله پایه و پیرو:
1- معمولا جمله پایه غرض اصلی گوینده را در بردارد و جمله دیگر جمله پیرو است.
2- جمله پیرو غالباً همراه یکی از حروف ربط مي‌آید.
3- فعل در جمله پیرو مي‌تواند به مصدر یا صفت تاویل شود.

تذکر: جمله پیرو به مصدر یا صفت تاویل مي‌شود و در جمله پایه یک نقش نحوی بر عهده مي‌گیرد که به بررسی این نقش‌ها مي‌پردازیم.
الف - جمله پیرو به تاویل مصدر

1- در نقش نهاد: برای روشن کردن اتومبیل کافی است (پایه)، استارت بزنید (پیرو).

استارت زدن (نهاد) برای روشن کردن اتومبیل کافی است.

2- در نقش مفعول: تقاضا کرده است (پایه) که (حرف ربط) به شهر منتقل شود (پیرو).
به شهر منتقل شدن را تقاضا کرده است. 
3- در نقش مضاف‌الیه: امید هست (پایه) که غم دلم نقصان پذیرد (پیرو).
امید ]نقصان‌پذیرفتن غم دل -مضاف‌الیه [ هست.

4- در نقش مسند: دیده را فایده آن است )پایه( که دلبر بیند )پیرو(.
فایده دیده دلبردیدن )مسند( است.
5- در نقش قید: تا سر زلف تو در دست نسیم افتاده است )پیرو(  دل سو دا زده از  غصه دو نیم افتاده است )پایه(
از هنگام )قید( افتادن سر زلف  تو در دست نسیم، دل سو دا زده از غصه دو نیم افتاده است.

ب- جمله پیرو به تاویل صفت:
دو حالت دارد یا نقش صفتی مي‌پذیرد یا صفت جانشین موصوف است در نتیجه نقش‌هاي اسم را مي‌پذیرد.

حالت اول:  صفت
دانشجویی که مي‌کوشد (پیرو)، موفق مي‌شود (پایه).
دانشجوی کوشا (صفت) موفق مي‌شود.
حالت دوم: صفت جانشین موصوف
1- نقش نهاد
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد    بی‌گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد 
                    پیرو                                 پیرو                                   پایه

هر آورنده و شمارنده عیب  دگران پیش تو، بیگمان عیب تو... خواهد برد.

           صفت جانشین موصوف، نهاد

 2-نقش مفعول:
دوست مشمار آن که در نعمت زند     لاف یاری و بردار خواندگی
        پایه                                          پیرو

آن ]در نعمت لاف یاری و برادر خواندگی زننده [ را دوست مشمار.

                                        مفعول

3- منادا:
ای که در کوچه معشوقه ما مي‌گذری      بر حذر باش که سر مي‌شکند دیوارش
                                         پیرو                        پایه

ای ] در کوچه معشوقه ما گذرنده [ بر حذر باش 

منادا

ضمیر اشاره در جمله مرکب
گاهی در جمله مرکب ضمیر اشاره‌اي مي‌آید که مرجع آن، همان مصدر یا صفت ﻣﺆول است و ضمیر اشاره هر نقش نحوی داشته باشد مصدر یا صفت ﻣﺆول نیز آن نقش را خواهد داشت.

آن که مي‌کوشد موفق مي‌شود.

نهاد      پیرو           پایه

آن کوشنده موفق مي‌شود.

صفت  نهاد مسند فعل

فعل از جهت ساختمان
 در زبان فارسی فعل از جهت ساختمان به شش دسته تقسیم مي‌شود.
1- ساده: رفت.
2-پیشوندی: در رفت.
3- مرکب: زمین خورد.
4- پیشوندی مرکب: دم در کشید.
5- عبارت فعلی: از چشم افتاد.
6- لازم یک شخصه: سر دم شد.

ساختمان فعل ساده
هم‌چنانکه در دستور 1 گفته شد با حذف ن از مصدر بن ماضی بدست مي‌آید: رفتن – رفت
اما ساختن بن مضارع از بن ماضی قاعده ساده‌اي ندارد ولی آن‌ها را مي‌توان در هشت گروه جای داد اگر چه استثناهایی هم وجود دارد.

گروه اول: فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ”یدن” ختم مي‌شود. در این گروه پس از حذف ”ید” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی           بن مضارع

آرامیدن              آرامید                 آرام

باریدن                بارید                  بار

استثناهای گروه اول:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
آفریدن                آفرید                              آفرین
گزیدن                گزید                               گزین
شنیدن              شنید                             شنو
دیدن                  دید                                بین
چیدن                 چید                               چین

گروه دوم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ”دَن” ختم مي‌شود. در این گروه پس از حذف ”د” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

راندن                 راند                               ران

کندن                 کند                                کن

استثناهای گروه دوم:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 
آزرد                   آزار
آمدن                  آمد                                آ
بردن                  برد                                بر
زدن                   زد                                 زن
شدن                 شد                               شو
کردن                  کرد                                کن
مردن                 مرد                                میر

گروه سوم: فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ”ودن” ختم مي‌شود در این گروه پس از حذف ”د” از بن ماضی، ”و ” به ” آ ” تبدیل مي‌شود تا بن مضارع به دست آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 

آسودن               آسود                             آسا

آزمودن               آزمود                             آزما

استثناهاي گروه سوم:

 
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع 

بودن                  بود                                بود
درودن                درود                               درو

گروه چهارم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ”ادَن” ختم مي‌شود در این فعل‌ها  پس از حذف ”اد” از بن ماضی، بن مضارع به دست مي‌آید.

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

افتادن                افتاد                              افت

ایستادن             ایستاد                           ایست

استثناهاي گروه چهارم:

مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع    

دادن                  داد                                ده

زادن                  زاد                                 زا

گروه پنجم: فعل‌هایی که مصدر آن به ختن ختم مي‌شود در این فعل‌ها با حذف ت از بن ماضی و تبدیل خ به ز بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
اندوختن                         اندوخت                         اندوز
آموختن              آموخت                           آموز
استثناهاي گروه پنجم:
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع

شناختن             شناخت                         شناس
فروختن              فروخت                           فروش
گسیختن            گسیخت                         گسل

گروه ششم: فعل‌هایی است که مصدر آن به ستن ختم مي‌شود در این فعل‌ها ﭘﺲ از حذف ست از بن ماضی، بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
آراستن             آراست                           آرا
توانستن             توانست                         توان

در فعل‌هایی این گروه گاهی فقط یک صامت و یک مصوت باقی مانده و دو حالت دارد.
1-اگر مصورت مانده ا یا آ باشد صامت ه افزوده مي‌شود.
جستن               جست                           جه
خواستن             خواست                         خواه
2- اگر مصوت باقی مانده اُ باشد تبدیل به او مي‌شود.
جستن               جست                           جو

استثناهای گروه ششم
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
پیوستن             پیوست                          پیوند
بستن                بست                             بند
خاستن              خاست                           خیز
شکستن            شکست                         شکن 
نگریستن            نگریست                         نگر
نشستن                        نشست                         نشین
گروه هفتم: فعل‌هایی است که مصدر آن‌ها به شتن ختم مي‌شود دراین فعل‌ها ﭘﺲ از حذف ت از بن ماضی و تبدیل ش به ر بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
گذشتن              گذشت                           گذر
پنداشتن                        پنداشت                         پندار

گروه هشتم:  فعل‌هایی که مصدر آن‌ها به ختن ختم مي‌شود دراین فعل‌ها پس از خذف ت  از بن ماضی و تبدیل ف به ب بن مضارع به‌دست مي‌آید.
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
تافتن                 تافت                              تاب      
شتافتن              شتافت                          شتاب

 

استثناهای گروه هشتم
مصدر                 بن ماضی                       بن مضارع
رفتن                  رفت                               رو
سفتن               سفت                            سنب
گرفتن                گرفت                             گیر
گفتن                 گفت                              گو

از نهفتن، بن مضارع و ساخت‌های مضارع به‌کار نمي‌رود.

فعل‌های چندشکلی: بن ماضی برخی فعل‌ها به چند شکل به‌کار مي‌رود.
در نتیجه مصدر آن‌ها نیز چند گونه است در حالی که بن مضارع آن‌ها اغلب یکسان است.

مصدر                 بن ماضی و بن مضارع

کستن               کشت

کاشتن               کاشت

کاریدن               کارید

گشادن              گشاد

گشودن              گشود

راه‌هاي شناخت فعل مرکب
1- اسم یا صفتی که با فعل مرکب آمده است نقش نحوی ندارد.
2- جزء فعل در معنی حقیقی‌اش به‌کار رفته است.
3-جمعاً یک معنی را بیان مي‌کند.
مثلا زمین‌خوردن: 1- زمین نقش نحوی ندارد 2- خوردن در معنی بلعیدن نیست 3- جمعاً به معنی اصابت‌کردن به‌کار رفته است.

همکرد فعل ساده‌اي است که با آن فعل مرکب مي‌سازند: کردن، خوردن که به بررسی چند نمونه مي‌پردازیم.
1- کردن: رایج‌ترين همکرد در فارسی است که هم فعل لازم مي‌سازد (زاری‌کردن) و هم متعدی (تسلیم‌کردن)

2- ساختن: این فعل نیز مثل کردن است ولی کمتر از آن کاربرد دارد. و در زبان قدیم بیش از امروز کاربرد داشته است.                                      کمین‌ساختن: کمین‌کردن
3- نمودن: معنی اصلی آن در فارسی نشان‌دادن، نمایش‌دادن... است اما هنگامی که به معنی کردن باشد فعل مرکب مي‌سازد. زاری‌نمودن: زاری‌کردن

4- دادن: رضادادن، گواهی‌دادن
5- زدن: مثل‌زدن، فریادزدن
6- خوردن: غم‌خوردن، حسرت‌خوردن
7- بردن: حمله‌بردن، رنج‌بردن
8- آوردن: اسلام‌آوردن، حمله‌آوردن
9- گرفتن: انس‌گرفتن، خشم‌گرفتن

تذکر: در فعل مرکب مي‌توان میان دو جز آن فاصله انداخت.
 تحصیل‌کردن: او تحصیلات خوبی در دانشگاه کرده است.
(البته بعضی محققان فاصله افتادن را یکی از دلایل فعل ساده مي‌دانند.)

فعل‌هاي لحظه‌اي و تداومی
1- فعل لحظه‌ای: فعلی است که جریان یا امتداد عمل یا حالت را کوتاه و لحظه‌اي و به‌صورت شروع نشان مي‌دهد.  مانند افتادن، ترکیدن (دارم مي‌افتم: عمل را در شرف وقوع بیان مي‌کند.)

فعل تداومی: فعلی است که جریان عمل یا حالت را با تدام بیان مي‌کند و ابتدا و انتهای آن مورد نظر نیست. مانند بافتن، شمردن، جوشاندن (دارم مي‌بافم: عمل را در حال وقوع نشان مي‌دهد.)

چند نکته:
1-ساخت ماضی نقلی لحظه‌اي = ساخت مضارع اخباری تداومی
2- ساخت ماضی بعید لحظه‌اي = ساخت ماضی استمراری تداومی
3- مضارع ملموس لحظه‌اي نشان مي‌دهد که عمل در آینده اتفاق مي‌افتد.
4- مضارع ملموس تداومی عمل یا حالت را در حال وقوع نشان مي‌دهد.

رابطه فعل با حرف اضافه
برخی از فعل‌ها با حروف اضافه خاص به‌کار مي‌روند. مثلا:
نگاه‌کردن به کسی، دعاکردن به کسی ، سپردن به کسی

معامله‌کردن با کسی، قرارگذاشتن با کسی، ازدواج‌کردن با کسی

تذکر: در بسیاری از موارد فهم متون فارسی بستگی به فهم ارتباط حرف اضافه با فعل دارد.

در مواردی معنای فعل تابع حرف اضافه است. مثلا صبرکردن بر چیزی: تحمل‌کردن چیزی، صبرکردن از چیزی: صرف‌نظرکردن از چیزی

زمان دستوری، زمان تقویمی
زمان تقویمی:همان زمان اصلی است. یعنی گذر لحظه‌ها که درک مي‌کنیم و به گذشته و حال و آینده تقسیم مي‌شود.
زمان دستوری: نامی است که فعل‌ها با آن نامیده مي‌شود.
مثلاً رفتم: ماضی ساده است اما گاهی بر زمان حال و آینده دلالت دارد.

موارد استعمال ماضی ساده (مطلق)
1- بیان وقوع فعل در زمان گذشته به طور مطلق: من رفتم
2- بیان وقوع فعل در حال یا آینده: بچه‌ها خدا حافظ من رفتم.
3- به جای ماضی استمراری در «بودن» و «داشتن»:
سال‌ها بود که او را ندیده بودم.
4- به عنوان فعل معین در ماضی بعید (رفته بود) و در ماضی ملموس (داشتم مي‌رفتم)

موارد استعمال ماضی نقلی
1- در تقابل با ماضی مطلق فعل‌هایی چون شنیدن، فهمیدن، دیدن (فهمیدم که نامه را نوشته است.)
2- بیان فعلی که در زمان گذشته شروع شده و هنوز ادامه دارد. (همه در راه مانده‌اند.)
3- بیان فعلی که در گذشته اتفاق افتاده و اثر یا نتیجه آن تا حال باقی است. (سعید به کتابخانه رفته است.)

4- بیان فعلی که واقع نشده ولی احتمال وقوع آن هست:  (قوانینی که هنوز وضع نشده‌اند.)
5- به جای ماضی التزامی: (احتمالا سعید به خانه رفته است.)
6- در ماضی ملموس نقلی از مصدر داشتن به عنوان فعل معین: (داشته میرفته است.)
7- در ماضی ابعد از مصدر بودن  به عنوان فعل معین: (رفته بوده‌ام.)

موارد استعمال ماضی استمراری
1- بیان فعلی که در زمان گذشته استمرار و ادامه داشته است.  (آب به این حوض‌ها مي‌رسید.)
2- بیان فعلی که در زمان گذشته چند بار تکرار شده است. (برای خودم ورقه انجام کار مي‌نوشتم.)
3- بیان عادت در گذشته. (پدرم سال‌ها سیگار مي‌کشید.)

4- بیان فعلی که در زمان وقوع آن فعل دیگری هم واقع شده باشد. (سعید ناهار مي‌خورد که من وارد شدم.)
5- به جای مضارع التزامی. (کاش دوباره مي‌آمد (بيايد) و چشم ما را روشن مي‌کرد (روشن بکند).)
6- به جای فعل التزامی همراه با  بیان آرزو...  (کاش سعید هم مي‌آمد (بیاید).)

موارد استعمال ماضی نقلی مستمر
در جایی به‌کار مي‌رود که جمع میان موارد استعمال ماضی نقلی و ماضی استمراری مورد نظر باشد. (ادیبان میراث فرهنگی آن اجتماع را غنی‌تر مي‌ساخته‌اند.)

موارد استعمال ماضی بعید:
1- بیان فعلی که در گذشته ی دور اتفاق افتاده است. (سال‌ها ﭘیش ﭘیر مردی آمده بود.)
2- بیان فعلی که ﭘیشتر از فعل دیگری اتفاق افتاده باشد. (سیمین کارش را تمام کرده بود که سعید آمد.)

موارد استعمال ماضی ابعد
ماضی ابعد برای بیان وقوع فعلی که در گذشته دورتر اتفاق افتاده و به طریق نقل حکایت گفته مي‌شود، به‌کار مي‌رود. (در کشتی زوجه استاد محمد علی نا خوش شده بوده است  و آقا حاجی... مي‌پرداخته است.)

موارد استعمال ماضی التزامی
1- بیان وقوع فعل در گذشته همراه با شک و تردید. (شاید تا به حال رفته باشد.)
2-بیان وقوع فعل در گذشته همراه با آروز و تمنی. (‌اي کاش آمده باشد.)
3- بیان فعل همراه با شرط. (اگر کسی نتوانسته باشد...)
4- بیان فعل همراه با تشبیه: (مثل این است که چیزی که چیزی را گم کرده باشم.)

5- بیان فعل بعد از ادات استثناء. (من نگفته‌ام مگر این که شما گفته باشید.)
6- بیان فعل در مقام لزوم یا صواب. (گوینده باید طبعی توانا داشته باشد.)
7- در جمله ﭘیرو به جای مضارع التزامی. (خیلی ساده آمده بود تا حرفی زده باشد.)
8- به جای فعل امر از ساخت دوم مشخص داشتن. (این را هم اطلاع داشته باشید...)

موارد استعمال ماضی ملموس
ماضی ملموس فعل را در شرف اتفاق افتادن، یا در حال اتفاق افتادن در گذشته نشان مي‌دهد. (داشتم  ناهار مي‌خوردم  که علی وارد شد.)

موارد استعمال ماضی ملموس نقلی
ماضی ملموس نقلی از ماضی نقلی داشتن و ماضی نقلی فعل اصلی ساخته مي‌شود. این ساخت فعل را در حال اتفاق افتادن به طریقه نقلی بیان مي‌کند. (عصر مثل هر روز... داشته مي‌رفته است.)
این فعل در زمان محاوره بیشتر رایج است.

مهمترین موارد استعمال مضارع اخباری
1- بیان وقوع فعلی در زمان حال: به کتابخانه مي‌روم.
2- بیان افعالی که پیوسته در حال رخ دادن هستند: (پرندگان تخم مي‌گذارند.)
3- بیان افعالی که عادت و تکرار را مي‌رسانند: (هرروز با اتوبوس برمی‌گردم.)

4-بیان شرط و جزای شرط: چهار حالت دارد.
الف- شرط  و جزا هر دو مضارع اخباری: (اگر مي‌آیی من هم مي‌آیم.)
ب- شرط با مضارع اخباری، جزا با مضارع التزامی: (اگر مي‌آیی من هم بیایم.)
ج- شرط با مضارع التزامی، جزا با مضارع اخباری: (اگر بیایی من هم مي‌آیم.)
د-شرط با ماضی مطلق جزا با مضارع اخباری: (اگر شما به وعده‌تان عمل کردید من هم عمل مي‌کنم.)

5- بیان وقوع فعل در آینده: (فردا به مدرسه مي‌روم.)
6- در نقل داستان یا خبر به جای ماضی: (ملت گاندی را مقدس مي‌داند.)
7- برای شروع نقل قول: (مي‌گویند: روزی...)

موارد استعمال مضارع التزامی
1- بیان وقوع فعل همراه با شک و تردید: (شاید سعید بیاید.)
2- بیان وقوع فعل همراه با آروز و تمنا: (کاش سعید بیاید.)
3-در شرط: (اگر تو بیایی.)
4- در جزا: (اگر تو مي‌آیی من بیایم.)
5- فعل‌هایی که با لزوم همراه است. (باید بروم.)

موارد استفاده ماضی ساده
مضارع ساده، ساخت فعل مضارع است بدون پیشوند ”می” و ”ب“ و استعمال عمومی ندارد و گاهی به جای مضارع اخباری یا التزامی به‌کار مي‌رود.

فعل معین از خواستن در فعل مستقبل: (خواهم رفت.) و از داشتن در مضارع ملموس: (دارم مي‌روم.)

موارد استعمال مستقبل

1- برای بیان وقوع فعل در زمان آینده: (جمعه آینده به باغ خواهم رفت.)

 2- در جمله‌هاي پیرو،  برای بیان جزا، شرط. (اگر شما بروید من هم خواهم رفت.)

فعل‌هاي معین و ربطی
فعل‌های است، بودن، شدن، باشیدن اگر به‌تنهایی به‌کار برود فعل ربطی هستند. (هوا سرد است.)
اما اگر به همراه فعل دیگری بیایند و به صرف آن کمک کند فعل معین نامیده می‌شود. (رفته است، رفته بود، دیده شد.)

کاربرد فعل در متون کهن فارسی
از آن‌جا که بخش اعظمی از دروس رشته زبان و ادبیات فارسی به متون نظم و نثر اختصاص دارد. لازم است دانشجویان به‌کاربرد فعل در این متون توجه کنند.
ویژگی‌هاي کاربرد فعل در متون گذشته به اختصار عبارتند از:

1- حذف شناسه از آخر فعل به قرینه جمله قبلی و به‌ندرت بعدی (چون نیمه شب بود بار بر نهادند و برفت. (برفتند))

2- آوردن باء زینت در اول ماضی: شیخ را بگرفتند و بزدند.
3- افزودن باء زینت به اول فعل منفی:هیچ چیز در او نماند.
4- افزودن الف در آخر فعل: گفتا، آیدا، دادا
5- استعمال ماضی نقلی با فعل‌های استم، استی،... رسیدستم (رسیده ام)

6- ماضی استمراری علاوه بر شکل امروزی در قدیم به صورت‌هاي مختلفی به‌کار مي‌رود.
1- همی به جای می: (همی رفت.)
2- ی در آخر به جای می: (یافتی (مي‌یافت))
3- مي‌در اول ی در آخر: (مي‌گفتی)
4- همی در اول ی در آخر: (همی کردمی )
5- ب در اول ی در آخر: (براندی)

6- مي‌ و ب در اول: (مي‌بسوخت)
7- همی و ب در اول: (همی بگریستم)
8- مي‌و ب در اول ی در آخر: (مي‌براند مي‌)
9- مانی و تانی در آخر با ب یا بدون ب: (برفتمانی،نکردتانی)
10- همی در آخر: (تو رسیدی همی)
 11- ید در آخر: (شدندید)

7- فعل مضارع نیز علاوه بر صورت امروزی صورت‌هاي دیگری دارد.
1- همی به جای می: (همی‌گوید)

2- همی در آخر: (پیچدهمی)

 3- ب به جای مي‌در مضارع اخباری: بسوزد (مي‌سوزد)

4- مضارع ساده به جای التزامی: (پس طریق سپریم تا)

5- مضارع ساده به جای اخباری: (نامه نویسد)
6- ی در آخر است و نیست: (کار تو از این بهتر ستی)
7- ی در آخر: (خوانندی (می خوانند))
8- ب در اول و  ی در آخر: (بیاموزمی)

8- فعل دعا: امروزه به صیغه مضارع التزامی ادا مي‌شود در قدیم در سوم شخص مفرد قبل از شناسه ا مي‌آمده است. دهد (دهاد)، باد (مخفف) (بواد)، مباد (مخفف) (مبواد)، گاهی الفی در آخر (بادا

9- فعل امر: امروزه با  ب مي‌آید. (برو.)
مگر فعل‌هاي پیشوندی و مرکب:  (بردار، توجه فرمایید.)
 ولی در آثار قدیم به صورت‌هاي گوناگون:

1- همراه ب: (بزی)

2- بدون ب: (کن)

3- همراه ی: (مي‌اندیش)

4- همراه مي‌و ب: (مي‌بدانید)

10- فعل بیان خواب: در قدیم در نقل حوادثی که در خواب مي‌دیدند در آخر فعل ی (یای بیان خواب) اضافه مي‌کردند.

(یوسف به خواب دید که ستاره فرو آمدی.)

این از ویژگی سبکی قرن 4 تا 6 است ولی بعدها هم به تقلید به‌کار رفته است.

11- بایستن: امروزه ساخت‌های: باید، بایست، مي‌بایست، به‌صورت قید به‌کار مي‌رود اما در متون قدیم ساخت‌هاي فعل از آن دیده مي‌شود.

1- بایم: مضارع ساده، اول شخص مفرد

2- نبایند: مضارع ساده، سوم شخص جمع

فعل‌هاي ناقص:
در زبان فارسی فعل‌هایی هست که با فاعل و مفعول و متمم معنای آن کامل نمي‌شود و نیاز به کلمه‌اي دیگر دارد که به آن تمیز مي‌گوییم و این فعل‌ها ناقص نامیده مي‌شوند.

من (نهاد) او را (مفعول) از خود (متمم) برتر (تمیز) یافتم (فعل).

معروف‌ترين فعل‌های ناقص:
دانستن، دیدن، شمردن، یافتن، حس‌کردن، انگاشتن، پنداشتن، گرفتن، گمان‌بردن، نهادن، نامیدن، خواندن، گفتن، خطاب‌کردن، معرفی‌کردن، لیست‌کردن، ضبط‌کردن، گردانیدن، ساختن و داشتن.

تذکر: افعال دال بر لیاقت و ضرورت، این افعال بر خلاف دسته‌هاي پیش لازم‌اند و تمیز را به نهاد جمله وابسته مي‌سازند. یعنی مصداق نهاد و تمیز یکی است.

مرا (متمم) شاید (فعل) انگشتری (نهاد) بی‌نگین (تمیز)

افعال: سزیدن، شایستن، بایستن و زیبیدن

تذکر: گروه متممی یعنی حرف اضافه و متمم نیز جمعا می‌تواند جایگاه تمیز را اشغال کند.
مر مرا بر راه پیغمبر شناس (مفعول تمیز (پیرو  پیغمبر))
ژرف ساخت، تنازع
زبان‌شناسان مي‌گویند هر جمله‌اي یک روساخت و یک ژرف‌ساخت دارد.
روساخت آن چیزی است که بر زبان مي‌آوریم.
ژرف‌ساخت آن چیزی است که در ذهن گوینده جای دارد.

مثال: کتابی که خریده‌اي به این قیمت نمي‌ارزد. (روساخت)
تو کتابی خریده‌ای، کتاب به این قیمت نمي‌ارزد (ژرف‌ساخت)
 در این مثال کتاب یک بار ذکر شده است.
گاهی کلمه‌اي که ادغام شده است برای دو جمله دو نقش متفاوت دارد در این صورت تنازع پیش مي‌آید. کتاب برای جمله اول مفعول و برای جمله دوم نهاد است.

2- واژه مشترک برای فعلی متمم و برای فعلی دیگر نهاد است.

تازه وارد با  مردی که در ردیف آخر نشسته بود، گفتگو کرد..

3- واژه مشترک برای فعلی متمم و برای فعلی دیگر مفعول باشد.
از پولی که شما در جیب دارید خرج مي‌کنیم.

4- واژه مشترک مضاف‌الیه و نهاد باشد.

رفیق کسی باش که خیر خواه تو باشد.

حذف
دیدیم که اجزایی از سخن حذف مي‌شود.
 دلایل حذف:
1- عرف زبان: صبح‌بخیر: صبح شما به‌خیر باشد.
2- حذف به قرینه لفظی: آن است که در خود جمله یا جمله دیگر لفظی مي‌آید. که نویسنده از تکرار آن پرهیز مي‌کند: (به احمد گفتم که سلام مرا به شما برساند.) (حذف احمد از جمله دوم)

3- حذف به قرینه معنوی: آن است سیاق کلام و مفهوم کلی جمله‌ها و عبارت‌ها باعث حذف کلمه یا واژگانی در جمله مي‌گردد و خواننده از روی سیاق کلام و مفهوم کلی جمله‌ها کلمه محذوف را در مي‌یابد. (معلم مي‌گوید: درس تمام شد شما (دانش‌آموزان) کتاب‌هایتان را ببندید.

حذف فعل: فعل از ارکان جمله است و جمله بدون فعل دارای معنی و مفهوم کامل نیست.
اما فعل گاهی حذف مي‌شود.
1- به‌دلیل عرف زبان: (درود بر شما (باد) خداحافظ (باشد))
2- به قرینه لفظی: (چه درسی دارید؟ هندسه (داریم))
3- به قرینه معنوی: (از مشدی غلام چه خبر (هست)؟)

حذف نهاد:
نهاد از ارکان جمله است و بیشتر به قرینه لفظی حذف مي‌شود. (سنایی از مدح‌سرایان بود (سنایی) گاهی هزل مي‌گفت.)
حذف مسند: مسند معمولا به‌همراه فعل ربطی حذف مي‌شود. (که مریض است؟ علی (مریض است))

حذف مفعول: مفعول به‌ندرت به‌تنهایی حذف مي‌شود و اغلب همراه حرف نشانه و دیگر اجزای جمله حذف مي‌گردد. (کتاب کو؟ -علی برد (علی کتاب را برد))
حذف متمم: متمم نیز معمولا همراه حرف اضافه و گاهی با اجزای دیگر جمله حذف مي‌شود. (که کتاب مرا به شما داد؟ -محسن (محسن کتاب شما را به من داد)

حذف حرف ربط: حرف ربط نیز گاهی حذف مي‌شود. (بپا (که) نیفتی)
اجزای دیگر جمله از قبیل قید،صفت،مضاف‌الیه معمولا همراه سایر اجزای جمله حذف مي‌شوند. (احمد دیروز مداد قرمز مرا برداشت و برد. (درجمله دوم همه اجزاء جمله اول حذف شده است.)

اضافه: اضافه آن است که اسمی را با کسره اضافه به اسم دیگری نسبت بدهیم.
چند نکته:
1- اصل این است که مضاف‌الیه بعد از مضاف بیاید و بین آن دو کسره اضافه باشد. اما گاهی مضاف‌الیه اول مي‌آید و کسره اضافه حذف مي‌شود. به آن اضافه مقلوب مي‌گویند و اسم مرکب مي‌سازد. کارخانه (خانه کار) گلاب (آب گل)

2- گاهی فقط کسره اضافه حذف مي‌شود و به آن فک اضافه مي‌گویند. (پدرزن (پدر زن))
3- آوردن چند اضافه را پشت سر هم تتابع اضافات مي‌گویند. (جلد کتاب گلستان سعدی)

4- اگر مضاف به آ یا او ختم شده باشد در آخر آن به جای کسره اضافه یای مکسور مي‌افزایند. (دریای خزر، بازوی رستم)
اگر مضاف به ه بیان حرکت مختوم باشد به جای کسره اضافه، ء  مي‌گذاریم. (کارخانه ایرج) و می توانیم ی بگذاریم، کارخانه‌ی ایرج
اقسام اضافه:
1-اضافه تخصیصی: درِ اطاق (در اختصاص به اطاق دارد)
2- اضافه ملکی: بین آن دو رابطه مالکیت وجود دارد. (خانه احمد (خانه‌اي که مال احمد است)

تفاوت این دو: در اضافه ملکی معمولا مضاف‌الیه، انسان است و مي‌تواند مالک باشد، ولی در اضافه تخصیصی این چنین نیست.

3- اضافه تشبیهی: بین آن دو رابطه شباهت است. (لب ِ لعل (لب ِ مانند لعل)، داﯾﮥ ابر (ابری که مانند دایه است))
4- اضافه استعاری: آن است که مضاف در معنی غیر حقیقی خود استعمال شده باشد. (چنگال ِ مرگ ( مرگ مانند حیوانی با چنگال خویش آدمیان را مي‌رباید)

5- اضافه توضیحی: مضاف اسم عام است و مضاف‌الیه نام مضاف را بیان مي‌کند. (روز جمعه، شهر قوچان)

6- اضافه بیانی: مضاف‌الیه جنس مضاف را بیان مي‌کند. (ظرف مس)

اگر به مضاف‌الیه ی نسبت اضافه شود به صفت نسبی تبدیل مي‌شود. (ظرف مسی)

7-اضافه اقترانی: بین آن دو مقارنت و همراهی وجود دارد. (پای ارادت (پایی که با ارادت همراه بود))
8- اضافه بنوت (فرزندی): مضاف‌الیه نام پدر مضاف است. (رستم زال(رستم پسر زال))
تذکر: نوع اضافه گاهی مربوط به مفهوم واژگان و قصد گوینده است. پس گاهی یک اضافه چند حالت دارد.
چشم نرگس
1- چشم  نرگس به شقایق نگران خواهد شد. (استعاری)
2- دختری زیباست، چشم نرگس او را کسی ندارد.(تشبیهی)
3- چشم نرگس درد مي‌کند. (تخصیصی)

نکته‌هایی درباره حروف:
برخی از حروف در اثر تحولات تاریخی متروک شده است و برخی از آن‌ها تحول معنایی یافته‌اند. بدون شناخت این تحولات درک  متون قدیم دشوار است.
این حروف را به ترتیب الفبایی بررسی مي‌کنیم.

ابر: حرف اضافه و صورتی از بر است: ابر دست، بردست
باز: حرف اضافه به‌معنای به‌سوی، به‌جانب: (باز پیمان شدند (به‌سوی پیمان رفتند))
پیش: حرف اضافه به دو معنی:
1-نزد، با، به: یکی پیش شوریده حالی نوشت.
2- دربرابر: جهاندار پیش جهان آفرین.

بر: حرف اضافه به معنی نزد، به: نبشتن بر رستم نامدار
دون: حرف اضافه برای استثنا به معنی جز، غیر. (هزار دینار دون دیگر چیزها)

را: شایع‌ترین کاربرد آن، به عنوان نشانه مفعول است اما گاهی حرف اضافه است و در معانی ذیل به‌کار مي‌رود.
1-از: (قضا را در آمد.)
2- به: (یکی را گفتم.)
3- برای: (پذیره‌شدن را بیاراستند.)
4- در: (سرهفته را کرد آهنگ ری.)
5- دربرابر: (زخم فلک را نه مغفر است.)

گاهی را نشانه اضافه است. (کان سوخته را جان شد. (جان آن سوخته))
گاهی را همراه نهاد مي‌آید. (گرگ را آرزوی را یکی میش کند.
فا: حرف اضافه به معنی به و بر: (دل فا زبان گوید.)
فرا: حرف اضافه به معنی به ،در: (چراغ یقینم فرا راه دار.)
فراز: حرف اضافه به معنی بر و به: (فراز یکی پیل نر.)

که: گاهی برای تاویل است که در جملات مرکب از آن بحث شد. گاهی حرف ربط ساده است به معنای ذیل:
1- بلکه: نه، (که از ناله مرغان چمن در طرب است (که اضراب))
2- زیرا، به علت آن که: (که با من هر چه کرد آن آشنا کرد (که تعلیل))

3- در حالی که: (بر آید که ما خاک باشیم و خشت.)
4- اگر برای شرط: (چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار.)
5- چنانکه: (زدیده ام شده یک چشمه در کنار روان/ که آشنا نکند در میان آن فلاح)

6- لیکن: (برکنم دیده که من دیده از او برنکنم.)
7- برای تغییر و شرح: (خاک مشرق شنیده‌ام که کنند...)
8- برای مفاجات (بیان امر ناگهانی) (او به سخن در، که در آمد غبار)
مَر: حرفی است که پیش از نهاد و مفعول و متمم مي‌آمده و ظاهرا برای تاکید بوده است.

نهاد: (مر او هست پرورده کردگار)
متمم: (به افعال ماننده شو مرپری را)
مفعول: (مر او را به آیین پیشین بخواست)
مگر: گاهی حرف اضافه و برای استثناست: (مگر کسی که به زندان عشق در بند است.)
گاهی قید است به‌معنای ذیل:

1- قید شک و تردید: چوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر (شاید)

2- قید تاکید: تو گویی مگر فره ایزدی است. (همانا)

3- قید استفهام انکاری: دلش بس تنگ مي‌بینم مگر ساغر نمي‌گیرد؟ (آيا)
4- قید تشبیه: ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت. (گویا)
5 - به معنی از قضا: مگر از هیئت شیرین تو مي‌رفت حدیثی. (اتفاقا)
و: حرف ربط است گاهی به معنی ”درحالی‌که” است (واو حالیه) (اجلم مي‌کشد و درد فراقش سبب است.)
وا: حرف اضافه به معنی با، به: عشق وا ما گفتن.
ورای: حرف اضافه به‌معنی جز: ورای طاعت دیوانگان زما مطلب.
یاد آوری:
1- گاهی برای یک متمم دو حرف اضافه پیش و پس آن مي‌آوردند. (بر... اندرون / ز....بر/ از برای.... را / به.... اندر)
2- گاهی هر دو حرف اضافه پیش از متمم مي‌آمد: (دو تن را نیامد سر اندر به خواب)

3- حرف اضافه پیش از متمم مي‌آید اما گاهی در قدیم پس از متمم مي‌آمد. (بیند اشتر را سقط او راه بر (بر راه))
4- گاهی از حروف اضافه مرکب (به جهت، به محض) حرف به حذف مي‌شود. (پا برهنه جانب ِ مسجد دوید.)
پیشوند و پسوند
پیشوندها و پسوند‌ها واژک‌هایی هستند که در اول یا آخر واژه‌ها مي‌آیند. و مفهوم جدیدی به آن‌ها مي‌بخشند و در برخی موارد طبقه دستوری آن‌ها را عوض مي‌کنند.

پیشوندهای معروف و کاربرد‌هاي مهم آن‌ها:
 ب –
 1- ب + اسم: صفت. بخرد: خردمند
2- ب + اسم: قید. بسرعت: سریع
3- ب + اسم:  اسم مرکب. بدست: وجب
4- ب + حاصل مصدر: قید. بزودی: سریعا

با: بر سر اسم مي‌آید و صفت مرکب مي‌سازد. (با هنر: هنرمند)
باز: به معنی دوباره و از نو است و یا معنی کلمه را موکد می کند.

باز آمدن (مصدر – فعل) بازگشت (بن ماضی) بازپرس (بن مضارع) 

بر:
در اول اسم مي‌آید و صفت مي‌سازد. بر کنار
در اول فعل: برداشتن – برداشت (بن ماضی) برانداز (بن مضارع)
بی: پیشوند نفی است و بر سر کلمه‌هاي زیر مي‌آید و صفت مي‌سازد.
1- در اول اسم: بی‌ادب
2- در اول بن فعل: بی‌تاب

3- در اول ضمیر: بی‌خود

4- در اول ترکیبات و صفی: بی‌همه‌چیز

در:
در اول فعل: درآمدن
در اول بن ماضی: درآمد
در اول بن مضارع: درگذر
فر: این پیشوند در چند کلمه قدیم مانند ”فر خجسته ” و چند اصطلاح جدید فرآورده و فرآیند دیده مي‌شود.

فرا:
1- در اول فعل: فراگرفتن
2- در اول بن مضارع: فراخور
3- در اول ضمیر مبهم: فراهم
فراز: در اول فعل فعل مي‌آید: فراز آوردن
فرو:
1- در اول فعل: فروبردن
2- در اول بن فعل: فروکش
3- در اول اسم: فرومایه

لا: حرف نفی عربی است و در فارسی پیشوند است: لاعلاج، لاکردار
ن: پیشوند نفی است و در موارد زیر به‌کار مي‌رود.
1- بر سر صفت: نسنجیده
 2- بر سر اسم: نستوه (صفت)
3- بر سر بن فعل، اسم یا صفت مي‌سازد: نترس
4- در وسط صفتهای بیانی مرکب: خدانشناس

نا: پیشوند نفی است و در موارد زیر به‌کار مي‌رود.
1- بر سر اسم: ناکام (صفت)
2- بر سر صفت: نادرست 
3- در وسط صفت‌های بیانی: حق‌ناشناس
4- در اول بن مضارع: ناشناس
5- در اول بن ماضی: ناشایست
6- در اول مصدر: نادیدن
7- در صفت‌هایی که بر خویشاوندی ناتنی دلالت مي‌کنند. (ناپدری، نامادری)

وا: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- در اول فعل: واخواستن
2- در اول بن ماضی: واخواست
3- در اول بن مضارع: وادار
4- در اول اسم: واپس
5- در اول صفت مفعولی: وارفته

ور: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:

1- در اول فعل: وررفتن

2- در اول بن ماضی:ورشکست

3- در اول بن مضارع: ورانداز

4- در اول اسم: وردست

5-در اول صفت: ورپریده

 

هم: به‌معنی مصاحبت و همراهی در موارد زیر مي‌آید.
1- در اول اسم: همکار
 2-در اول بن ماضی: هم‌نشست
3- در اول بن مضارع: همنشین
4- در اول صفتهای اشاره: همین
5- در اول ضمیر مبهم: همدیگر
6- در اول پسوند: همسان
7- در اول حرف اضافه: همچون

پسوند‌هاي معروف و کاربرد‌هاي مهم آن‌ها:
ا: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود.
1- برای مبالغه و تاکید و کثرت: خوشا، خرما
2- با صفت، اسم مي‌سازد: پهنا
3- در آخر بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: دانا
4- در آخر بن مضارع صفت لیاقت یا مفعولی مي‌سازد: خوانا (لیاقت)،   رها(مفعولی)
5- در آخر فعل دعا: بادا

ار: در سه مورد به‌کار مي‌رود:
1- با بن ماضی، اسم مصدر مي‌سازد: دیدار
2- با بن ماضی و مضارع، صفت فاعلی: خواستار
3- با بن ماضی، صفت مفعولی: گرفتار، مردار

آسا: پیشوند تشبیه است و صفت و قید مي‌سازد: غول‌آسا
اک: با بن مضارع اسم مي‌سازد: خوراک
آگین: پسوند مبالغه، با اسم، صفت مي‌سازد: عطر آگین

ان: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود:
1- با بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: روان
2- برای نسبت پدری یا نیایی: قبادان
3- برای ساختن قید زمان: بامدادان
4- برای نسبت به مکان و قبیله: توران، چناران
5- برای ساختن اسم مصدر: آشتی‌کنان

اندر: پسوندی است به معنی نا بر خویشاوندی ناتنی دلالت مي‌کند. (مادر اندر: نامادری)
انه: در موارد ذیل به‌کار مي‌رود.
1- برای تشبیه و نسبت و لیاقت: ویرانه، جسورانه
2- اسم مي‌سازد: عصرانه
3- صفت و قید مي‌سازد: ماهانه

انی: مأخوذ از زبان عربی است و برای نسبت به‌کار مي‌رود: روحانی
بار: به معنی کنار و ساحل: رودبار، جویبار
بان: در مفهوم محافظت و فاعلیت: باغبان، دربان
تاش: مأخوذ از ترکی به‌معنی هم: خواجه‌تاش

چه: پسوند تصغیر، اسم مصغر مي‌سازد: باغچه
چی: مأخوذ از ترکی برای نسبت: توپچی
دان: پسوند جا و مکان است و ظرفیت را مي‌رساند: آتشدان
دیس: به معنی شباهت و هم مانندی: تندیس (شبیه تن، مجسمه)
زار: پسوند مکان: لاله‌زار

سار: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- برای شباهت: دیوسار
2- برای کثرت در مکان: کوهسار
3- در مفهوم جانب و ناحیه: رخسار
4- برای نسبت و انصاف: شرمسار
5- در معنی سر: گاوسار

سان: برای مشابهت: همسان
ستان: پسوند مکان: بوستان
در دو کلمه تابستان و زمستان دلالت بر زمان مي‌کند.
سیر: پسوند مکان است: گرمسیر
ش: در آخربن مضارع، اسم مصدر مي‌سازد: خورش، روش
معادل قدیم آن شت و شن بوده است: کنشت،کنشن

ک: در موارد زیر به‌کار مي‌رود:
1- برای تصغیر: شاخک
 2- برای تقلیل و تدریج در قید: نرم نرمک
3- برای تقلیل در صفت: دلخوش کنک
 4- برای تحقیر و توهین: شاعرک
5- برای تجیب و ترحم: طفلک              
6- برای تشبیه: عروسک
7- برای نسبت: سنگک                                 
8-برای ساختن اسم آلت: غلتک
9- برای ساختن اسم از صفت: زردک
کده: پسوند مکان: میکده
که: برای تحقیر: مردکه
کی: پسوندی است در تداول عامه صفت و قید مي‌سازد: یواشکی
گار:
1- در آخر بن فعل، پسوند فاعلی: آفریدگار
2- در آخر اسم پسوند نسبت: یادگار
3- در آخربن ماضی پسوند لیاقت: ماندگار

گان: در آخر اسم یا صفت شمارشی، نسبت را مي‌سازند: مهرگان، دهگان
گانه: در آخر صفت، پسوند نسبت است: جداگانه، دوگانه
گانی: پسوند نسبت: خدایگانی
گاه: پسوند مکان و زمان: دانشگاه، صبحگاه

گر:
1- پسوند فاعلی و مبالغه: دادگر، ستمگر
2- پسوند شغلی: رفتگر
گین: پسوند مبالغه و صفت مي‌سازد: خمشگین
لاخ: پسوند مکان و کثرت: سنگلاخ
م: پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی: دوم، چندم

مان:
1- پسوند نسبت در آخر صفت: شادمان
2- پسوند نسبت در آخر اسم: دودمان
3- پسوند سازنده اسم از بن مضارع: زایمان
4- پسوند سازنده اسم ذات از بن ماضی: ساختمان

مند: مسند صفت و دارندگی و مبالغه: دانشمند
مین: پسوند صفت شمارشی ترتیبی و صفت پرسشی: دومین، کدامین
نا: از صفت،اسم مي‌سازد: تنگنا
ناک: پسوند اتصاف و دارندگی: خشمناک
نده: با بن مضارع، صفت فاعلی مي‌سازد: دونده.
در غیر بن هم مي‌آید: شرمنده

و: پسوند اتصاف و تحقیر: ریشو، یارو
وار: در معانی ذیل به‌کار مي‌رود:
1- دارندگی: امیدوار
2- شایستگی: شاهوار               
3- هم‌مانندی: بهشت وار
4- برای نسبت و اتصاف: گوشوار

واره: برای شباهت و نسبت: گوشواره، سنگواره
ور: برای اتصاف و مبالغه: دانشور،بارور.
با ضمه هم مي‌آید: رنجور
وش: پسوند تشبیه: حوروش
وند: برای دارندگی و اتصاف: فولادوند

ه: ‌هاي بیان حرکت در موارد ذیل به‌کار مي‌رود:
1- با بن مضارع اسم مصدر (ناله) یا اسم آلت (تابه) مي‌سازد.
2- با بن ماضی، صفت مفعولی مي‌سازد: گفته
3- برای ساختن صفت و قید در کلمه‌هاي مرکب: یکشبه، هیچ کاره
4- برای تشبیه به اسم پیوندی: گوشه

5- برای تحقیر و تصغیر: مرده، دختره
6- برای مبالغه: خودکامه
7- با صفت بیانی و شمارشی، اسم مي‌سازد: زرد، دهه
8- تغییری در معنی ایجاد نمي‌کند: رخساره
9- برای ساختن اسم منسوب: روزه

ی: اقسام بسیاری دارد:
1- معروفترین آن‌ها نشانه نسبت است: تهرانی، محمودی
2- نشانه حاصل مصدر: خوبی
3- نشانه نکره: بقالی
4- نشانه وحدت: کیلویی
5- نشانه لیاقت: گفتنی

6-نشانه قید زمان: عمری
7-نشانه تحبیب و تفخیم: نورچشمی
8-یای وصفی که به کمک که و جمله پس از آن، اسم را معرفه مي‌کند. (کتابی که خریدم از جمال‌زاده بود)

یت: مأخوذ از عربی و اسم مصدر مي‌سازد: انسانیت
ین:
1- صفت نسبی مي‌سازد: سیمین
2- صفت‌ساز: دروغین، دیرین
3-صفت برترین مي‌سازد: مهین
ینه: صفت نسبی مي‌سازد: سیمینه

یه: مأخوذ از عربی:
1- در اسم خاص مکان: امیریه
2- در اسم سازمان‌ها:نظمیه
3- در اسم فرقه‌ها: امامیه
4- در اسم اوراق خاص: ابلاغیه
5- در اسم انواع ادبی: هجوبه
6- برای ساخت صفت نسبی: اصلیه

میانوند: علاوه بر پسوند و پیشوند، الفاظی در میان کلمه‌هاي مرکب مي‌آیند که به آن‌ها میانوند مي‌گویند:
ا: سراسر
به: سر به سر
تا: سرتاسر
در: پی در پی

پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

دستور زبان به دو بخش عمده تقسیم مي‌شود.

1- ترکیب (نقش): در ترکیب از نقش واژه در داخل جمله بحث مي‌کنیم.

2- تجزیه (نوع): در تجزیه از نوع واژه یعنی ویژگی‌ها و خصوصیات واژه خارج از جمله بحث مي‌کنیم.

نقش واژه را مي‌توان به نقش‌هاي اصلی و وابسته تقسیم کرد.

1- نهاد: قسمتی از جمله است که درباره آن سخن مي‌گوییم یا صفت و حالتی را به آن نسبت مي‌دهیم.

نهاد به دو نوع تقسیم مي‌شود:

الف- فاعل: نهادی است که کاری انجام داده است.  علی (فاعل)      رفت(فعل).
ب- مسندالیه: نهادی است که به آن صفت یا حالتی را نسبت مي‌دهیم.

   هوا (مسندالیه) سرد (مسند) است (فعل).

2- مسند: صفت یا حالتی است که به نهاد نسبت مي‌دهیم.

3- مفعول: واژه‌ای است که نتیجه عمل فاعل بر آن واقع مي‌شود.

علی (فاعل) نامه را (مفعول) نوشت (فعل).      

علی (فاعل) غذا (مفعول) خورد (فعل).

وقتی مفعول برای خواننده و شنونده شناخته شده باشد با "را" همراه است.

را: نشانه مفعول است.

4- متمم:واژه‌ای است که به وسیله حرف اضافه به فعل یا به جمله نسبت داده مي‌شود و معنی آن را کامل مي‌کند.   
علی (نهاد) به خانه (متمم) رفت (فعل).

5- فعل: واژه فعل در جمله همواره نقش فعل را مي‌پذیرد.

(در مثال‌هاي گذشته دقت کنید.)

پنج نقش ذکر شده، نهاد، مسند، مفعول، متمم  و فعل نقش‌هاي اصلی است.

نقش‌هاي وابسته را مي‌توان به چهار نوع تقسیم کرد:

صفت، مضاف‌الیه، بدل و معطوف

6- صفت:واژه‌ای است که چگونگی واژه‌ای دیگر را- که به آن موصوف مي‌گویند- بیان مي‌کند.
معلم (موصوف) کوشا (صفت)

7- مضاف‌الیه: مانند صفت با حرف نشاﻧﮥ کسره به دنبال واژه‌ای- که به آن مضاف مي‌گویند- مي‌آید.

کتابِ (مضاف) حسن (مضاف‌الیه)

1- صفت عین موصوف است و در خارج از موصوف وجود ندارد. توپِ بزرگ (بزرگ همان توپ است.)
مضاف‌الیه از مضاف جداست: توپ مجید (توپ و مجید هر کدام جداگانه وجود دارند.)

2- اگر میان موصوف و صفت "ی" نکره و وحدت بیاوریم معنی آن درست است. توپی بزرگ
 اما میان مضاف‌الیه "ی" نکره واقع نمي‌شود. توپی مجید (غلط است.)

3- اگر کسره صفت و موصوف را برداریم و فعل است به آن اضافه کنیم جمله‌ای معنی دار ساخته مي‌شود. توپ بزرگ است. اما مضاف و مضاف‌الیه این چنین نیست.

تذکر: موصوف و مضاف نقش نیستند بلکه کلماتی هستند که در داخل جمله نقش مي‌پذیرند.
علی (نهاد) کتاب (مفعول) بزرگی (صفت) خرید (فعل).
علی (نهاد) کتاب (مفعول) حسن (مضاف‌الیه) را برداشت (فعل).
اگر مضاف‌الیه ضمیر متصل باشد کسره اضافه نمي‌شود. کتابـم (مضاف‌الیه)

8-بدل: مانند مضاف‌الیه و صفت به دنبال واژه‌ای مي‌آید که به آن "مبدل منه" مي‌گویند و درباره آن توضیح مي‌دهد اما نشانه کسره ندارد.
بدل نام دیگر یا لقب یا مقام و شغل مبدل منه را بیان مي‌کند.
شاعر (نهاد) بزرگ (صفت)، حافظ (بدل) در شیراز (متمم) مي‌زیست (فعل).
9- معطوف: واژه‌ای است که با حرف "و" به واژه‌ای پیوند زده مي‌شود، که به آن "معطوف به" مي‌گویند.
معطوف همیشه همان نقش "معطوف به" را دارد.
مجید (نهاد) و حسن (نهادمعطوف) آمدند (فعل).
10-قید: قید نیز یکی از نقش‌هاي وابسته است که انواع مهم آن عبارتند از:

قید وابسته به فعل: ظرف را کاملا ازآب ﭘر کرد.

قید وابسته به صفت: باغ بسیار بزرگ

قید وابسته به مسند:  باغ بسیار بزرگ است.
قید وابسته به قید دیگر: احمد بسیار تند مي‌دود.

قید وابسته به جمله: متاسفانه هوا امروز مساعد نیست.

11- منادا: اگر کسی را صدا بزنیم و یا مورد خطاب قرار بدهیم شخص مورد خطاب را منادا و نقش آن را منادایی مي‌گوییم. حسن  بیا.   ‌ای خدا.
انواع واژه:
علاوه بر نقش کلماتی که مورد یررسی قرار گرفت واژه را در دستور زبان از دیدگاه نوع واژه یا خصوصیات دائمي ‌آن نیز مورد مطالعه قرار مي‌دهیم.
از این دیدگاه واژه در زیان فارسی به هفت نوع تقسیم مي‌شود:
1- فعل 2- اسم 3- صفت 4- ضمیر 5- قید 6- حرف 7- شبه جمله   
1- فعل:

فعل معمولا در آخر جمله مي‌آید و برخلاف واژه‌هاي دیگر صرف مي‌شود.
ویژگی‌هاي فعل:
 1. از نظر مفهوم: فعل یکی از مفهوم‌هاي ذیل را بیان مي‌کند.
الف: انجام‌دادن یا انجام‌گرفتن کاری: محسن نامه را نوشت.
ب: واقع‌شدن کاری: علی کشته شد.
ج: پذیرفتن حالتی: هوا روشن شد.
د: نسبت‌دادن صفتی به کسی یا چیزی: هوا روشن است. 
2.در فعل مفهوم شخص نیز وجود دارد: اول شخص (متکلم)، دوم شخص (مخاطب)، سوم شخص (غایب)
3.در فعل مفهوم مفرد یا جمع‌بودن نیز وجود دارد و هر کدام از فعل‌هاي اول شخص دوم شخص و سوم شخص ممکن است مفرد یا جمع باشد.
4. فعل زمان را نیز نشان مي‌دهد: ماضی، مضارع، مستقبل.  
هر فعل دو جزء دارد: 1- بن فعل 2- شناسه
1- بن فعل: در هر ساختی از فعل جزئی هست که مفهوم اصلی فعل را بیان مي‌کند و در همه ساخت‌های فعل ثابت است.
الف- بن ماضی: مصدر بودن ن: رفتن    رفت
ب- بن مضارع: امر بدون ب: برو     رو   
2- شناسه: جزئی از فعل که در ساخت‌های مختلف تغییر مي‌کند و بر شخص دلالت مي‌کند شناسه نامیده مي‌شود.  اَم، اِي، اَد، ايم، ايد، اند
در افعال ماضی سوم شخص فرد شناسه نشانه خاص ندارد:
مصدر: واژه‌ای است که مفهوم اصلی فعل را، بی‌آن‌که زمان و شخص آن مشخص باشد، مي‌رساند.  رفتن
مصدر جعلی: هرگاه از واژه‌ای مثلاٌ اسم (یا مصدر زبان عربی) فعلی بسازند مصدر آن فعل را مصدر جعلی مي‌نامند.
چربیدن (چرب+ید+ن)      
ساختمان فعل:
فعل از نظر ساختمان به شش نوع تقسیم مي‌شود.
1- فعل ساده: فعلی است که مصدر آن بیش از یک واژه نباشد. گرفتن، آلودن، طلبیدن
2- فعل‌هاي پیشوندی: فعلی است که از یک پیشوند و یک فعل ساده ساخته شود. برداشتن، فرورفتن        
3- فعل‌هاي مرکب: فعلی است که از یک صفت یا اسم با یک فعل ساده ساخته مي‌شود و مجموعا یک معنی را مي‌رساند: زمین خوردن
دو راه تشخیص فعل مرکب:
الف- در فعل مرکب جزء غیرصرفی نقش ندارد.
ب- از دو جزء یا از یکی ازآن‌ها معنای مجازی به دست مي‌آید.
زمین خوردن اولاٌ زمین نقش ندارد ثانیاٌ خوردن به معنی بلعیدن نیست.

4- فعلهای پیشوندی  مرکب: گاهی فعل پیشوندی با اسم ترکیب مي‌شود و جمعا یک معنی را مي‌رساند:
دم در کشیدن، سر در آوردن
5- عبارت‌های فعلی: حرف اضافه + فعل مرکب که از مجموع آن‌ها یک معنی به دست مي‌آید: ازپاافتادن، به‌کار‌گرفتن
فعل از نظرزمان:
الف- فعل‌هاي ماضی:
1- ماضی مطلق (ساده):  بن + شناسه ها: رفتم، رفتی
2- ماضی نقلی:  صفت مفعولی (بن ماضی + ه)+ فعل‌هاي معین ام ،‌ای، است، ایم، اید، اند: رفته‌ام 
6-ماضی ابعد: ماضی بعید + ماضی نقلی: رفته بوده‌ام
7- ماضی التزامی: صفت مفعولی + مضارع ساده باشیدن: رفته باشم
8- ماضی ملموس: ماضی استمراری فعل اصلی+ ماضی مطلق  فعل معین "داشتن" داشتیم مي‌رفتم.  
(هر دو فعل صرف مي‌شود و دو نشانه ظاهری دارد.)

ب- فعل‌هاي مضارع:
1- مضارع ساده: بن مضارع + شناسه: روم
2- مضارع اخباری: مي‌+ بن مضارع + شناسه: مي‌روم
3- مضارع التزامی: ب + بن مضارع + شناسه: بروم
4- مضارع ملموس: مضارع اخباری فعل اصلی + مضارع ساده فعل داشتن: دارم مي‌روم

ج- فعل مستقبل: مضارع ساده "خواستن" + بن ماضی فعل اصلی: خواهم خورد
 فعل امر: فعلی است که با آن انجام‌دادن کاری یا داشتن و یا ﭘذیرفتن حالتی را طلب مي‌کنیم و فقط دو شخص دارد:
دوم شخص مفرد و جمع: برو، بروید

فعل دعا: فعل دعا که امروز با ساخت امر و یا مضارع التزامي به‌کار مي‌رود در زبان قدیم فارسی با ساخت خاصی به‌کار مي‌رفته است:
بن مضارع + اد: کناد، آمرزاد
باد (و منفی آن مباد) فعل دعا از مصدر بودن است گاهی به آخر آن "ا" مي‌افزایند: بادا، مبادا
امروزه "مبادا" بیشتر به‌صورت صفت و قید به‌کار مي‌رود.

فعل لازم:
فعلی است که به مفعول نیازی نداشته باشد.
 مانند: آمدن - علی آمد.
فعل متعدی:
فعلی که به مفعول نیاز دارد تا معنی خود را تمام کند.
سعید کتاب را آورد.

بعضی فعل‌ها هم به صورت لازم و هم به صورت متعدی به‌كار مي‌روند که فعل‌هاي دو گانه یا ذووجهین نامیده مي‌شوند.
باران بارید (لازم)
کودک از دیده اشک (مفعول) بارید (متعدی)
تذکر: به بن مضارع برخی از فعل‌ها "اندن" یا "انیدن" مي‌افزایند و آن‌ها را  متعدی مي‌کنند.
دو + اندن= دواندن
بدین‌صورت مي‌توان فعل متعدی را دوباره متعدی کرد. پوش +اندن= پوشاندن. مادر لباس را به بچه پوشانید.

فعل معلوم: فعلی است که به فاعل نسبت مي‌دهیم: حسن علی را زد.
فعل مجهول: فعلی است که به مفعول نسبت مي‌دهیم: حسن زده شد.
(حسن نهاد است که در جمله معلوم نقش مفعولی داشته است)
فعل مجهول: صفت مفعولی+ فعل معین "شدن".  در همه زمآن‌ها صرف مي‌شود
دیده شد.     دیده شده است.  دیده مي‌شود.

موارد کاربرد فعل مجهول:
1- وقتی که فاعل معلوم نباشد.
2- وقتی که فاعل اهمیتی ندارد: خیابان کنده شده است.
3- گوینده عمدا نخواهد نام فاعل را بیاورد: حسین کشته شد.

وجه فعل:
فعل را از این جهت که خبری را برساند یا وقوع آن را با شک و شرط همراه کند یا درخواستی را برساند به سه وجه تقسیم مي‌کنند.

1-وجه امری: فعل امر
2- وجه التزامی: ماضی التزامي‌ و مضارع التزامي‌ که مفهوم فعل با امید و آرزو و شرط همراه است.
3- وجه اخباری: وقوع فعل را به طور قطع و یقین خبر مي‌دهد هم فعل‌هایی که تاکنون بررسی کرده‌ایم به‌غیراز موارد فوق وجه اخباری هستند.
فعل وصفی: فعل را با ساخت صفت مفعولی به‌کار ببرند و فعل دیگری در آخر عبارت بیاورند که شخص  و زمان و وجه فعل وصفی را مشخص مي‌سازد.

شرایط فعل وصفی:
1- اتحاد فاعل در دو جمله
2- نیاوردن "و" بعد از فعل وصفی
3- نیاوردن چند فعل وصفی پشت سر هم

فعل‌هاي غیرشخصی:
از "توانستن" و"بایستن" و "شایستن" همراه با بن ماضی یا مصدر فعل‌هاي دیگر ساخت‌هایی به‌كار مي‌رود که بر شخص معینی دلالت نمي‌کند. نتوان رفت، نتوان رفتن

فعل معین:
یا فعل کمکی فعلی است که در ساختن فعل دیگر به‌كار مي‌رود و نشانگر زمان فعل یا ساخت مجهول است.
رفته بودم (ماضی بعید)   خواهم رفت (مستقبل)   زده شد (مجهول)
فعل منفي: زماني كه نشانه ن نفي بر سر فعل بيايد. نمي‌روم
فعل نهي:امر منفي است: نرو

2- اسم:
اسم كلمه‌اي است كه براي ناميدن شخص يا حيواني ياچيزي یا مفهومي‌به‌كار مي‌رود.
 ویژگی‌هاي اسم:
1. اسم مي‌تواند همه نقش‌ها (غیر از نقش فعل و صفت ) را بپذیرد.
2. اسم تنها واژه‌اي است که مضاف‌الیه واقع مي‌شود.
3. اسم را مي‌توانیم جمع ببندیم. کتاب‌ها، درختان
تذکر:اگر واژه‌ای دیگر دو ویژگی اخیر را داشته باشد یا جانشین اسم (ضمیر) است یا به اسم تبدیل شده است.

     کتاب او.    دانشمندان 
1-اسم عام: اسمي‌ را گویند که شامل همه افراد هم‌جنس باشد: مرد، شهر
2-اسم خاص: اسمي ‌که بر فرد یا افرادی مخصوص و معینی دلالت کند: علی
اسامي‌خاص چهار دسته‌اند:

1- اسم خاص انسآن‌ها: علی، سعید
2-اسم خاص مکآن‌ها: البرز، شیروان
3-اسم چیزهایی که بیش از یکی نیستند: قرآن، اوستا
4-اسمي‌که بر برخی چیزهای خاص مي‌گذارند: رخش
سایر اسم‌ها عامند  
1-نکره: اسمي‌که برای مخاطب یا خواننده آشنا و شناخته نباشد.  علامت آن ی نکره است: کتابی، مردی
2- معرفه: اسمي‌که برای مخاطب یا خواننده آشنا و شناخته باشد: احمد، قرآن
اسامي‌معرفه در فارسی علامتی ندارد اما مهم‌ترین اقسام معرفه عبارتنداز:

1-همه اسامي‌خاص

 2-موصوف صفت‌هاي اشاره: این کتاب

 3-اسم جنس: شتر بزرگتر از گاو است.

4- مفعول با نشانه "را": کتابی را آوردم.

5-اسمي‌که مضاف به اسم معرفه باشد: دوست من

6- با قرینه لفظی و معنوی: کتاب از دستم افتاد.  
اسامي ‌نکره به‌صورت‌هاي ذیل مي‌آید:

 1- "ی" در آخر اسم: مردی
2-یک در اول اسم: یک جا
3-یک در اول "ی" در آخر: یک جایی  
 1-مفرد: اسمي‌ که بر یک فرد یا یک چیز و یا  یک مفهوم دلالت مي‌کند.
2-جمع: اسمي‌ که بر بیش از یک چیز دلالت کند.
علامت جمع در فارسی ان و‌ ها است.

 1 -ساده: اسمي‌ که فقط یک جزء دارد: کتاب، گل

2-مرکب: اسمي ‌که بیش از یک جز دارد: کتابخانه، گلاب
تذکر:  علائم جمع و ی نکره مرکب ساز نیستند: مردی، کتاب‌ها (ساده) اما سایر پسوندها و پیشوندها مرکب سازند: بازدید ،خواهش (مرکب).  
1- ذات: اسمي‌ که به‌طور مستقل در خارج از ذهن وجود دارد و مي‌توان آن را دید یا لمس کرد: کاغذ، میز

2-معنی: اسمي‌که مستقلا درخارج از ذهن وجود ندارد بلکه وجودش وابسته به دیگری است: هوش، زیبایی

1 -جامد: اسمي‌ که ریشه فعلی ندارد: کتاب، خانه
2-مشتق: اسمي‌ که ریشه فعلی دارد یعنی در ساختمان آن بن ماضی یا مضارع بکار رفته است : خواهش، رفتار
چند اصطلاح دیگر:
1- اسم صوت:  لفظی است مرکب که معمولاً از صداهای طبیعی گرفته شده و بیانگر صداهای خاصی است:
قارقار ،قاه قاه، شارت و شورت

2-اسم مصغر: اسمي‌که مفهوم خردی و کوچکی را مي‌رساند.
نشانه تصغیر در فارسی:
1- چه: باغچه، کوچه
2- ک: دخترک، مرغک
3- و: یارو، خواجو
گاهی نشانه تصغیر برای تحقیر و دشنام بکار مي‌رود:   مردک

3-مصدر: مصدربا اینکه مفهوم انجام گرفتن کار را مي‌رساند به سبب نداشتن زمان مشخص اسم است نه فعل.
مصدر مرخم: گاهی بن ماضی برخی از افعال در معنی مصدری به‌كار مي‌رود که بیشتر دستور نویسان آن را مصدر مرخم (مصدر دم بریده ) نامیده‌اند.  دید، دیدن، بازدید، بازدیدن 

اسم مصدر: علاوه برمصدر اسم‌هایی در فارسی هستند که با اینکه نشانه‌هاي مصدری ندارند ولی حاصل معنی و مفهوم مصدر را مي‌رسانند و به آن‌ها اسم مصدر مي‌گویند.

اقسام اسم مصدر:
1- بن مضارع +      ش : خواهش، کاهش
2- بن مضارع + ـَـ شت: خورشت، کنشت

3- بن مضارع + ار: رفتار، گفتار
4- بن مضارع +ه: خنده، گریه

5- صفت + ی: خوبی، روشنی
گاهی اسم+ی: استادی
اگر واژه به ه ختم شود به جای آن گی اضافه مي‌شود: تشنه،‌ تشنگی
تذکر: به این ی یای مصدری مي‌گویند.
 6- بن مضارع + ان: آشتی‌کنان
7- اسم یا صفت عربی +یت: آدمیت، فاعلیت
8- بن ماضی فعل به‌تنهایی یا همراه واژه دیگر: ساخت، برآورد، عقب گرد
 9-بن مضارع یک فعل یا دو فعل: گریز، جنب و جوش

10- بن ماضی یک فعل با بن مضارع همان فعل یا فعل دیگر: جست و جو، خرید و فروش
11- بن ماضی یا مضارع + مان: ساختمان، سازمان
12- از تکرار ساخت امر یک فعل یا دو فعل: بزن بزن، بزن بکوب
13-مصدرهای عربی: تذکر، تغییر
مترادف / متشابه / متضاد
1- مترادف: کلماتی که لفظ متفاوت و معنی یکسان دارند: غم و اندوه
2- متشابه: از حیث معنی جدا ولی از جهت لفظ یکی هستند: خوار، خار
3- متضاد: از نظر معنی ضد هم هستند: غم و شادی

نقش اسم و گروه اسمي‌ در جمله
قبلا درباره نقش‌هاي 12‌گانه کلمات سخن گفتیم.  اسم و گروه‌های اسمي غیر از نقش فعل و صفت مي‌تواند یکی از 10 نقش دیگر را در جمله برعهده بگیرد.
انواع نهاد: اسم هم به‌تنهایی و هم به‌همراهی وابسته‌هایی مي‌تواند نهاد جمله باشد. اسم در نقش نهادی ممکن است یکی از پنج صورت زیر را داشته باشد.

الف-  فاعل جمله باشد، یعنی انجام‌دادن کاری را به او نسبت بدهیم.  علی آمد. کاوه نخوابیده است.
ب- پذیرنده کاری باشد، که در این صورت همراه فعل مجهول است که در جمله معلوم، مفعول بوده است.  حسن  زده شد. (علی حسن را زد )
ج- دارنده صفت یا حالتی است. احمد با ادب است. 

د-  پذیرنده صفت یا حالتی است. مسعود بیمار شد. 

ه - وجود و هستی را به او نسبت دهیم یا از او سلب کنیم. اینجا پول است. کتابی روی میز نبود.

در این موارد فعل است و بود فعل ربطی نیست و به معنی وجود داشتن است.

متمم: هم‌چنانکه ذکر شد متمم اسمي‌ است که پس از حرف اضافه بیاید. در مواردی اسم و گروه اسمي‌ وقتی‌که متمم واقع مي‌شود به همراه حرف اضافه مي‌تواند جایگاه نقش جدیدی را اشغال کند.

این نقش غالباً قیدی است: اتومبیل به‌سرعت (متمم-قيد) گذشت.       او بی‌اراده (متمم- قيد) سخن گفت.
و گاهی مسند: علی باادب (متمم- مسند) است.
3- صفت
 واژه یا گروهی از واژه هاست که درباره اسم توضیحی مي‌دهد و یکی از خصوصیات اسم را بیان مي‌کند.
صفت از حیث مفهوم 6 نوع است:
1- بیانی 2- اشاره‌ای 3-شمارشی 4- ﭘرسشی 5- تعجبی 6- مبهم
صفت بیانی: صفتی است که چگونگی و خصوصیات اسم را مانند رنگ، قد، جنس، شکل، وضع، اندازه، مقدار و ارزش بیان مي‌کند.

 صفت بیانی پنج نوع است.

صفت ساده : صفتی است که تنها چگونگی و خصوصیت موصوف را مي‌رساند بدون معنی فاعلی و مفعولی و نسبی...:‌ هوایی خوب، اتاق گرم، مادر مهربان
صفت فاعلی: صفتی است که بر کننده کار دلالت کند. و از حیث ساختمان هفت گونه است.
1- بن مضارع + نده: گیرنده
2- بن مضارع +ان: گریان
3- بن مضارع + ا: دانا

4- بن ماضی و به‌ندرت بن مضارع + ار: خریدار ،پرستار
 5- بن ماضی یا مضارع +گار: آفریدگار، آموزگار
 6- اسم معنی و به‌ندرت صفت یا بن فعل +گر:  دادگر، سفیدگر
7- اسم معنی و به‌ندرت صفت یا بن فعل +کار:   ستمکار، تراشکار
تذکر:
1-پسوند گر و کار در آخر اسم ذات صفتی مي‌سازد که بر پیشه و حرفه دلالت مي‌کند: زرگر، آهنکار

2-صفت فاعلی + پسوند ان گاهی تکرار مي‌شود و قید مي‌سازد:  دوان دوان

3-گاهی ساخت فعل امر نوعی صفت فاعلی مي‌سازد: بزن برو

4-بن مضارع +اسم یا واژه دیگر نوعی صفت فاعلی مرکب مي‌سازد: دانشجو

3.صفت مفعولی: که آن را اسم مفعول نیز نامیده‌اند، صفتی است که معنی مفعولیت دارد یعنی کار برآن واقع مي‌شود.
بن ماضی + ه: رفته، ساخته
گاهی لفظ شده نیز به آن اضافه مي‌شود: شنیده شده
تذکر:
1-اگر به اول صفت مفعولی اسم یا صفتی افزوده شود گاهی ه مي‌افتد. گل اندوده،‌ گل اندود

 2- برخی از صفت‌هاي مفعولی که از فعل‌های لازم و به‌ندرت فعل‌های متعدی مي‌آیند  معنی صفت فاعلی دارند:   رفته، خوابیده

4- صفت نسبی: صفتی است که به کسی یا جایی یا جانوری و یا چیزی نسبت داده شود.
به آخر اسم یا صفت و به ندرت ضمیر ی (نسبت) اضافه شود: تهرانی، خودی
علاوه بر "ی" نسبت علایم زیر نیز صفت نسبی مي‌سازد.
ین: سیمین، پسین                      انه: سالانه
ینه: پشمینه                               انی: روحانی
ه: دورویه                                    گانه: دوگانه
گان: گروگان                                چی: پستچی

صفت لیاقت : صفتی است که شایستگی و قابلیت موصوف را مي‌رساند. مصدر + ی (لیاقت): خوردنی
درجات صفت:
1- صفت مطلق: بدون سنجش حالت موصوف را بیان مي‌کند: خوب، بزرگ

 2- صفت برتر (تفضیلی): صفت مطلق +تر: خوبتر، بزرگتر

3- صفت برترین (عالی): صفت مطلق +ترین: خوبترین، بزرگترین

صفت از نظر رابطه با موصوف دو حالت دارد:
1-صفت پسین: که پس از موصوف مي‌آیند بیشتر صفت‌های بیانی صفت پسین هستند.
2. صفت پیشین: که پیش از موصوف مي‌آیند که به بررسی آن‌ها خواهیم پرداخت.

1- صفت اشاره: این و آن وقتی که همراه اسمي ‌بیایند و بدان اشاره کنند.
این:برای اشاره به نزدیک              آن: برای اشاره به دور

 صفت اشاره به‌صورت‌های زیر دیده مي‌شود:
الف- این و آن بدون همراهی با کلماتی دیگر که تنها برای اشاره است. این کتاب

ب- برای  اشاره و تاکید که با "هم" ترکیب مي‌شوند: همین، همان
ج- برای اشاره و بیان تشبیه و چگونگی به همراه کلماتی مانند: چون، گونه، سان: چنین، چنان، این‌گونه، آن‌جور
د-برای اشاره و تاکید همراه کلماتی مانند: قدر، مقدار، همه: این‌قدر، همان‌اندازه، همین‌قدر

2- صفت شمارشی: واژه‌ای که شماره یا ترتیب مفهوم یا مصداق اسمي ‌را مي‌رساند به آن عدد نیز مي‌گویند.
 بر چهار قسم است:
الف- صفت شمارشی ساده: اعداد بدون پیشوند و پسوند: یک، دو، بیست
ب- صفت شمارشی ترتیبی: عدد + م  یا مین: چهارم، صدمین

ج- صفت شمارشی کسری: اعداد کسری:  یک  سوم، دو سوم

د- صفت شمارشی توزیعی: از تکرار صفت شمارشی اصلی به‌دست مي‌آید:  یک یک، دو به دو

3- صفت پرسشی: صفتی است که با آن از نوع یا چگونگی یا مقدار موصوف پرسش کنند.
صفت پرسشی از نظر مفهوم سه گونه است:
الف- صفت پرسشی که با آن از نوع یا چگونگی با از نام و نشان موصوف مي‌پرسند: چه، کدام، چطور، چگونه
ب-صفت پرسشی که با آن از ترتیب یا مقام موصوف پرسش کنند: چندم، چندمین

ج- صفت پرسشی که با آن از مقدار و شماره موصوف پرسیده مي‌شود: چند، چقدر، چه مقدار

4- صفت تعجبی: صفتی است که همراه اسم مي‌آید و شگفتی و تعجب گوینده را مي‌رساند و با آهنگ مخصوص تعجب ادا مي‌شود. چه خط زیبایی !
5- صفت مبهم: صفتی است که همراه اسم مي‌آید و نوع یا چگونگی یا شماره و مقدار آن را به‌طور نامعین ومبهم بیان مي‌کند: هر،  همه، دیگر، هیچ، چند، چندین، چندان، فلان

4- ضمیر
واژه‌ای است که جانشین اسم مي‌شود برای جلوگیری از تکرار اسم. رستم پهلوان بزرگی بود هر کس او را مي‌دید. او ضمیراست و جانشین رستم شده است رستم مرجع ضمیر است.
اقسام ضمیر عبارتند از:
1-شخصی 2-مشترک 3-اشاره 4-پرسشی 5-تعجبی 6-مبهم 7-ملکی

1- ضمیر شخصی: ضمیرهایی هستند که برای هریک از اشخاص  (اول شخص، دوم شخص و سوم شخص، مفرد یا جمع ) ساخت جداگانه دارند.
ضمیر شخص دو گونه است: منفصل، متصل
الف- ضمیر شخصی منفصل یا گسسته، ضمیری است که به واژه پیش از خود نمي‌چسبد و به تنهایی بکار مي‌رود: من، تو، او (وي)، ما، شما، ایشان

ب - ضمیر شخصی متصل یا پیوسته:ضمیری است که به واژه پیش از خود مي‌پیوندد و به تنهایی به‌كار نمي‌رود.
م، ت، ش، مان، تان، شان

تذکر: وقتی که ضمیر م، ت، ش به کلماتی که به ه ختم مي‌شوند افزوده شود الفی به آن اضافه مي‌شود. میوه‌ام،  جامه‌ات

اگر ضمایر متصل به واژه‌ای که آخرش ا یا و باشد  ی به آن اضافه مي‌شود.  قلم‌هایم، ابرویت

2-ضمیر مشترک:
ضمیری است که برای همه ساخت‌های شش‌گانه یکسان به‌کار مي‌رود.
خود: خودم، خودت، خودش، خودمان، خودتان، خودشان
علاوه بر ضمیر خود، در ضمیر خویش و خویشتن نیز ضمیر مشترکند که بیشتر در زبان و ادب به‌كار مي‌رود.  

3-ضمیر اشاره:
 ضمیری است که مرجع آن به اشاره معلوم مي‌شود. آن، این و اقسام دیگری که در بحث صفت اشاره آن‌ها را نام برده‌ایم اگر این کلمات به همراه اسم بیایند صفت اشاره و اگر جانشین اسم شوند ضمیر اشاره‌اند. این کتاب را بگیر و آن را بخوان.

4- ضمیر پرسشی: ضمیر پرسشی نیز همان صفات پرسشی هستند که جانشین اسم شده‌اند: که، چه، کدام، کدامین، کی، کجا، چگونه
5-ضمیر تعجبی:
واژه "چه" وقتی که بی‌همراهی اسم بیاید و مفهوم تعجب و شگفتی را برساند. چه هوای خوبی ! چه زیباست !

6- ضمیر مبهم:
واژه‌هایی هستند که بر کس یا چیز یا مقدار مبهمي‌دلالت مي‌کنند: همه آمدند. فلانی، آدم بسیار خوبی است.  

تذکر: همچنانکه قبلا ذکر شد این ضمایر اگر با اسم بیایند صفت مي‌باشند.  

7- ضمیر ملکی:
واژه مرکب ازآنِ که به‌معنی مال ِ یا متعلق به باشد: این کتاب از آن ِ مسعود است.  

این واژه در قدیم گاهی به‌صورت آن ِ  به‌كار مي‌رفته است .  

کاربرد و نقش ضمیر ها
ضمیر‌ها معمولا جانشین اسم هستند از این رو نقش‌هاي مختلف اسم را بر عهده مي‌گیرند.  

1- نقش نهادی: من فردا به مسافرت مي‌روم.  خودت این مطلب را گفتی.

2- نقش مسندی: محمود من هستم. احمد کدام است.  

3- نقش مفعولی: تو او را ندیدی. خویشتن را رها ساختم.

4- نقش متمی: به آن دست مزن.  به‌خود گفتم.
5- نقش منادایی: ‌ای آن که به اقبال تو در عالم نیست.

 6- نقش تمیزی: مرا که پنداشتی‌؟

7- نقش قیدی: کجا مي‌روی‌؟ چقدر خوابیدی‌؟

8-نقش مضاف‌الیهی: دلم به حالش سوخت. او از گفته خویش پشیمان شد.  

5- قید
 قیدها به دو دسته تقسیم مي‌شوند: مختص و مشترک.

1-قید مختص: بعضی قید‌ها فقط نقش قیدی مي‌پذیرند. یعنی همیشه در جمله به صورت قید به‌كار مي‌روند: هرگز، هنوز، البته، مثلا، احیانا، اتفاقاً

2- قید مشترک: بعضی از اسم‌ها و صفت‌ها و واژه‌هاي دیگر در جمله گاهی نقش قیدی مي‌پذیرند که به آن‌ها قید مشترک مي‌گویند.   احمد شب به خانه برگشت.

اقسام قید از جهت معنی:
قید زمان: شب، وقت، ایام
قید مکان: این‌جا، آن‌جا
قید مقدار: کم‌کم، زیاد
قید کیفیت: خوب، به‌آرامی
قید حالت: افتان و خیزان، گریان
قید تاسف: افسوس، متاسفانه
قید تعجب: عجبا، شگفتا
قید تصدیق: حتماً
قید پرسش: چگونه
قید شک و تردید : شاید 

6- شبه جمله
اگر بخواهیم حالت‌های روحی و درونی خود چون شادی، تعجب، درد، افسوس و مانند آن‌ها را بر زبان بیاوریم معمولا ً از واژه‌هاي همچون، وه، آه استفاده مي‌کنیم  که به آن‌ها شبه جمله یا صوت مي‌گویند. از آن جهت به این واژه‌ها شبه جمله مي‌گویند که معنایی مانند جمله دارند.  آه: درد مي‌کشم.   بَه بَه: چه خوب است.  

به این واژه‌ها صوت هم مي‌گویند زیرا در بیشتر آن‌ها مثل این است که از شدت درد یا تعجب صدایی از حلق و دهان خود در مي‌آوریم. 

اقسام شبه جمله از جهت معنا:
1- شبه جمله امید و آرزو و دعا: کاش، آمین، الهی
2- شبه جمله تحسین و تشویق: آفرین، مرحبا، به به
3- شبه جمله درد و تاسف: وای، افسوس، دریغ

4  - شبه جمله تعجب: وه، عجب، شگفتا
5- شبه جمله تنبیه و تحذیر: مبادا، زنهار، هان
6- شبه جمله امر: یاالله، بسم‌الله، خفه
7- شبه جمله احترام و قبول: چشم، قربان
8- شبه جمله جواب و تصدیق: آری، البته ،‌ای

تذکر: شبه جمله‌ها در جمله اغلب نقش قیدی دارند.  افسوس دوستان همگی پراکنده  شدند.

7- حرف
 بعضی از واژه‌ها معنی مستقلی ندارند و برای پیونددادن واژه‌ها یا نسبت دادن واژه‌ای یا جمله‌ای یا نشان‌دادن نقش واژه‌ای در جمله به‌كار مي‌روند. این واژه‌ها را حرف مي‌گویند. حروف در جمله نقش نمي‌پذیرند. حرف‌ها به سه دسته تقسیم مي‌شوند: حروف ربط و  اضافه و نشانه.

1-حرف‌های ربط: حرف‌های ربط واژه‌هایی هستند که دو واژه یا دو جمله را به‌هم پیوند مي‌دهند و آن‌ها را هم‌پایه یکدیگر مي‌سازند و یا جمله‌ای را به جمله‌ای دیگر ربط مي‌دهند و یکی را وابسته دیگری قرار مي‌دهند.  

الف - حروف ربط هم‌پایه ساز: مجید و بهروز به بازار رفتند.

ب- حروف ربط وابسته ساز: که بر سر جمله پیرو مي‌آیند در جملات مرکب. تا نکوشی موفق نمي‌شوی.

حرفهای ربط از جهت ساختمان دو نوع است.  

1- حرف ربط ساده: که از یک واژه ساخته شده‌اند: اما، پس، تا، زیرا، که، نیز، ولی، هم

2- حرف‌های ربط مرکب: مجموعه‌ای از دو یا چند واژه است که معمولا یکی از آن‌ها حرف ربط یا حرف اضافه ساده است و اغلب علاوه براین که کار حرف ربط را انجام مي‌دهند نقش قیدی هم دارند.  آن‌جاکه، از این روی، اکنون که، بس که، زیرا که، هر چند

معنی و کاربرد حرفهای ربط ساده:
اگر: برای شرط به‌کار مي‌رود.
اما: برای توضیح یا از میان‌بردن گمان نادرست شنونده
باری: برای مختصرکردن سخن
پس : از این رو، در نتیجه
تا: 1- تا وقتی‌که 2- برای بیان نتیجه فعل 3- همین‌که

چون: 1- به‌علت‌این‌که 2- زیرا که 3- وقتی که
چه: برای پیوند دو جمله
زیرا: ازاین‌جهت، بدین‌سبب
که: دو جمله را به هم پیوند مي‌دهد و گاهی آن را توضیح مي‌دهد.
لیکن: اما 

نه: برای نفی نسبت یا امری
نیز: برای شریک قراردادن
و: برای عطف به‌کار مي‌رود
ولی: اما
هم: نیز
یا: برای مساوی قراردادن دو چیز 

2- حرف اضافه:
 واژه‌هایی هستند که معمولا واژه یا گروهی را به فعل جمله نسبت مي‌دهند و آن‌ها را بدان وابسته مي‌سازند و به آن‌ها نقش متممي مي‌بخشند.  با اتوبوس از خانه به مدرسه رفتم.

حرف‌های اضافه از جهت ساختمان بر دو قسمند:

1- حرف‌های اضافه ساده: که از یک واژه ساخته شده‌اند: از، اِلا، الی، با، بر، برای، تا، جز، چون، در، غیر

2- حرفهای اضافه مرکب: از یک حرف اضافه ساده و یک واژه دیگر ساخته شده‌اند: ازبرای، به‌مجرد

معنی و کاربرد برخی از حرف‌های اضافه ساده:
از: 1- برای آغاز یا شروع 2- برای بیان علت 3- برای بیان جنس 4- به معنی اثر نوشته 5- همراه صفت برتر
الا: برای استثنا به معنی بجز، مگر
الی: تا
با: 1- در معنی همراه 2- در معنی به وسیله 3- به یاری

بر: 1- قرار داشتن چیزی روی چیزی 2- لازم بودن امری
برای: 1- به معنی منظور 2- از بهر
به :1- برای نشان‌دادن انتها و پایان عملی 2- برای سوگند 3- برای نشان‌دادن مقابل بودن دو چیز 4- به معنی نسبت به 5- برای نشان‌دادن داخل چیزی

بی: برای نفی و سلب
تا: برای بیان پایان چیزی
جز: برای استثنا، به معنی غیر
چون: مانند، مثل
در: 1- برای نشان دادن داخل چیزی 2- در خصوص
مانند: مثل و چون
مگر: برای استثنا ء

تذکر:
1- بعضی از حروف مانند تا، چون بین حرف ربط و اضافه مشترکند این حروف اگر بین دو جمله به‌کار رود حرف ربط اما اگر داخل یک جمله بکار رود حرف اضافه است.  

از خانه تا مدرسه دویدم (حرف اضافه) به کنابخانه رفتم تا درس بخوانم. (ربط)

دلیری چون او ندیدم (حرف اضافه) چونکه باران بارید زمین خیس شده است. (ربط)

2- که: گاهی به معنی از بکار مي‌رود که در این صورت حرف اضافه است.

به نزدیک من صلح بهتر که جنگ.

3- در زبان فارسی قدیم حرف اضافه‌هایی به‌كار رفته که در زبان امروز به‌كار نمي‌رود مانند: اندر، اندرون، زی

گاهی در قدیم برای یک متمم دو حرف اضافه مي‌آورده‌اند.

به خاک اندر (حرف اضافه مرکب گسسته)

3- حروف نشانه: حرف‌هایی که برای تعیین  نقش واژه در جمله مي‌آیند و سه دسته‌اند.  

الف- نشانه ندا (‌ای، یا. ... )

ب-نشانه مفعول (را)

پ- نشانه اضافه و صفت (کسره اضافه)

تذکر: "را" علاوه بر مفهوم حرف نشانه گاهی به جای یکی از حروف اضافه نیز به‌كار مي‌رفته است.  

پیرمردی را گفتند. انوشیروان را پرسیدند.

در این موارد واژه قبل از را متمم است نه مفعول.

پیشوند وپسوند:
کلماتی هستند که معنی مستقل ندارند ولی در ساختن واژه‌هاي مرکب به‌كار مي‌روند. فراگیر - غمگین

واژه‌هاي مشتق:
هم‌چنان‌که قبلا ذکر شده است اگر در ساختمان واژه‌ای بن فعل (بن ماضی یا مضارع) وجود داشته باشد آن واژه را مشتق مي‌گویند.  خریدار - ساختمان

و اگر بن فعل وجود نداشته باشد آن را جامد مي‌گویند: کتابخانه، دیوار

صرف و نحو (تجزیه و ترکیب)
هم‌چنان‌که در آغاز گفته شد اکر از نقش واژه در داخل جمله بحث کنیم به آن ترکیب یا نحو مي‌گویند.
اگر از نوع و خصوصیات واژه جدا از جمله بحث کنیم.  به آن صرف یا تجزیه مي‌گویند.  

نکته‌هایی درباره تجزیه و ترکیب:
1- با این که در تجزیه، واژه را به‌تنهایی و بدون در نظر گرفتن نقش آن در جمله بررسی مي‌کنیم اما در مواردی باید به معنی آن در داخل جمله توجه کنیم.
مثلا  واژه باد مي‌تواند فعل دعایی باشد یا اسم باشد به معنی هوای خنک.

2- در تجزیه واژه علاوه بر نوع واژه سایر خصوصیات فرعی واژه را نیز باید ذکر کنیم که در مثال‌هاي بعدی آن‌ها را بیان مي‌کنیم ولی در نقش واژه فقط به ذکر یک نقش اکتفا مي‌کنیم چون هر واژه در داخل یک جمله یک نقش بیشتر ندارد.  

نمونه‌ها:
هوا روشن است.  
هوا: اسم عام، مفرد، ساده، جامد، معرفه، نهاد (مسند الیه)
روشن: صفت بیانی ساده، جامد، مسند
است: فعل مضارع ساده برای اخبار، سوم شخص مفرد (ربطی)، فعل

تو دانش آموزی
تو: ضمیر شخصی منفصل، دوم شخص مفرد،‌ نهاد
دانش آموز: صفت بیانی، فاعلی، مشتق، مرکب، مسند
- ی (ای ): فعل مضارع ساده برای اخبار ( فعل ربطی ) دوم شخص مفرد، فعل

دیشب تلویزیون برنامه خوبی داشت.  
دیشب: اسم عام، مفر، مرکب، جامد، معرفه،‌ قید
تلویزیون: اسم عام، مفرد، ساده، جامد، معرفه، نهاد
برنامه: اسم عام، مفرد، مرکب، جامد، معرفه، مفعول
ء: حرف نشانه
خوب: صفت بیانی، ساده، جامد، صفت
-ی: پسوند، نشانه وحدت (نکره)
داشت: فعل ساده، ماضی مطلق، سوم سخص مفرد، متعدی، معلوم ، فعل

پایان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

شبه جمله

کلمه یا گروهی از کلمات هستند که غالبا برای بیان حالات عاطفی گوینده به کار می روند،مانند حالات درد وتحسین و تعجب وغیره…

به هرصورت شبه جمله ...

به کلماتی گفته می شوند که از لحاظ ساختاری ،ساختمانی مانند جمله ندارند ولی معنایی همانند جمله دارند،به این کلمات شبه جمله           می گویند.مثلا

-          وقتی میگویید(( آه ))مثل این است که بگویید درد میکشم.

-          وقتی میگویید(( به به))مثل این است که بگویید چه خوب است.

-          وقتی میگویید(( آفرین))مثل این است که بگویید ترا تحسین میکنم.

 

اقسام شبه جمله:

1)شبه جمله ی امید وآرزو ودعا:

                                              -  کاش ،ای کاش،کاشکی،انشاالله،الهی ،آمین.

- ای کاش می توانستم ملک دنیا را به تو ببخشم.

- کاش روزی به کام خود برسید              بچه ها آرزوی من این است                   (قیصرامین پور)

- ای کاش من هم عبور تو رادیده بودم           کوچه های خراسان تو را می شناسند       (قیصرامین پور)

- ای کاش که بخت سازگاری کردی        با جور زمانه یار یاری کردی         (حافظ)

-ای کاش که جای آرمیدن بودی          بااین ره دور را رسیدن بودی              (خیام) 

- هزار قناری خاموش / در گلوی من / عشق را / ای کاش زبان سخن بود.                 (احمد شاملو)

- ای کاش میشد اشک را تهدید کرد            یا که لحظه های خنده را تجدید کرد

- ای کاش میشد با دوبال آرزو                  آسمان سینه را تسخیر کرد

- الهی چنان کن سر انجام کار                تو خشنود باشی وما رستگار                   (مولوی)

- الهی!آفریدی رایگان روزی دادی رایگان بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان

- ای کاش شود خشک بن تاک وخداوند              زین مایه ی شر حفظ کند نوع بشر را.                 (ایرج میرزا)

- انشالله تنتان سلامت است.          ( هدایت)

- جوجه کوچک پرستو گفت :                کاش با باد رهسپار شوم.        (قیصر امین پور)

- الهی جانب من کن نگاهی            مرا بنما به سوی خویش راهی         (وحشی بافقی)

2)شبه جمله ی تحسین وتشویق:

                                          - آفرین ،بارک الله ،احسنت، به به،ماشالله ،خوب(خب)،مرحبا،خرمّا ،خوشا.

- آفرین جان آفرین پاک را       آنکه جان بخشید وایمان خاک را         (عطار)

- ای شاعر اهل بیت اطهار / ای کلک تو آمده گهربار / خواندم همه کتاب شعرت / احسنت براین مرام وافکار          (محمدحسن جلیلی)

- به به !ظهر تابستان است.        (سهراب سپهری)

- مرحبا طایر فرخ پی فرخند پیام               خیر مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام   (حافظ)

- بارک الله به شما تبریک میگم.

- آفرین ،خوب نوشتی.

- چون آینه نور خیز گشتی احسنت             چون ارّه به خلق تیز گشتی احسنت

- درکفش ادیبان جهان کردی پای               غوره نشده مویز گشتی احسنت                  (بهار)

- به به ،چه سری چه دنبی عجب پایی.

- خوشا شیراز ووضع بی مثالش                    خداوندا نگهدار از زوالش.                ( حافظ)

3)شبه جمله ی سپاس :

                                - الحمدلله ،شکرالله،بحمدالله،شکر،شکرخدا .

- شکرخدا که هرچه طلب کردم از خدا              برمنتهای همت خود کامران شدم                (حافظ)

4)شبه جمله ی درد وتاسّف :

                                     - افسوس ،آه،دردا،دریغا،فریاد،داد،وافریادا،واویلا،بدا،وای،آوخ،هیهات.

- دردا که دوازده فرسنگ راه باید میان من وتو فاصله باشد.

- همه کار ایام درس است وپند             دریغا که شاگرد هشیار نیست                 (پروین اعتصامی)

- آه وافسوس از آن روزکه در دشت بلا        بود آن خسرو بی یاور ولشکر تشنه    (فدایی مازندرانی)

- مرا بی روی تو ناله ندیم است               دریغ هجر در جانم مقیم است               (فخرالدین اسعدگرگانی)

- افسوس که شد دلبر ودودیده گریان           تحریر خیال خط او نقش بر اب است     (خیام)

-  آه سحری زسینه ی خماری              از ناله ی بوسعید وادهم خوشتر               (خیام)

- دریغا که چه فردای جانکاهی بود.

- دریغ است ایران که ویران شود                  کنام پلنگان وشیران شود            (فردوسی)

- گر مسلمانی از این است که حافظ دارد         آه اگر از پی امروز بود فردایی       (حافظ)

- آه این چه شراب است که تاروز شمار        بی خود شده وبی خبرند از همه کار    (خیام)

- افسوس که نامه ی جوانی طی شد             وآن تازه بهار زندگانی وی شد.         (خیام)

- آن مرغ طرب که نام او بود شباب            افسوس ندانم که کی آمد وکی شد        (خیام)

- آه این مشکل بزرگی است که باید ازاوبپرسم.

- چشمت که فسون ورنگ می بازد از او                 افسوس که تیر جنگ می بازد از او    (حافظ)

- تو اشک آفتابی کی به دست سایه می آیی؟               دریغا آخراز کوی با غم همسفر رفتم  (هوشنگ ابتهاج)

- خانه ی تاریکی وتصور خورشید             آه چه آرام و پر غرور گذر داشت         (فروغ فرخزاد)

- آه ای پدر،پنهانم کن ،پنهان    بال های من در برابر این طوفان   ناتوان است ناتوان        (محمود درویش)

- آه ای لشکریان خیانت ها ومزدوری ها،/ هرقدم که تاریخ هم درنگ کند / به زودی کودکان سنگ ویرانتان می کنند. (نزارقبانی)

5) شبه جمله ی تعجّب:

                              - به،وه،اوه،چه عجب،عجب،عجبا،شگفتا،سبحان الله ،ای عجب،یاللعجب.

- عجب ان دلبر زیبا کجاشد؟           عجب آن سرو خوش بالا کجا شد؟           (مولوی)

- ای عجب!بعدتوبا کیست  نگهبانی من          گنج خود خواندیم ورفتی وبگذاشتیم      (پروین اعتصامی)

- به،شما گمان می کنید که هر اقدامی که انجام می شد برای رفاه حال مردم بود.

- علم وآزادگی وحسن وجوانی وهنر          عجبا هیچ نیرزند که بی سیم وزرند.    (شهریار)

6)شبه جمله ی تنبیه وتحذیر :

                                       - مبادا،هشدار،ای امان،امن،زنهار،هان،هین،زینهار.

- زنهار از رفیق بد زینهار            وقنا ربنّا عذاب النار              (سعدی)

- زنهار مزن دست به دامان گروهی         کز حق ببریدند وبه باطل گرویدند          (فروغی بسطامی)

- آماده ی امر ونهی وفرمان باش         هشدار،که منجی جهان آمد     (امام خمینی (ره))

- زنهارمگو سخن به جز راست         هرچند تورا در آن ضررهاست     (ایرج میرزا) 

- هان کوزه گرا به پای اگر هوشیاری         تاچندکنی بر گل مردم خواری  (خیام)

- هان ای غرور گمشده !دستم به دامنت

- مجهول مرو با غول مرو               زنهار سفر با قافله کن              (مولانا)

- می وزد از چمن نسیم بهشت      هان بنوشید دم به دم می ناب          (خیام)

- زنهار نظامیا در این سیر              پابست مشو به دام این دیر         (نظامی)

- هان مشو نومید چون واقف نی از سر غیب              باشد اند پرده بازی های پنهان غم مخور (حافظ)

- هان !به پیش آی از این دره ی تنگ / که بهمن خوابگاه شبان هاست .   (نیما یوشیج)

- هان تا ننهیم جام می از کف دست          در بی خبری مرد چه هشیار چه مست      (خیام)

- در خیمه تن سایبانی است ترا               هان تکیه مکن که چار میخش سست است.   (خیام)

 

 

7)شبه جمله ی امر :

                            - بسم الله! ،یاالله! ،ساکت ،آزاد،آرام، خاموش،ایست،خفه،زودتر.

- اگرنمی ترسی،بسم الله،بیا برویم تاخودمان را بشناسیم.

- یالله بفرمایید .

 

 

8)شبه جمله ی تعظیم وقبول :

                                        - قربان،بله قربان،چشم ، به روی چشم.

- گفتم کیم دهان ولبت کامران کنند              گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند.          (حافظ)

9)شبه جمله ی تصدیق وایجاب :

                                            - آری ،بلی،بله،البته، ای والله

- البته ،ملتفتم ونیاز به تکرار نیست.

- گفتند سنگ لعل شود در مقام صبر          آری شود ولیک به خون جگر شود.          (حافظ)

- درین چمن گل بی خار کس نچید آری       چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست          (حافظ)

- آری چه عجب داری ، کاندر چمن گیتی      جغداست پی بلبل ، نوحه است پی الحان    (خاقانی)

- آری تا شقایق هست زندگی باید کرد.                                 (سهراب سپهری)

10)شبه جمله ی تکذیب ونفی :

                                          -هرگز،نه ،نخیر،نه والله، حاشا ،کلا،ابدا،استغفرالله.

- استغفرالله این حرف را نفرمایید من دوستدار شما هستم.

11)شبه جمله ی سرزنش ونفرین :

                                               - ننگ،تف،کوفت،زهرمار.

- ای پول ،تف بر تو،که وجودت با رنج وذلت توام است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 



جزوه تكميلي زبان و ادبيات فارسي پايه  اول و دوم و سوم

اين جزوه منيع مطالعاتي شما است . 

 

 
فهرست مطالب :

تعريف ادبيات

آثار ادبي

نظم

نثر

 قافيه

جمله

شبه جمله

نثر مسجّع

دستور زبان فارسي

انواع قالب هاي شعري

انواع آرايه هاي ادبي

كلمات هم خانواده

تعريف ادبيات

ادبيات:  جمع ادبيه( منسوب به ادب ) است و دانش هاي ادبي و آثارادبي را شامل شود. بنابراين تعريف ،شاعران و نويسندگان و سخنوران كه آفريننده كلام زيبادرقالب شعرونثر هستند ، هنرمندند و آثار ادبي هر ملت نيز گنجينه اي است از مظاهر هنري افراد آن كه در تحريك انديشه و احساس انسان ها قدرتي نافذ و پايدار ايجاد مي كند و اين آثاراز لوازم زندگي ملت هايي است كه از تمدن برخوردارند،زيراهم چنان كه علوم رياضي و منطق ، تعقل را پرورش مي دهد ، اين آثار ذوق و احساس را جلا و دقت خاصي مي بخشندودر تربيت نفس و خردمندي و باروي ذهن نقشي موثر دارد .   

آثار ادبي :

با توجه به واژه آثار كه جمع اثر و به معني " نشانه،علامت برجاي مانده كاري ازكسي و نتيجه حاصل چيزي است"، آثارادبي، شامل فراورده هاي فكري و ذوقي شاعران و نويسندگان هر جامعه، يا مجموعه ي اشعار و نوشته هاي هنرمندانه اي است كه به زبان مردم آن جامعه نگاشته مي شود و اين آثار خود به دو شاخه منظوم ومنثور تقسيم  مي گردند .

مقصود اصلي از سخن ادبي آن است كه منظور خود را به بهترين وجه بفهمانيم و در روح شنونده مؤثر باشد چندان كه روح او را برانگيزاند تا حالتي را كه منظور اوست از غم و شادي و مهر و كين و رحم و عطوفت يا خشم و عتاب در وي ايجاد كند .

نثر

معني لغوي نثر « پراكنده، سخن پاشيده و غيرمنظوم» است. در اصطلاح ادب نثر به نوشتار يا گفتاري اطلاق مي شود كه در قياس با شعر از نظم و ترتيبي كه لازمه ي كلام منظوم است، يعني از وزن و قافيه خالي باشد . نثر، چون از وزن و قافيه و  همچنين در اغلب موارد از تخيلات شاعرانه خالي است، ميدان آن براي هر گونه فكري مناسب تر از كلام منظوم است و شايد به همين دليل باشد كه انواع دانشهاي بشري و انديشه هاي فلسفي، ديني، سياسي، تربيتي و اجتماعي در قالب نثر اظهار شده و به رشته تحرير در آمده است. از لحاظ ادبي، نثري ارزشمند و مورد توجه است كه نسبت به سخنان يا نوشته هاي معمولي زيباتر و از جهت لفظ و معني فصيح تر و بليغ تر باشد.

 نظم :

درلغت به معني به هم پيوستن و در رشته كشيدن دانه هاي جواهر ، در اصطلاح سخني است كه داراي وزن و قافيه باشد.

شعر در لغت تازي از شعورگرفته شده است . ادبا شعر را چنين تعريف كرده اند:" شعر گره خوردگي عاطفه و تخيل است كه در زباني آهنگين شكل گرفته است." عناصر اصلي سازنده ي شعر عبارتند از : عاطفه ، تخيل ، زبان ، آهنگ ، شكل.

 قافيه :

كلمات آخر اشعار كه حرف اصلي آنها يكي باشد و آن حرف را در اصطلاح رَويّ مي گويند . هر بيت، شامل دو مصراع مي شود. « بيت» مي تواند، يك « مصراع » نيز داشته باشد.

عبارت « شنيده ايد كه آسايش بزرگان چيست / براي خاطر بيچارگان، نياسودن» را سخن منظوم گويند.

 واژگان « مظلوم و معلوم» در بيت زير، « كلمات قافيه » هستند:

     از آتش ظلم و دود مظلوم                       احوال همه تو راست معلوم  

در بيت: « از ظلمت خود رهايي ام ده / با نور خود آشنايي ام ده»، واژگان « ده، ده » رديف اند. رديف، قبل از قافيه نيز مي تواند، قرار گيرد.

 يكي از تفاوت هاي قالب هاي شعري به خاطر تفاوت در طرز قرارگرفتن قافيه هاي اشعار است. درصورتي كه يك كلمه عيناً درآخر اشعار تكرار شود آنها را رديف وكلمه پيش ازآن را قافيه مي گويند.

مثال :        غمت در نهان خانه دل نشيند                 به نازي كه ليلي به محمل نشيند                  دل و محمل قافيه و نشيند رديف مي باشد .

 نثر :  

در لغت به معني پراكندگي و پراكندن ، اما در اصطلاح سخني است كه مقيّد به وزن و قافيه نباشد .

 نثر مسجّع : 

نثراست كه جمله هاي قرينه ، داراي سجع باشد . سجع در نثر به منزله قافيه است در شعر . و بهترين نمونه نثر مسجّع فارسي  ،كتاب گلستان سعدي  و مناجات نامه  خواجه عبدالله انصاري پايه گذار اين نثراست . مانند:

محبت را غايت نيست؛ از بهر آنكه محبوب را نهايت نيست.      عطار

هر كه با بدان نشيند، نيكي نبيند.                                        سعدي

ملك بي دين باطل است و دين بي ملك، ضايع هنر چشمه زاينده است و دولت پاينده.    سعدي

خبري كه داني دلي بيازارد، تو خاموش تا ديگري بيارد.                                      سعدي

هر كه را زر در ترازوست، زور در بازوست.                                               سعدي

مراد از نزول قرآن، تحصيل سيرت خوب است نه ترتيل سورت مكتوب                   سعدي

ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود.                                                       حافظ

آن كه از جمال عقل محبوب است، خود به نزديك اهل بصيرت، معذور باشد.        كليله و دمنه

شما را باغ بايد و ما را چون لاله داغ. يكي را لاله و ورد سزاوار است و ديگري را ناله و درد. باغ و داغ: سجع     لاله و ناله:سجع           ورد و درد: سجع                                  قائم مقام

- گاه از ديدن خطّ مكتوب منتعش و گاه از نديدن روي مطلوب .                          قائم مقام

روشني روز تويي، شادي غم سوز تويي          ماه شب افروز تويي، ابر شكر بار بيا        مولوي           من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم   و ز سخنان نرم او آب شدند سنگها                     مولوي

ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسون                نيكي به جاي ياران، فرصت شمار يارا        حافظ

اي صاحب كرامت، شكرانه سلامت                  روزي تفقّدي كن، درويش بي نوا را         حافظ

دلبر كه جان فرسود از او، كام دلم نگشود از    او نوميد نتوان بود از او، باشد كه دلداري كند  حافظ

دستور زبان فارسي:

جمله :

جمله: به مجموعه اي از كلمات يا عبارات گفته مي شود كه پيامي را از گوينده به شنونده يا نويسنده به خواننده مي رساند. :

جمله را معمولاً چنين تعريف مي كنند: جمله، مفهوم كاملي است كه به وسيله ي چند كلمه بيان مي شود. يا مجموعه اي از كلمات است كه بر روي هم معني تمام و كاملي داشته باشد:  بهار عروس فصل هاست.

 به نزديك من صلح بهتر كه جنگ.

 گاهي ممكن است كه جمله تنها يك كلمه باشد. در اين صورت آن كلمه اغلب فعل است كه فاعل آن حذف شده است: بنشينيد .  بفرماييد . (يعني شما بنشينيد)

جمله به دو بخش نهاد و گزاره تقسيم مي شود:

علي   دانش آموز موفقي است.

نهاد             گزاره

نكته: هميشه فعل در قسمت گزاره وجود دارد.

در پيدا كردن تعداد جمله بايد ابتدا به نكات زير توجه كنيم:

به تعدادافعالي كه وجود دارد توجه كنيم .

به افعالي كه در جمله حذف شده اند توجه كنيم .

منادا كه يك شبه جمله است ،يك جمله حساب كنيم .

صوت ها هم  كه يك شبه جمله است ،يك جمله حساب كنيم .

شبه جمله

شبه جمله  واژه هاي هستند كه معني جمله از آن حاصل مي شود .

مانند: صوت ها ومنادا

صوت هاي معروف: آفرين ، سلام ، خداحافظ ، آه ،اوخ،دريغ ، دريغا ، به به ، خوشا ،آري ،بسم ال..خفه ، هان ، اَلا ، بس ، مبادا احسن و چه خوب .

نكته : صوت ها در جمله معمولا نقش قيدي دارند .

    منادا: كلمه اي است كه موردخطاب قرار مي گيرد و معمولا بعد از حروف ندا مي آيد. (حروف ندا:  اي ، يا ،ايا ، ا )

نكته : اسم هاي كه در جمله مورد خطاب قرار مي گيرد منادا هستند .

زهرا درس هايت را بخوان .  اي    ياد تو مونس روانم   / يا      مهدي     / خدايا

منادا                                    حرف ندا   منادا                       حرف ندا     منادا          منادا   حرف ندا 

جمله از نظر محتواي پيام هايي كه دربر دارد پنج نوع است:

1- جمله ي خبري كه خبري را برساند: هوا روشن است.

 - 2جمله ي پرسشي كه پرسشي در آن باشد: آيا هوا روشن است؟ جمله ي پرسشي گاهي براي تأكيد يا اعتراض يا تشويق است: مگر به تو نگفتم؟

3- جمله ي تعجبي كه شگفتي را بيان مي كند: چه هواي خوبي!

4- جمله ي امري كه در آن خواهشي يا فرماني باشد: بخور تا تواني ز بازوي خويش.

- 5 جمله ي دعايي كه در آن دعا باشد. خداوند پدرت را رحمت كناد.

جمله تقسيماتي ديگر هم دارد:

 - 1جمله ي ساده، جمله يي است كه يك فعل دارد: ديروز هوا آفتابي بود.

 - 2جمله ي مركب، دو جمله يا بيشتر است كه بر روي هم معني تمام و كامل دارد: بس كه ديروز كار كردم، خسته شدم.

- 3 جمله ي مستقل، جمله ي ساده يي است كه معني كامل دارد: ديروز زياد كار كردم.

- 4 جمله ي ناقص، جمله يي است كه معني آن به وسيله ي جمله ي ديگر تمام مي شود: چون ديروز هوا آفتابي بود،

5-  جمله ي مكمل، جمله يي است كه معني جمله ي ناقص را كامل مي كند: به دريا رفتيم. (به دنبال جمله ي چون ديروز هوا آفتابي بود.  (

6- جمله ي معترضه، جمله يا عبارتي است كه در وسط جمله ي اصلي مي آيد و تو ضيحي درباره ي آن مي دهد: پدربزرگ من - خدا بيامرزدش- مرد خوبي بود.(اين جمله به دستور زبان مربوط نيست، اما چون جمله خوانده مي شود، براي توضيح در اينجا آورديم(.

هر جمله ي مركب دو نوع جمله را دربر دارد: يكي از جمله ها غرضِ اصلي گوينده است كه آن را جمله ي پايه گويند. جمله ي ديگر كه براي كاملتر كردن معني جمله ي پايه مي آيد، جمله ي پيرو نام دارد: تو آن گوي (پايه) كه شايسته ي توست (پيرو)

نهاد:  قسمتي از جمله است  كه در باره ي آن خبري داده مي شود . مانند:

              با ديدن روي گل، قناري                    سرداده ترانه ي بهاري

همان طور كه مي بينيد، در شعر، نهاد، جاي مشخصي ندارد. يعني نهاد هميشه در اول جمله نمي آيد.

براي به دست آوردن نهاد، كافي است به اول فعل، (( چه چيز؟ )) يا (( چه كسي )) اضافه كنيم، مانند:      از لانه، پرنده ي خوش آواز/ بگشوده دوباره بال پرواز (چه چيزي بگشوده؟ پرنده خوش آواز)

نكته : همه ي نهاد ها فاعل نيستند اما همه ي فاعل ها نهاد هستندند .

مانند: درخت سبز است.(نهاد)-عطاركتاب اسرار نامه را نوشت (نهاد فاعلي زيرا نهادكننده ي كاراست ).

گزاره :قسمتي از جمله كه درباره ي نهاد خبري را بيان مي كند. مانند:

 ملل مختلف،  با زبان ها و فرهنگ هاي گوناگون اسلام را پذيرفته اند. نهاد / گزاره

نكته:1- مهم ترين جزء جمله فعل است. 2- گاهي اوقات يك فعل به تنهايي يك جمله به حساب مي آيد كه به آن جمله گزاره مي گويند كه نهاد آن حذف شده است. مانند: رفت.3- در نوشته هاي معمولي نهاد در آغاز جمله و گزاره در پايان جمله قرار مي گيرد .

مسند : قسمتي از جمله است كه در مورد نهاد موضوعي را بيان مي كند يا قسمتي از جمله كه حالتي رابه نهاد نسبت مي دهيد. يا  مسند ، ويژگي يا صفت و حالت و يا تعلّق يا نامي را به نهاد نسبت مي دهد . يا پيدا شدن ويژگي و يا حالت يا صفتي را در نهاد بيان مي دارد . يا بودن در حالي يا در حالتي را مي رساند و يا تشبيه را بيان مي كند : گل سرخ زيباست .

نكته: بيش تر اوقات مسند صفت است.

مسند در چه جمله اي وجود دارد؟ مسند در جملاتي مي توان پيدا كرد كه حتما در آن جمله فعل اسنادي وجود داشته باشد.(افعال اسنادي همان افعال ربطي هستند.) افعال ربطي همان فعل هاي(است، بود، شد، گشت، گرديد)هستند.

هرگاه افعال ربطي به معني : 1 - انجام كار 2 - وجود داشتن به كار نرود افعال اِسنادي است . هرگاه افعال ربطي به معني : 1 - انجام كار 2 - وجود داشتن به كار رود افعال خاص هستند .

نكته: فعل هاي گشت و گرديد تنها در زماني كه معني شد بدهد ربطي است وگرنه فعل خاص است. مانند: هوا سرد گرديده./عصباني گشت. به معنا شد، فعل ربطي است.

     دزدي درخانه ي فقيري مي گشت.فعل خاص: زيرا معني شد نمي دهد. (به معني جستجو كردن است) نكته: اگر فعل است و بود به معني وجود داشتن به كار برود فعل خاص است. مانند:

    آن چه ميان آسمان و زمين است.                      فعل خاص زيرامعني وجود داشتن مي دهد.

نكته: بيشتراوقات مسندها صفت هستند.

چگونگي شناخت مسند: هرگاه ازفعل جمله بپرسيم چطوروچگونه پاسخي كه فعل مي دهد مسنداست مانند:

تظاهرات مردم روزبه روزبيشتر مي شد.اگر از فعل بپرسيم تظاهرات مردم چگونه مي شد ؟ فعل پاسخ مي دهد بيشترشد . پس بيشترمسنداست.

هوا امروز بسيارسرد بود.از فعل مي پرسيم هوا چگونه بود؟ وفعل جواب مي دهد هوا سرد بود . سرد مسند است .

نكته: مسند در جمله هاي وجود دارد كه افعال اسنادي وجود داشته باشد.

افعال اسنادي: همان افعال ربطي (است- بود- شد-گشت-گرديد) مي باشد.

اگر فعل گشت وگرديد به معني شد به كارروند ، فعل اسنادي حساب مي شوند. اما اين دو فعل اگر به معني چرخيدن و يا جستجو كردن به كار رود ، فعل خاص هستند .

مانند: برگ درختان زرد گشت.         پليس خيانان را گشت .

اگر فعل  «است وبود » به معني وجود داشتن يا انجام دادي كاري به كار رود فعل خاص است.  زهرا در خانه است .           در مدرسه ي ما يك نماز خانه بزرگ بود .

مريم در حال نماز خواندن است . (در اين سه جمله مسند وجود ندارد)

مانند :  « آنچه ميان آسمان ها وزمين است . » چون به معناي وجود داشتن است پس فعل خاص است  . اما در جمله ي « دريا طوفاني است.» چون است به معناي وجود داشتن ، نيست پس جمله ما فعل اِسنادي دارد و طوفان مسند است .

فعل هاي ربطي عبارتند از : بود ، است ، باشد ، شد ، شود ، مي شود ، گشت و گرديد ، مي گردد ، خواهد بود ، خواهد شد و هست و نيست .

جمله هاي گذرا به مسند در كوتاه ترين صورت خود داراي سه بخش نهاد ، مسند و فعل اند . در جمله هايي مانند خداهست ، سيمرغ نيست ، فعل هاي « هست » و « نيست » كه به وجود و يا عدم نهاد دلالت دارد به تنهايي جاي مسند و فعل را گرفته اند . و در حقيقت هم ارز جمله هاي ربطي اي هستند كه در ان ها متمّمي كه جاي مسند را گرفته بود ه حذف شده :

مغعول: كلمه اي است كه كار بر آن واقع مي شود: مانند: او را درآن گرداب، ديدم.

نشانه ي مفعول (( را )) است، اما هميشه همراه مغعول نمي آيد، يعني گاهي مغعول بدون نشانه ي     (( را )) مي آيد. گاهي هم (( ي )) به مفعول مي چسبد، به طور كلي مفعول به شكل زير مي آيد:

الف) من دفتر را از فروشگاه خريدم.    ( با نشانه ي را )                 مفعول

ب) من دفتري از فروشگاه خريدم.      ( با نشانه ي )                     مفعول

ج) من دفتر از فروشگاه خريدم.         ( بدون نشانه )                    مفعول

د) من دفتري را از فروشگاه خريدم.    ( با نشانه ي را و ي )           مفعول

راه هاي شناخت مفعول: به اول فعل، ((چه چيز را ؟)) يا ((چه كسي را؟)) اضافه مي كنيم. اگر معني بدهد آن فعل نيازبه مفعول دارد و مفعول در جواب ((چه چيز را؟)) يا ((چه كس را؟)) مي آيد،مانند: خوب جهان را ببين. چه چيز را ببين؟                  جهان را                   جهان: مفعول

حرف:حرف به كلمه اي گفته مي شود كه خود به تنهاي معني ندارد اما براي ايجاد رابطه بين اجزاي جمله يا تعيين نقش كلمه به كار مي رود . دو نوع حرف داريم . حرف اضافه و حرف ربط .

حروف ربط : دو جمله را به هم پيوند مي دهد. مثال : زيرا ، اگر ، بااين كه ، تا و .... به خانه رفت تا  مادرش را ببيند . - وقتي كه  به خانه رسيد كتابش خيس شده بود .

حروف اضافه : از الي اي با / بر براي  بي تا/جز چون در غير/فرا مانند مثل/مگر به/ مگر به

چون شير مي غريد .     بعد از خدا هر چه پرستيد هيچ نيست .

متمم : به معني كامل كننده ي معني جمله است . پس هر كلمه اي كه معني جمله ما را كامل  مي كند به آن متمم گويند .

راه شناخت متمم :هر كلمه اي كه بعد از حروف اضافه قرار متمم است .

 چون  شير   مي غريد   بعد از خدا هر چه پرستيد هيچ نيست .

حرف اضافه  متمم               حرف اضافه  متمم

نكته : 1 -«چون» تنها زماني كه معني مثل و مانند بدهد حرف اضافه است . وگرنه حرف ربط است . چون  شير به خود سپه شكن باش. (حرف اضافه / متمم) - (حرف اضافه / متمم)

2- هرگاه حرف «تا »فاصله زمان با مكان را بيان كند حرف اضافه است .

از   سوختگي تا  خامي. (حرف اضافه /  متمم )  -  (حرف اضافه / متمم)

در عبارت زير متمم، مسند و مفعول را مشخص كنيد.

علاقه ي او به طبيعت زيباست.                            علاقه ي او به طبيعت را مي ستايم.

به دوستي با تو به خود مي بالم.                            ترسيدن كودك از تاريكي طبيعي است.

با مشكلات مبارزه كرد.                                    از دوستي با نادانان بپرهيز.

نقش كلماتي كه زير آن خط كشيده شده است را مشخص كنيد.

اين گل زيبا را ببين. اين گل زيبا پژمرد. من آمدم تا تو را ببينم.

كلمات هم آوا را مشخص كنيد.

شاه عباس سفيري بع دربار فرستاد. صفيرگلوله از همه جا به گوش مي رسيد. يكي از صفات خداوند كه در قرآن كريم نيز از آن ياد شده (( قدير )) است. عيد(( غدير )) از اعياد بزرگ است. گلستان سعدي سخنان نغز و دلكش فراوان دارد. پيمان شكن كسي است كه عهد و پيمان را نقض كند.

قيد: كلمه است كه معني جمله را ( يا واژه را ) محدود و مقيد مي كند.     نشانه دار

 

 بي نشانه                                                                                                                  

 

   انواع قيد       قيد تنوين دار                 همه ي كلمات تنوين دار قيد هستند.

 

نشانه دار    حرف اضافه + اسم                   مثال: من به خانه آمدم.

              پيشوند+ حرف اضافه  +  اسم               

من به سرعت آمدم. سريع پس قيد ( اسم + پيشوند يك معني جديد بدست آورده است).

قيد بي نشانه     1- مختص: هرگز- هميشه

                   2- مشترك با اسم ( قيد كسره نمي خواهد اگر كسره بگيرد صفت است) .  

صداي آرام او / آرام نشست / آرام گفت                (آرام صفت مشترك )

مثال: نقش جمعه در جمله هاي مختلف:

روز جمعه به مسافرت خواهم رفت.                                جمعه را دوست دارم.  

قيد       نهاد                                                                               مفعول

جمعه خواهرم مي آيد.                                                امروز جمعه است.

  قيد                                                                                                    مسند

 به جمعه مي انديشم.                                                 جمعه روز آخر هفته است.

      متمم                                                                                    نهاد

 

بن ماضي

بن مضارع

مصدر

بن ماضي

  بن مضارع

          مصدر  

رَست

رَست

رَستن

جَست

جه

جَستن

رفت

رو

رفتن

جُست

جو

جُستن

آراست

آرا

آراستن

رُفت

روب

رُفتنَ

آفريد

آفر

آفريدن

بيخت

بيز

بيختن

 

 انواع آرايه هاي ادبي و كاربرد آن:

1- تشبيه: كسي يا چيزي كه از نظر داشتن صفاتي به كسي يا چيزي ديگري كه آن صفت را دارد مانند كنند تشبيه مي گويند.

در تشبيه چهار ركن وجود دارد. دو ركن اصلي    مشبه

                                                          مشبه به

كه دو ركن اصلي آن نمي تواند حذف شود. زيرا اگر حذف شود ديگر تشبيه نيست بلكه استعاره است.

دو ركن فرعي: دو ركن فرعي مي تواند حذ ف شود.     وجه شبه

                                                                 ادات تشبيه

مثال: اي زلف تو هرخمي كمندي                    يكي پورش آمد   چو   تابنده    ماه

              مشبه        وجه شبه    مشبه به                           مشبه             ادات   وجه شبه     مشبه به

                                                                                                 تشبيه

برش چون بر رستم زال بود                  /                        چو     شيري   كه بر پيش آهو گذشت

 مشبه    ادات  مشبه به (وجه شبه حذف شده )                تو مشبه (محذوف)   ادات تشبيه    مشبه ( وجه شبه غرور و شجاعت كه حذف شده )                          

تنش    چون        بيد      لرزان است. 

مشبه  ادات تشبيه    مشبه به        وجه شبه

 

انواع تشبيه    ساده مانند مثال هاي بالا

                بليغ: هرگاه يكي از ركن هاي فرعي تشبيه حذف شود    ادات تشبيه

                                                                                 وجه شبه

2- كنايه: عبارتي است كه معناي آن بوسيله ي بدست مي آيد. و عبارتي است كه دو معني دارد. يكي ظاهري و

 يكي باطني مانند: دستش كج است  . منظور دزد است.

نمونه هايي از كنايه: ز كف بفكن اين گرز و شمشير كين/ بزن جنگ و بيداد را بر زمين

                       كنايه از ناديده گرفتن                                                          كنايه از كنار گذاشتن           

ببنديد يك شب بر او خواب را             كنايه از كشتن

3- آرايه ي جناس: آتش است اين بانگ نايو نيست باد/ هر كه اين آتش ندارد نيست باد

نكته: اگر رديف بود(كلمه باد) بايد در هر دو مصراع به يك معنا بكار مي رفت.

انواع جناس    جناس تام مانند مثال بالا تلفظ و وزن يكسان تنها معني آن دو متفاوت است.

                  جناس ناقص: دو كلمه كه از وزن يكسان اما در تعداد حروف، حركات، نقطه حرف و... با هم اختلاف دارند كه به ده نوع تقسيم مي شوند. (اين دو كلمه همجنس هستند در ظاهر يكي در معنا يا تلفظ متفاوت باشد.) 

انواع      1- حركتي: تنها در حركت اختلاف دارند: كَرَم – كِرم

جناس     2- افزايشي: ميان- مين- امين- نام- نامي

ناقص    3- لفظي: تلفظ يكي ولي املا و معنا متفاوت است.خيش- خويش  خوار- خار

          4- قلب: اختلاف واژه ها در جا به جايي حروف است. نبات- بنات     قلب- لقب

          5- خطي: اختلاف ان تنها در نقطه است. پير- تير      تيمار- بيمار

          6- اشتقاقي: دو كلمه معمولا مشتق يكديگرند. عشق، عاشق، عاشقي،عشقي

چند نمونه جناس تام:   او از ظالم داد من گرفت و به من داد.

                                                  حق                             فعل

خرّم تن او كه روانش/ از تن برود، سخن روان                      گور: قبر  /   گور: گورخر

                 روح و جان                           جاري

4- آرايه ي سجع: دو يا چند كلمه كه داراي تلفظ مشترك يا بهتر است بگوييم وقتي در نثر كلمات هماهنگ بيايد به آن سجع گويند. مانند: صدر و قدر – نشيند و چيند – زاينده و پاينده – سفر و خطر – زاينده و بالنده – چيند و بيند – مباحثه و مناظره – نماز و نياز

راز و نياز – مجلس و محفل – تفكر و تأمل – تعليم تدريس

5- آرايه ي تمليح : اشاره اي است به بخشي از دانسته هاي تاريخي ، اساطيري ، و ..... و ارزش تمليح به ميزان تداعي آن بستگي دارد كه از آن حاصل مي شود .

شاه تركان سخن مدعيان مي شنود        شرحي از مظلمه ي خون سياوشش  باد    (حافظ)

تمليح به داستان سيا وش و مرگ ناجوانمردانه ي او بوسيله ي افراسياب شاه تركستان است.

پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت      من چرا ملك جهان را به جوي نفروشم ؟

اشاره به داستان حضرت آدم ابوالبشر و رانده شدن او از بهشت و فرود او به اين دنياي فاني است. (حافظ)

اين مد ، كه چون منيژه لب چاه مي نشست                گريان به تازيانه ي افراسياب رفت

اشاره به داستان عاشقانه ي " بيژن و منيژه " است كه افراسياب پدر منيژه ، بيژن را در چاهي زنداني مي كند ولي منيژه هر شب پنهاني به بالاي چاه مي آيد و براي او آب و خوراك مي اندازد.( فريدون مشيري)

ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم                     كه لاله مي دمد از خون ديده ي فرهاد

كل بيت اشاره به داستان دل دادگي فرهاد به شيرين و موضوع پيشنهادي شيرين كه كندن كوه بيستون است مي باشد . (حافظ)

چو گل گر خرده اي داري ، خدا را صرف عشرت كن / كه قارون را غلط ها داد سوداي زر اندوزي

اشاره به گنج قارون است كه قارون راضي نشد مقداري از اين ثروت را در راه دين خدا خرج كند و حضرت موسي(ع) او را نفرين كرد و به امرالهي قارون با همه گنجايش به قعر زمين فرو رفت. (حافظ)

درويشي را ديدم سر بر آستان كعبه نهاده همي ناليد كه: يا غفور، يا رحيم، تو داني كه از ظلوم جهول چه آيد. (سعدي)

اشاره به آيه ي قرآن ( سوره احزاب ، آيه ي 72) دارد كه معني آيه اين است : " ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوه ها عرضه كرديم پس از حمل آن خود داري كردند ولي انسان آن را به دوش كشيد . بدرستي كه او (انسان ) ستمگر و نادان بود ."

اغراق: هرگاه وجود حالتي يا صفتي را براي كسي يا چيزي بيان كنيم كه محال يا بسيار غير عادي باشد اغراق پديد مي آيداغراق مناسب ترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است ،بنابراين از آن در شاهنامه وآثار حماسي ديگر بسيار استفاده شده. مثال:

 بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران        //           كز سنگ ناله خيزد وقت وداع ياران

مانند : ابربهار گريستن وگريه ي درد آلودي كه حتي سنگ را هم به ناله وا مي دارد بياني آميخته به اغراق است .

هر شبنمي در اين ره،صد بحرآتشين است     //      دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد

قطره ي ناچيز شبنم را در راه عشق صد درياي آتشين تصّور كردن بياني اغراق آميز است.

انواع  قالب هاي شعر فارسي: انواع قالب هاي شعر فارسي عبارت است غزل ، قصيده ، رباعي ، دو بيتي ، قطعه ، مثنوي ، مسمّط ، تركيب بند ، ترجيع بند ، مستزاد و غيره

 غزل : در اصطلاح شعراي فارسي ، اشعاري است بر يك وزن و قافيه كه حدّ معمول و متوسط آن ما بين پنج تا دوازده بيت باشد و گاهي بيش تر از آن و به ندرت به نوزده بيت برسد .

 قصيده : شعري است كه بر يك وزن و قافيه و مربوط با يكديگر درباره موضوع و مقصود و معين از قبيل مدح پادشاه و تهنيت عيد و فتح نامه جنگ و شكايت و مرثيه و مسايل اخلاقي و غيره  باشد ، و شمار ابياتش حد متوسط ما بين دوازده تا هفتاد و هشتاد بيت باشد . كاهش و افزايش تعداد ابيات يا كوتاهي و بلندي آن بستگي به اهميت موضوع و قدرت و قوّت طبع شاعر دارد . مثال : از ظهير فاريابي

مرا از دست هنرهاي خويشتن فرياد                   كه هر يكي به دگرگونه داردم نا شاد

بزرگتر از هنر در عراق عيبي نيست                زمن مپرس كه اين نام برتر چون افتاد ؟

تنم گداخت چو موم از غنا در اين فكرت             كه آتش از چه نهادند در دل پولاد ؟

وليك هيچم از اين در عراق ثابت نيست             تو خواه در همدان گير و خواه در بغداد

مرا خود از هنر خويش هيچ روزي نيست            خوشا خانه شيرين و قصه فرهاد

در اين زمانه چو فرياد رس نمي بينم                  مرا رسد كه رسانم بر آسمان فرياد

رباعي : كه آن را ترانه يا دو بيتي نيز مي گويند . دو بيت است كه قافيه در هر دو مصراع بيت اول و مصراع چهارم رعايت شده و بر وزن مخصوصي لاحَولَ وَ لا قُوَه اِلّا ..... باشد و آوردن قافيه در مصراع سوم اختياري است . رباعي از اختراعات شعراي فارسي است كه عرب ها نيز تقليد كرده اند . 

   اي روي تو مهر عالم آراي همه                             وصل تو شب و روز تمنّاي همه

گر با دگران بِه از مني ، واي برمن                   ور با همه كس همچو مني واي بر همه             « بو سعيد »

دو بيتي : عبارت از دو بيت كه در قافيه بندي با رباعي يكي ، اما در وزن با آن مختلف باشد . مثال : بابا طاهر

دل عاشق به پيغامي بسازد                    خمار آلوده با جامي بسازد

مرا كيفيت چشم تو كافي است             رياضت كش به بادامي بسازد

 قطعه : ابياتي است كه از اول تا آخر همه مربوط به يكديگر ، راجع به يك موضوع اخلاقي و حكايت شيرين يا مدح و هجو و تهنيت و تعزيت و مانند آن باشد . حداقل دو بيت و حداكثر و متداول پانزده شانزده بيت مي باشد و ليكن بر حسب ضرورت تا چهل و پنجاه بيت و بيشتر نيز گفته اند . وهر بيت قافيه ي جدا دارد .  مثال از سعدي :

يا وفا خود نبود در عالم              يا كسي اندر اين زمانه نكرد

كسي نياموخت علم تير از من        كه مرا عاقبت نشانه نكرد

 مثنوي ( دوگاني ) : مثنوي كه آن را مزدوج نيز مي نامند نوعي از اشعار است كه در وزن يكي ، اما هر بيت آن داراي قافيه مستقل باشد . چون هر بيت مستلزم دو قافيه يا هر دو مصراع آن ابيات قافيه دار است آن را مثنوي ناميده اند . تعداد ابيات آن محدود نيست و به همين علت اين نوع را براي ساختن تواريخ و قصص و افسانه هاي طولاني به كار مي برند . اين نوع شعر از قرن سوم و چهارم هجري آغاز شده اما خوشترين وزن هاي مثنوي همان است كه در نظم شاهنامه فردوسي و خمسه نظامي و مثنوي به كار رفته است. مثال از سعدي :

يكي در نجوم اندكي دست داشت               ولي از تكبّر سري مست داشت

بر كو شيار آمد از راه دور                       دلي بي ارادت سري پر غرور

يكي حرف در وي نياموختي                    خردمند از او ديده بر دوختي

بدو گفت داناي گردن فراز                      چو بي بهره عزم سفر كرد باز

اِنائي كه پُر شد دگر چون برد ؟                تو خود را گمان برده اي پر خِرد

تهي آي تا پُر معاني شوي                      ز دعوي پُري ، زان تهي مي روي

تهي گرد و باز آي پر معرفت                  ز هستي در آفاق سعدي صفت

آشنايي با كلمات هم آوا: كلماتي مانند داراي تلفظ مشترك اما معنا و نوشتار و كاربردي جداگانه دارند و نمي توان آنها را به جاي يكديگر بكار برد.

ثمين              گرانبها                           خوار          ذليل و پست

 سمين           سنگين                             خار           تيغ

سنا              روشنايي                         ثنا               ستايش                            

 خيش          گاو آهن                          خويش               اقوام

سفير           فرستاده                             صفير         صداي بلند

غدير         نام بركه ي آب                            قدير         توانا

  صبا         بادي كه از شرق مي وزد     سبا           ملكه ي شهر سبا                            

  نغز          خوب و نيكو                               نقض          شكستن                          

   غدر           خيانت                                    قدر         ارزش

نكته: بيشتر كلمات فارسي امروزه با (ها) جمع بسته مي شوند و گاهي هم با (ان) اما بعضي از كلمات هستند كه (ان) آن علامت جمع بودن آن نيست.

بهاران (هنگام بهار) – گيلان(محل استقرار مردم گيل)- كوهان(مانند كوه) بامدادان(هنگام بامداد)- پاييزان(هنگام پاييز)

نكته: در نوشتن كلمات زير دقت كنيد زيرا هر كدام معني خاصي دارد و نمي توان آن را به جاي ديگري به كار ببريم.

افراط : زياده روي

چاره

گزير

نيكوتر

احسن

 

مس :لمس كردن

 

آفرين بر تو

احسنت

تفريط : كم كاري

مسح: كشيدن دست بر روي سر يا پا

پناه خواستن

استجاره

 

بزرگ(غير انسان)

معظِم

اجاره كردن

استيجاره

 

بزرگوار(انسان)

معظَم

مساوي كردن

تسويه

 

گرفتن تمام مال

استيفا

پاك كردن

تصفيه

 

درخواست كناره گيري از كاري

استعفا

فرار

گريز

 

 

قواعد نوشتاري ديكته: ما هرگز نمي توانيم «مي» علامت فعل مضارع اخباري و فعل ماضي استمراري را به اول فعل وصل كنيم .پس:

صحيح                                    غلط

مي رفتم                                  ميرفتم

مي رود                                    ميرود

در مورد حرف «ب» اگر بخواهيم آن را همراه فعل به كار ببريم ( يعني فعل مضارع التزامي  ) لازم است آن را به اول فعل بچسبانيم . اما اگر بخواهيم حرف « ب »  را به اسم ها  بچسبانيم بايد آن را به صورت جدا از اسم بنويسيم تا جايگاه حرف اضافه و متمم محفوظ بماند .

صحيح                                    غلط

بنويسم                                  بنويس نويسم

بخورم                                    به خورم

به بازي گرفت                           ببازي گرفت

به بار نشست                              ببار نشست

ضماير اشاره به دور و نزديك ( اين و آن ) هرگز به كلنه ي بعد از خود نمي چسبند .مثل :

صحيح                                    غلط

اين جا                                   اينجا

آن جا                                    آنجا

هرگاه حرف اضافه ي (بي ) معني بدون بدهد بايد آن را از كلمات ديگر جدا و به صورت تنها بنويسيم .

هرگاه كلمه اي در نوشتن به صداي ( اِ ) در انتهاي كلمه ختم شوند مانند:  (اصحاب ِ ، ديدن ِ ، سال ِ ، نام ِ ، براي ِ ، پاي ِ )  نبايد آن را به صورت ( اصحابه ، ديدنه ، ساله ، نامه ، برايه ، پايه ) بنويسند . زيرا اين گونه كلمات مضاف هستند و به كلمه ي بعد از خود كه مضاف اليه است اضافه مي شوند .

املا در دو بخش تقسيم مي شود:

1 ) متن املايي به صورت تقريري

2) فعاليت هايي كه هدف تقوينت املا و درست نويسي دارند.(مانند:مترادف،متضاد،هم خانواده،هم آوا)

 

 

 

 

 

 

درس املا فرصتي است براي ارزش يابي مهارت ((گوش دادن)) و (( نوشتن)).

در نوشتن املا به نحوه ي تلفظ و مطابقت آن با شكل نوشتاري دقت شود.
پس از پايان املا، متن يكبار ديگرخوانده شود

در نوشتن كلماتي كه صدهاي چند شكلي دارند، دقت شود

به محل و تعداد نقطه هاي حروف در واژه ها، دقت كنيد.

بهتر است هنگام نوشتن املا با توجه به اهنگ ، مفهوم و پيام جمله ها، نشانه هاي نگارشي را رعايت كنيد.

در نوشتن املا دقت و سرعت موجب مي شود تا متن ان به دور از هرگونه خطا باشد.

تشخيص شكل صحيح حروف و درست نويسي از اهداف املاست .

واژه هاي هم اوا از مباحث دشوار املايي است . شناخت شكل درست آن ها به معنا و كاربرد آن ها در جمله وابسته است.

كتاب درسي فارسي،مي تواند از منابع شناخت املاي واژگان باشد.

كلماتي مانند عيسي ، موسي ، مصطفي و ... بايد به همين شكل نوشته شوند. هر چند تلفظ آن  ها متفاوت از شكل نوشتاري ان هاست.

بهتر است هنگام شنيدن نشانه هاي اختصاري در املا شكل نوشتاري كامل آنها نوشته شود؛ مانند((ص)) : صلوات الله عليه.

بعضي از كلمات املايي اند؛ يعني به دوشكل نوشته مي شوند. مانند جرات ، جرئت ، هيات ، هيئت

 نشانه ي تنوين به صورت ((ــَـن))خوانده و شنيده مي شود اما در املا،به شكل ((اٌ)) نوشته         مي شود مانند لطفاٌ ، قطعاٌ ، حتماٌ و...

برخي از كلمات ، در گفتار ، دچار تغييرات تلفظي مي شوند اما در نوشتن شكل مكتوب و نوشتاري آن ها، بايد مورد توجه باشد: اجتماع، مجتبي و...

كلماتي همچون ((بليت ، اتو ، توس، اتاق، قورباغه و ...)) واژه هايي هستند كه گاهي به صورت ((بليط، اطو، اطاق، غورباغه و...)) نيز نوشته مي شونداما شكل اول مناسب تر است.

در شكل نوشتاري كلماتي هم چون ((خوهر، خوش، خواستن، خواهش و...)) حرفي وجود دارد كه خوانده نمي شود. به خاطر سپردن شكل املايي آنها از نكات مهم املايي است.

دانش آموزان عزيز يكي از راه هاي تقويت ديكته آشنا شدن با كلمات هم خانواده است . پس در اين جا بخشي ازكلمات هم خانوادهاي كه دانش آموزان سال قبل زحمت جمع آوري آن را كشيده اند را در اختيار شما قرار مي دهم تا با مطالعه ي تدريجي اين كلمات بر دانش خود اضافه نماييد .

آشنايي با بعضي ازكلمات ديكته اي پر كابرد :

آشنايي با شكل صحيح كلمات:

بازديد كنندگان                        انزجار (نفرت)                           زاد ولد (زاد و ولد غلط است)

خوار بار فروش                     انضباط                                    سادگي

بودجّه                                 سپاس گزار                               ازدحام

برهه                                  طاق (بنا)                                  ترجيح

تقاص                                 تعيين                                       مآخذ و منابع

اعماق                                 تغيير                                       موجّه

آشنايي با تلفظ صحيح بعضي از كلمات:

پُر مُخاطب                               مُناد (آنچه از يك متن برگرفته شده باشد.)

خَجِل                                      دِماغ (مغز)- دَماغ بشر گنجايش خارق العاده اي دارد.

ضَروري                                 دَماغ ( عضوي از بدن)

نكته:همه ي كلمات هم آوا جناس هستند (از انواع آن) اما عكس آن صحيح نيست.

نگارش: دانش آموز عزيز در نوشتن متن بر نكات زير توجه داشته باشيد تا نوشته شما ، زيبا ، صحيح و مؤثر در خواننده اثر كند.

1-    هميشه بايد نهاد با فعل مطابقت داشته باشد.(در شخص و شمار) مثال: در زمان قديم مرد تنگدستي در سرزميني دور دست با وضع پريشاني زندگي مي كرد. در زمان هاي قديم مرد تنگدستي در سرزميني دور دست با اوضاع پريشاني زندگي مي كرد. در هر دو مثال دقت كنيد با وجودي كه قسمتهاي مختلف جمله دوم جكع بسته شده اما فعل آن مفرد آمده است زيرا نهاد مفرد است. 

2-    در نوشتن كلماتي مانند هيأت ، مسأله ، جرأت ، مسئول ، شئون و رئوف به شكل ديگري نيز نوشته مي شود كه آن صورت درست مي باشد.

(هيئت ، مسئله ، جرئت ، مسؤول ، شؤون و رؤوف)

3-    پرهيز از كاربرد تنوين در كلمات فارسي سره و غيرعربي: زباناً        زباني – تلفناً       تلفني

4-    رعايت كوتاهي نويسي.

5-    پرهيز از تكلّف كلامي ، قلمبه نويسي و بيان عبارت هاي فضل فروشانه

6-    پرهيز از كاربرد عبارت هاي زايد و بي نقش ، تكيه كلام ها ، تكرار فعل ها و ...

7-    كاربرد برابر هاي مناسب فارسي به جاي كلمات غير فارسي: علي كل حال       در هر حال

سيستم        نظام

8-    پرهيز از تكرار فعل: در كلاس هم ميز هست هم تخته هست.        در كلاس هم ميز هست هم تخته.

9-    پرهيز از كاربرد نادرست (( را )). مثال: كفشي كه خريده بودي را پسنديدم.        كفشي را كه خريده بودي پسنديدم.   را نشانه ي مفعول است پس نبايد بعد از فعل بكار برده شود.

  اسم از نظر ساختمان:

اسم از نظر ساختمان كلمه به دو گروه تقسيم مي شود.    ساده

 

                                                                غير ساده   1- مشتق

                                                                             2- مركب

                                                                             3- مشتق مركب

اسم ساده: اسمي است كه داراي يك جزء معني دار ساخته شده باشد.مانند :خانه ،مدرسه

اسم غيرساده :اسمي است كه داراي يك جزء معني دار+ وند (تعداد وند ها محدوديت ندارد) ساخته شده باشد. مثال:

1-    پيشوند + اسم: با ادب- با استعداد- با ايمان- با هنر- با سواد- با نشاط

2-    پيشوند + صفت: نا معلوم- نادرست- نامناسب- نامحرم- نامنظم

3-    پيشوند + بن فعل: ناشناس- نادار- نارس- ناياب- ناگوار- ناتوان- نادان

 

وند ها   پيشوند: با- تا- بي- هم

 

         ميان وند: سرتاسر- تا به تا       لنگه به لنگه

                                       معني

         پسوند:يت- ه- ي- گي- بان- زار- ستان- گاه- يّه- چه- ور- ناك- وار- گين

آشنايي بيش تر با كلمات مشتق:

 ناياب- ناسپاس- ناچار- ناگوار- هم درس- هم خانواده- هم كلاس- هم عقيده- كلمات نشكن( ليوان نشكن)- نسوز(پنبه نسوز) صفت مشتق هستند.

تهراني- ايراني- زميني- كتابي- ماندني- علمي- علفي- خانگي- هفتگي- هميشگي- خانوادگي- آلودگي- مردانگي- پيوستگي- بقالي- مس گر- خياطي- قصابي- كوزه گر- آرايشگر- كارگر- وحشي گري- موذي گري- ياغي گري- ( كوزه گر به تنهايي به كار مي رود) اما موذي گر به تنهايي به كار نمي رود.

كلمات مشتق: وضعيّت- شخصيّت- جمعيّت- كميّت- انسانيّت- مرغوبيّت- مالكيّت- مأموريّت- كردار- رفتار- گفتار- نوشتار- ديدار- ساختار- شنيدار (بن ماضي + ار)- خنده- افسره ]همه ي صفت هاي مفعولي ( بن ماضي + ه)[- گريه- پوشه- لرزه (بن مضارع + ه)- ماله- گيره- پيرايه- آويزه (اسم + ه)- زبانه- لبه- تيغه- گردنه- چشمه- دندانه- پايه- دسته (صفت + ه) - دهه- زرده- سفيده- شوره- مزاره- سده- چهلّه- هفته- پنجه- سياهه- رويش- گزينش- نگرش (بن مضارع + ش)- خورش- پوشش- آسايش- كِنش- بينش- كُنش- گريان- دوان- خندان- روان- قهوه چي- گاري-

روا- كوشا- پذيرا- دانا- خواستگار- ماندگار- آفريدگار- سازگار- پاسبان- آسيابان- آموزگار- درشكه چي- مهدن چي- باغبان- دربان- كشتي- نمكدان- گلدان- قلمدان- شمعدان- چئيه دان- سروستان- قلمستان- گلستان- هنرستان- افغانستان- تركمنستان- خوابگاه- نمايشگاه- سحرگاه- پالايشگاه- لاله زار- چمن زار- جواديّه- نقليّه- خيريةّه- طفلك- اتاقك- شهرك- زردك- مردك-سفيدك- سرخك- سياهك- قاليچه- صندقچه- بازارچه- ثروتمند- هنرمند- هنرور- پهناور- نمناك- غمناك- سوزناك- اميدوارك سوگوار- رودكي وار- غمگين- اندوهگين- شرمگين- خشمگين- پشمينه- پشمين- آهنين- زرين- خونين- چوبينه-

اسم +انه         صبحانه- شاگردانه- شكرانه- مردانه- زنانه- كودكانه- هفده گانه- روزانه- شبانه- محرمانه- متأسفنه- مخفبانه- دو گانه- پنج گانه- هفده گانه- عاقلانه

كلمات مركب: مداد پاك كن- پاك كن- شب بو- سفيد رود- چهلچراغ- خونبها- روز مزد- كار مزد- چوب لباي- جان نثار- چادر نشين- خط كش- هزار پا- نوروز- خودآموز- خود نويس- خودرو- نزديك بين- دور بين- زود گذر- راه آهن- سه تار- دست بند- كار آفرين- لبخند- دل تنگ- دل گشا- گلاب- جشنواره

كاربرد انواع آرايه هاي ادبي در عبارت ها و بيت ها:

چو بيند كه خاك است بالين من          كنايه از مردن

ز نيك و بد دنيا انديشه كوتاه كرد          كنايه از مردن ( نيك و بد تضاد)

     چو بشنيد رستم سرش خيره گشت/ جهان پيش اندرش تيره گشت          واج آرايي (( ش ))

كنون گر تو در آب ماهي شوي/ وگرچون شب اندرسياهي شوي      واج آرايي(ر)و(ي)
بخورد آب و روي و سر و تن بشست          به راه مملكت فرزند و زن را         چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد          سر و روي مردان پر از گرد و خاك   ((مراعات النظير))

روشنايي در دل من مي بارد         كنايه از اميدواري

بند پوتينم را محكم مي بندم          كنايه از آماده ي جنگ مي شوم.

كم كم كليد زبان را در دست گرفتم. چون رخت خويش را بر بستم.( كنايه)( اولي از حرف زدن را ياد گرفتم و دومي كنايه از رفتن به جهان آخرت.)

گفت مُردم از تشنگي          مبالغه

سماور را روشن كردم؛ قرآن را آوردم؛لاي قرآن را باز كردم؛آمد((والصّافات صفّا )).      تلميح

اين زندگي حلال كساني كه همچو سرو/ آزاد زيست كرده و آزاد مي روند.( تشبيه/ تضاد)

بناهاي آباد گردد خراب/زبان و از تابش آفتاب – در نااميدي بسي اميد است/ پايان شب سيه سپيد است.(تضاد)

فيامت قامت اي قامت قيامت/ قيامت مي كني باقد و قامت (تكرار)

پشت در گوش ايستاده بود/ كلاس به خنده در آمد/ دستم بريد/ خونش ريختم / قلم فردوسي قوي بود./ (آرايه ي مجاز)  

 اي وادي زيبايي چرا خون در دل ما آري - اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست؟ ( استعاره- اولي استعاره چون مشبه محذوف است و دومي نيز استعاره است زيرا آرايه ي تشخيص نيز در آن ديده مي شود و مشبه محذوف است كه صفت انساني به آن ديده مي شود ونسيم مورد مخاطب قرار گرفته است.)

نماند در اين خانه ي استخواني ( در اصل جمله در جسم كه مانند خانه ي استخواني است.)  استعاره  زيرا مشبه حذف شده است.

جواني نكودار كين مرغ  زيبا          تشبيه

باد افسار گريخته ( استعاره )/ تا چراغ از تو نگيرد دشمن (استعاره )/

پاك كن هايي از ابر تيره (استعاره )/ خط خورشيد را پاك مي كرد

(استعاره)

دشت نبرد ( ميدان جنگ) آرايه ي مجاز

سر در گريبان بردن ( كنايه از ترسيدن و شرمنده شدند).

دويدند از كين دل سوي هم/ در صلح بستند بر روي هم (جناس ناقص روي ، سوي)

فلك باخت از سهم آن جنگ رنگ/ بود سهمگين جمگ شير و پلنگ(واج آرايي ((ش)) و ((ن)) و ((گ)) و تشخيص و اغراق)       جناس ناقص                       مراعات النظير

نهادند آوردگاهي چنان.  ميدان جنگ (مجاز)

برافروخت بازو چو شاخ درخت/ (تشبيه) (دست و بازوي بزرگ خود را مانند شاخه درخت بالا برد.) ( بازو مجاز از دست است.)

بفشرد چون كوه پا بر زمين (تلميح  مؤمن مثل كوه راسخ است) تشخيص (پافشردن كوه) او چون كوه است (تشبيه)

چون ننمود شاهد آرزو/ (رخ داشتن آرزو تشخيص) شاهد آرزو تشبيه است كه كم ديده باشد زمين و زمان (جناس ناقص)

زره لختِ لخت و قبا چاك چاك (تكرار)/ سر و روي مردان پر از گرد و خاك (خاك و چاك جناس ناقص اختلافي) ( زره و قبا - سر و روي مراعات النظير)

پي سر بريدن بفشرد پا / كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدارا (سر: مجاز از گردن. نگين:مجاز از انگشتر)

نَفَسم در نمي آيد. تو مرد زبان نيستي.( هر دومجاز از سخن)

اگر قصد تو خون ماست.(مجاز از كشتن)

او تمام كاسه را خورد./ دنيا از زورگويي بيزاراست.منظورتمام مردم جهان است.(هر دومجاز)

نمونه هايي از تشبيه مركب:(هر تشبيه مركب مجموعأ يك تشبيه حساب مي شود.)

نكته اي كان جست ناگه از زبان / همچو تيري دان كه جست آن از كمان

               مشبه                              ادات تشبيه                    مشبه به

هر نكته اي كه كه از زبان برمي آيد همچو تيري كه از كمان رها شود.

   مشبه                     مشبه                ادات تشبيه  مشبه به        مشبه به (وجه شبه:خارج شدن چيزي از چيز ديگر)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نكته: هر نكته اي به تير و زبان به كمان تشبيه شده است.

او در خانه اش همچو مرواريدي است در صدف

مشبه      مشبه     ادات تشبيه     مشبه به              مشبه به  (وجه شبه قرار گرفتن چيزي يا كسي در جايي)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

در این بخش تلاش شده معنی و تعریف واژه‌ها و اصطلاحات دارای کاربرد در دستور زبان

فارسی در دسترس خوانندگان گذاشته شود. این واژه‌ها و اصطلاحات، و معنی و تعریف

آن‌ها به‌شرحی است که درپی می‌آید:

 

 

تعریف اصطلاحات دستور زبان فارسی[1][1]

گروه، واژه، واژک، جزء هسته، جملهی هسته

در جمله‎ی:

دانشآموزان کلاس پنجم      تمرینهای ریاضی خود را     خیلی سریع نوشتند.

هر یک از سه جزء نخست را که از نظر نحوی یک واحد هستند یک گروه می‎نامیم.

از این سه گروه، سه جزء «دانش‎آموزان»، «تمرین‎ها» و «سریع» را که بقیه‎ی واژه‎های هر گروه به آن‎ها وابسته‎اند، جزء هسته می‎نامیم.

هر کدام از جزء‎های هسته یک «واژه» هستند؛ مثلاً سه جزء هسته‎ی بالا از سه واژه‎ی «دانش‎آموزان»، «تمرین‎ها» و «سریع» تشکیل شده‎اند.

جمله‎ی «دانش‎آموزان تمرین‎ها را سریع نوشتند» را که از جزءهای هسته به اضافه‎ی جزء آخر تشکیل شده است، جملهی هسته می‎نامیم.

برخی از واژه‎ها به اجزای کوچک‎تری تقسیم می‎شوند که آن اجزا را واژک می‎نامیم. پس واژک کوچک‎ترین جزء معنی‎دار زبان است که نمی‎توان آن را به واحد کوچک‎تری تقسیم کرد؛ در مثال زیر، هر یک از اجزای «واژک»، «واژه»، «گروه» و «جزء هسته» مشخص شده‎اند:

واژک ! دان ـِ ش آموز ان ـِ کلاس ـِ پنج ـُ م تمرین های ریاضی ـِ خود را خیلی سریع نوشت ـَ ند.

واژه ! دانشآموزان + کلاس + پنجم + تمرینهای + ریاضی + خود + را + خیلی + سریع + نوشتند.

گروه ! «دانشآموزان کلاس پنجم» «تمرینهای ریاضی خود» را «خیلی سریع» نوشتند.

جزء هسته ! «دانشآموزان» کلاس پنجم «تمرینهای ریاضی» خود را خیلی «سریع» نوشتند.

گروه نهادی (یا نهاد یا مسندالیه): گروهی از واژه‎ها را می‎گویند که فعلی به آن‎ها اسناد داده می‎شود؛ مانند گروه «دانش‎آموزان کلاس پنجم» در جمله‎ی زیر:

مثال 1: دانش‎آموزان کلاس پنجم تمرین‎های ریاضی خود را با قلم‎های خودکار خیلی سریع نوشتند.

گروه مفعولی (یا مفعول): گروهی از واژه‎ها را می‎گویند که فعلی بر آن واقع می‎شود یا نقش مفعولی دارد؛ مانند گروه «تمرین‎های ریاضی خود» در مثال1.

گروه قیدی (یا قید): گروهی از واژه‎ها را می‎گویند که چه‎گونگی وقوع فعل را مشخص می‎کند یا نقش قیدی دارد؛ مانند گروه «خیلی سریع» در مثال1.

گروه متمّمی (یا متمّم): گروهی از واژه‎ها را می‎گویند که با حرف اضافه همراه است و معنی فعل را تمام می‎کند یا نقش متممی دارد؛ مانند گروه «قلم‎های خودکار» در مثال1.

تمیز: مفهوم برخی فعل‎ها با وجود مفعول یا متمم یا هر دو تمام نمی‎شود و به وابسته‎ی دیگری نیاز پیدا می‎کند تا مفهوم خود را تمام کند و ابهامی را که در جمله‎ وجود دارد برطرف سازد. واژه‎هایی که در این حالت، از جمله رفع ابهام می‎کنند «تمیز» نامیده می‎شوند؛ مانند «شایسته» و «بابک» در مثال‎های:

من او را شایسته می‎دانم.

همه او را در مدرسه بابک صدا می‎کنند.

منادا: به واژه یا واژه‎هایی گفته می‎شود که مورد خطاب و ندا قرار گرفته باشند؛ مانند واژه‎ی  «حسن» و «خدا» و واژه‎های «خدای بزرگ» در مثال‎های:

حسن بیا.

ای خدا! خودت رحم کن.

ای خدای بزرگ! خودت رحم کن.

مصدر: مصدر کلمه‌ای است که به معنی واقع شدن کار یا پدیدار شدن صفت و حالتی باشد، بدون دلالت بر زمان؛ علامت آن در فارسی «تا و نون» یا «دال و نون» در آخر کلمه‌ است، به شرطی که هرگاه نون را حذف کنند فعل ماضی باقی بماند؛ مانند رفتن، گفتن و خواستن، که پس از حذف نون، «رفت، گفت و خواست» باقی می‌ماند.

مصدر را برای آن مصدر گفته‌اند که اسم‎ها و فعل‎های دیگر از آن صادر می‌شوند، بسیاری از مصدرهای عربی در فارسی به‎کار می‎روند. مصدرهای عربی غالباً یا سه‎حرفی (ثلاثی) هستند یا چهارحرفی (رباعی)، یا مجرد و یا مزید. مصدرهای ثلاثی مجرد قاعده‎ی کلی ندارند و در اصطلاح «سماعی» هستند؛ یعنی شناختن آن‎ها بسته به شنیدن از پیشینیان و استنباط از نظم و نثر ادیبان و فصیحان بزرگ است. وزن‎های مصدر ثلاثی مجرد بسیار است و برخی از آن‎ها که در زبان فارسی به‎کار می‎روند عبارتند از وزن‎هایی مانند؛ ضرب، صدق، طلب، شغل، رحمة، غلبه، غفران، حرمان، درایت، هیجان، ذهاب، دخول و صعوبت.

مصدرهای غیرثلاثی مجرد، یعنی «ثلاثی مزید فیه» و «رباعی مجرد» و «رباعی مزید فیه» قیاسی هستند و هر باب، مصدر معینی دارد، و هنگامی‎که مصدر فعلی شناخته شود افعال دیگر آن را می‌توان از روی قاعده قیاس کرد. وزن‎های مصدرهای غیر ثلاثی مجرد که در فارسی به‎کار می‎روند عبارتند از: اکرام، اقامه، تعلیم، مجاهده، اکتساب، ‌انصراف، تفضّل، تزلزل، اضمحلال و‌ استخراج.

مصدر جعلی: مصدر جعلی آن است که در اصل مصدر نباشد، بلکه کلمه‎ی عربی یا فارسی را با افزودن «یدن» در پایان آن، به صورت مصدر درآورند؛ مانند: طلبیدن، فهمیدن و هراسیدن.

در پایان برخی کلمه‎های عربی گاهی «یّت» افزوده می‎شود؛ مانند: «تابع ¥ تابعیت» و «مظلوم ¥ مظلومیت». این‎ها را هم مصدر جعلی می‌گویند. اما در کلمه‎های فارسی این قاعده عمل نمی‌شود و افزودن «یّت» به کلمه‎های فارسی غلط است؛ مانند «برتر ¥ برتریت» و «دو ¥ دوئیت».

مصدر بسیط: مصدر بسیط آن است که یک کلمه، و بی‌جزء باشد؛ مانند: آمدن، گرفتن، بردن، گفتن، شنیدن.

مصدر مرکب: مصدر مرکب آن است که از دو یا چند کلمه ترکیب شده باشد؛ مانند: سخن گفتن، باز آمدن و بدرود کردن.

مصدر مرخم: مصدر مرخم یا مخفف آن است که حرف نون مصدری از پایان آن حذف شده باشد؛ مانند: رفت و آمد، گفت و شنید، خرید و فروخت.

مصدر دومی: برخی افعال در زبان فارسی دو مصدر دارند مثل: «خفتن، خوابیدن»، «رستن، روییدن»، «گشتن، گردیدن»، «گداختن، گدازیدن»، «پرهیختن، پرهیزیدن» و «جستن، جهیدن».

اسم مصدر: اسم مصدر آن است که حاصل معنی مصدر را برساند و بر چند قسم است:

(1) اسم مصدر شینی و آن کلمه‌ای است که به پایان آن شین ساکن افزوده می‌شود؛ مانند: آموزش، آسایش، بخشش، پرورش، پرسش و پژوهش.

(2) اسم مصدری که به «الف» و «ر» ختم می‌شود؛ مانند: گفتار، کردار، دیدار، رفتار و کشتار.

(3) اسم مصدری که به «ی» ختم می‌شود؛ مانند: خستگی، آسودگی، تشنگی، زندگی.

(4) اسم مصدری که بر وزن ماضی مفرد می‌آید؛ مانند: گذشت، نشست، شکست، برداشت، کاشت، خرید و بزرگ‎داشت که به آن «مصدر مرخم» نیز گفته می‌شود.

(5) اسم مصدری که از صیغه‎ی مفرد امر حاضر یا از اصل فعل (یعنی کلمه‌ای که مصدر از آن ساخته می‌شود)؛ گرفته شده مانند: رزم، هراس، خرام، خراش و پسند که مصدرهای رمیدن، هراسیدن، خرامیدن، خراشیدن و پسندیدن از آن‎ها ساخته شده است.

اسم مصدر، قیاسی نیست و نمی‌توان از همه‎ی مصدرها اسم مصدر ساخت؛ یعنی برای مثال از مصدر «خواندن» نمی‎توان «خوانش» درست کرد.

اسم: اسم یا نام کلمه‌‌ای است که برای نامیدن انسان یا حیوان یا چیزی به‎کار می‌رود؛ مانند «پدر» که نام شخص است و «اسب» که اسم حیوان است و «شمشیر» و «هوش» که نام چیزی است.

اسم عام: «اسم عام» یا «اسم جنس» آن است که اشخاص یا اشیای هم‎جنس را دربر می‎گیرد؛ مانند: مرد، اسب و شمشیر.

اسم خاص: «اسم خاص» یا «اسم علم» آن است که به یک شخص، حیوان یا چیز معین دلالت کند؛ مانند: انوشیروان، ذوالجناح، ذوالفقار و تهران.

اسم ذات: اسم ذات آن است که مدلول آن در خارج وجود داشته و قائم به‎ذات باشد؛ مانند: مرد، اسب و شمشیر.

اسم معنی: اسم معنی آن است که مدلول آن وجودش بسته به دیگری، و قائم به‎غیر باشد؛ مانند: هوش، خرد و دانش.

اسم جمع: اسم جمع آن است که در صورت، مفرد، و در معنی، جمع باشد؛ مانند: رمه، لشکر و طایفه.

اسم مصغر: اسم مصغر آن است که بر کوچکی و خردی کسی یا چیزی دلالت کند. علامت تصغیر در فارسی عبارت است از:

(1) «ک»: مانند مردک، پسرک، دخترک و مرغک؛

(2) «چه»: مانند باغچه، دریاچه، کوچه و دریچه؛

(3) «و»: مانند گردو، یارو، پسرو و دخترو.

تصغیر اسم در عربی بر طبق قاعده‎ی مخصوصی است و اسم مصغر وزن‎های گوناگون دارد؛ مانند: عبید (به‎ ضم عین و فتح با) مصغر عبد، سمیراء (به ضم سین و فتح میم) مصغر سمراء، خویلد (به ضم خا و فتح واو و کسر لام) مصغر خالد، و بلیبل (به ضم با و فتح لام و کسر بای دوم) مصغر بلبل.

اسم زمان: اسم زمان آن است که بر هنگام وقوع کاری دلالت کند و وقت و زمان را بنمایاند؛ مانند: صبحگاه، شامگاه، سحرگاه.

اسم مکان: اسم مکان آن است که بر جای واقع شدن کاری دلالت کند و جا و مکان را بنمایاند؛ مانند: کشتارگاه، نشستنگاه، لشکرگاه.

 اسم زمان و مکان در عربی از مصدر ثلاثی مجرد بر وزن مفعل (به فتح میم و عین) یا مفعل (به فتح میم و کسر عین) می‌آید؛ مانند: «مطبخ، مذبح، معبد، مطلع» و «مجلس، منزل، مسجد، مشرق، مغرب» و از غیر ثلاثی مجرد بر وزن اسم مفعول می‎آید؛ مانند: مجتمع (به ضم میم و فتح تا و میم) یعنی جای جمع شدن، مستقر (به ضم میم و فتح تا وقاف و تشدید را) یعنی قرارگاه، آرامگاه، و متنزه (به ضم میم و فتح تا و نون و زای مشدد) یعنی گردشگاه.

اسم آلت: اسم آلت (یا اسم ابزار) آن است که بر ادات و ابزار کار دلات کند؛ مانند: قیچی، کارد، کلید، اره، چکش.

اسم آلت در فارسی وزن ویژه‎ای ندارد، اما در عربی وزن‎های ویژه دارد و وزن‎های مشهور آن عبارتند از: مفعل (به کسر میم و فتح عین)، مفعال (به کسر میم) و مفعله (به کسر میم و فتح عین و لام)؛ مانند: مندف (کمان حلاجی)، مفتاح (کلید) و ملعقه (قاشق).

اسم فاعل: اسم فاعل آن است که بر کننده‎ی کار دلالت کند؛ مانند: گوینده، نویسنده، شنونده، زننده و خورنده.

اسم فاعل در عربی از ثلاثی مجرد بر وزن فاعل می‌آید؛ مانند: ضارب، قاتل و کاتب؛ و در غیر ثلاثی مجرد از هر باب، بر وزن مضارع معلوم آن باب است، با گذاشتن میم مضموم به جای حرف مضارعت، و کسره دادن حرف ماقبل آخر؛ مانند: مکرم (به‎ضم میم و کسر را) از یکرم، متوجه از یتوجه، و متزلزل از یتزلزل.

در عربی، اسم فاعل با افزودن «ة» به پایان آن، مؤنث می‌شود؛ مانند: ضاربه، قاتله، کاتبه.

اسم مفعول: اسم مفعول آن است که دلالت کند بر شخصی یا چیزی که کاری بر آن واقع شده است؛ مانند: کشته شده و زده شده. اسم مفعول در عربی از ثلاثی مجرد بر وزن «مفعول» می‌آید؛ مانند: مقتول و مضروب؛ و در غیر ثلاثی مجرد از هر باب، بر وزن مضارع مجهول آن باب است، با گذاشتن میم مضموم به‎جای حرف مضارعت؛ مانند: مکرم (به‎ضم میم و فتح را) از یکرم، و مکتسب (به‎ضم میم و فتح تا و سین) از یکتسب.

اسم مفعول نیز در عربی مانند اسم فاعل با افزودن «ة» به پایان آن مؤنث می‌شود؛ مانند: مقتوله و مضروبه.

اسم معرفه و اسم نکره: هرگاه اسم برای مخاطب یا خواننده آشنا باشد، آن را معرفه گویند؛ مانند «کتاب» و «محمّد» در جمله‎ی زیر:

کتاب را از محمّد گرفتم.

و هرگاه اسمی برای خواننده یا مخاطب آشنا و شناخته نباشد، آن را نکره گویند؛ مانند «کتابی» و «مردی» در جمله‎ی زیر:

از مردی کتابی گرفتم.

اسم ساده و اسم مرکب: اسم گاهی دارای یک جزء است و نمی‎توان آن را به دو یا چند بخش معنی‎دار تقسیم کرد؛ در این صورت آن را ساده یا بسیط می‎گویند؛ مانند:

کتاب، سر، دل، انسان.

و گاهی از دو یا چند بخش ترکیب یافته است؛ در این‎صورت آن را مرکب گویند؛ مانند:

کتابخانه، سربازخانه، دل‎آرایی، انسان‎دوستی.

بدل: گاهی اسم به‎تنهایی یا با وابسته‎هایی در جمله همراه اسمی دیگر می‎آید و مقام، عنوان، لقب،شغل، شهرت، نام دیگر، و یا یکی دیگر از خصوصیات و مشتملات و متعلقات اسم را بیان می‎کند؛ در این حالت، آن را بدل می‎نامند؛ مانند «سرایدار مدرسه» و «برادر فاطمه» در جمله‎های زیر:

رضا سرایدار مدرسه آمد.

جعفر برادر فاطمه را دیدم.

نهاد، خود گونه‎هایی به شرح زیر دارد که یکی از انواع آن «فاعل» است. به زبان دیگر «هر فاعلی نهاد است ولی هر نهادی فاعل نیست».

 

ردیف

نوع نهاد

نهاد

جمله

1

2

3

4

5

6

کننده‎ی کار (فاعل) است.

پذیرنده‎ی کار (در اصل، مفعول) است.

دارنده‎ی صفت و حالتی  (مسندالیه) است.

پذیرنده‎ی صفت و حالتی (مسندالیه) است.

وجود و هستی را به آن نسبت می‎دهند.

مالکیت را به آن نسبت می‎دهند.

ناصر

نادر

باغ

سام

کتاب

سعید

ناصر آمد. (ناصر نیامد.)

نادر کشته شد. (نادر کشته نشد.)

باغ با صفااست. (باغ باصفا نیست.)

سام مریض شد. (سام مریض نشد.)

کتاب روی میز است. (کتاب روی میز نیست.)

سعید کتاب دارد. (سعید کتاب ندارد.)

 

مسند و مسند الیه (نهاد): «مسندالیه» یا «نهاد» کسی یا چیزی را می‌گویند که صفت یا عملی را به او نسبت دهند یا از او سلب کنند. «مسند» صفت یا عملی است که به مسندالیه نسبت داده می‎شود یا از او سلب می‎شود؛ مانند: «هوا تاریک است» که در آن «هوا» مسندالیه و «تاریک» مسند است.

مضاف و مضاف‌الیه: اسمی که چیزی را به آن نسبت بدهند، مضاف‎الیه، و آن‎چه را که به آن نسبت می‌دهند مضاف می‎نامند؛ خود نسبت (جمع مضاف و مضاف‎الیه) را نیز اضافه می‌گویند. به زبان دیگر، جزء نخست اضافه را مضاف، و جزء دوم را مضاف‌الیه می‌نامند، مثلاً در شاگرد دبستان، شاگرد مضاف و دبستان مضاف‌الیه است.

ضمیر: کلمه‎ای است که معمولاً به‎جای اسم می‎نشیند و نقش‎های مختلف می‎پذیرد؛ برای مثال در جمله‎ی زیر، ضمایر تو، من، من، آن و او به ترتیب، مضاف‎الیه، متمم، نهاد(فاعل)، مفعول و متمم هستند:

حمید کتاب تو را از من خواست، ولی من آن را به او ندادم.

اقسام ضمایر: عبارتند از:

ضمایر شخصی منفصل (گسسته)، شامل: من، تو، او (وی)، ما، شما، ایشان.

ضمایر شخصی متصل (پیوسته)، شامل: م، ت، ش، مان، تان، شان.

ضمایر مشترک، شامل : خود، خویش، خویشتن.

ضمایر اشاره، شامل: این، آن و ترکیبات آن‎ها. ضمایر اشاره هرگاه با اسم بیایند صفت اشاره نامیده می‎شوند.

معروف‎ترین ]ترکیبات[ ضمایر اشاره عبارتند از:

همین، همان، چنین، چنان، این‎چنین، آن‎چنان، هم‎چنین، هم‎چنان، این‎سان، آن‎گونه، این‎طور، این‎قدر، آن اندازه، همان‎اندازه، این‎همه، آن‎همه، این‎یکی، آن‎یکی، این‎یک، آن‎یک، آن‎دیگری، آن‎دیگر.

ضمایر پرسشی، شامل: که، چه، کدام، کدامین، کدامی، کجا، چند، چندم، چندمی، چندمین، چه‎قدر.

ضمیر تعجبی: چه، هنگامی‎که همراه با اسم نیاید و مفهوم شگفتی و تعجب را برساند ضمیر تعجبی است؛ مثلاً در چه عالی!

ضمایر مبهم: معروف‎ترین ضمایر مبهم عبارتند از: هم، همه، هیچ، یکی، دیگر، دگر، دگری، دیگری، دیگران، دگران، یکی دیگر، کسی، هر کسی، هر که، هر چه، هیچ‎کدام، هیچ‎یک، فلان، بهمان، این و آن، کمی، قدری، بسی، بسیاری، خیلی، اندکی، برخی، بعضی، پاره‎ای، خیلی، چند، چندتا، چندی و...

صفت: حالت، مقدار، شماره یا یکی دیگر از چه‎گونگی‎های اسم را می‎رساند.

اقسام صفت: انواع صفت‎ها از حیث مفهوم، عبارتند از: بیانی، اشاره، شمارشی، پرسشی، تعجبی و مبهم.

صفت بیانی: صفتی است که همراه اسم و اغلب پس از آن می‎آید و اسم با کسره بدان افزوده می‎شود و آن، چه‎گونگی و مشخصات اسم را از قبیل رنگ، قد، شکل، وضع، حجم، مزه، اندازه، مقدار، ارزش. فاعلیّت، مفعولیّت و نسبت بیان می‎کند؛ مانند:

یک قلم «قرمز/ بزرگ/ درشت/ زیبا/ نو/ گران‎بها/ فلزی/ خوش‎نویس/ تراشیده/ فرانسوی» خریدم.

اقسام صفت بیانی، عبارتند از:

صفت ساده؛ مثلاً در: کتاب خوب، پدر خردمند، مادر مهربان، اتاق کوچک، هوای صاف، روز روشن و...

صفت فاعلی؛ مثلاً: گیرنده، گریان، بینا، خریدار، رستگار، دادگر، ستمکار، درسخوان، انگشت‎نما، رونویس، اسرارآمیز، خداپرست، دادرس، دل‎پذیر، زودرنج، ناشناس، دلگیر، دوان‎دوان، و...

صفت مفعولی؛ مانند: نوشته، گفته، داده، خوانده شده، برده شده، دیده شده.

و همراه با اسم؛ مانند: دست‎پخت، پشمالو، خاک‎اندود، آدمی‎زاد، آب‎دیده، آب‎رفته، تاب‎داده، زجرکُش، دستباف، نازپرور، حکیم‎فرموده، خودکرده، بادآورده، ستم‎دیده، دل‎داده، زجرکشیده، پیش‎ساخته، دیرآمده، زودرسیده، عقب‎مانده.

صفت نسبی؛ مانند: ایرانی، شرقی، غربی، نژادی، اهوازی، محمودی، آسمانی، نیلی، نباتی، حیوانی، خوراکی، قبیله‎ای، بهشتی، جهنمی، زمینی و...

صفت لیاقت (شایستگی): مانند؛ دیدنی، خواندنی، رفتنی، نوشتنی، گرفتنی، خواستنی، دوست‎داشتنی، دل‎دادنی، آمدنی، تماشایی، ماندگار، شاهوار، شاهانه و...

صفت اشاره: کلمه‎های «این» و «آن» هنگامی‎که همراه اسمی بیایند؛ (مثلاً این‎گل، آن مرد) و هنگامی‎که با الفاظی مانند «هم، چون، گونه، سان، طور بیایند (مثلاً همین، چنین، چنان، این‎گونه، این‎سان، این‎طور)، صفت اشاره هستند.

صفت شمارشی: عددها هرگاه همراه با اسم بیایند صفت شمارشی نامیده می‎شوند و آن اسم نیز معدود نامیده می‎شود.

اقسام صفت شمارشی؛ عبارتند از:

صفت شمارشی اصلی، مانند: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نُه، ده و...

صفت شمارشی ترتیبی؛ مانند: دوم، دهم، صدم، هزارم و...

صفت شمارشی کسری؛ مانند: دوسوم، چهارهفتم، سه‎دهم، یازده صدم و...

صفت شمارشی توزیعی؛ مانند: یک‎یک، دودو، ده‎ده، بیست‎بیست و...

صفت پرسشی: صفتی است که با آن، از نوع یا چه‎گونگی یا مقدار موصوف پرسش‎کننده؛ مانند چه‎گونه، کدام، چند، هنگامی‎که با اسم بیایند؛ مثلاً در:

گلستان چه‎گونه کتابی است؟

شما کدام کتاب را بیش‎تر دوست دارید؟

شما چند سال دارید؟

صفت تعجبی: صفتی است که همراه اسم می‎آید و تعجب گوینده را از چه‎گونگی یا مقدار موصوف بیان می‎دارد و خود با آهنگ مخصوص شگفتی ادا می‎شود، مانند: «چه» در:

به‎به! چه سعادتی! مشرف فرمودید.

صفت مبهم: صفتی است که همراه اسم می‎آید و نوع، چه‎گونگی، شماره یا مقدار موصوف را به‎طور نامعین می‎رساند. صفات مبهم معروف عبارتند از:

هر، همه، دیگر، دگر، هیچ، فلانی، بهمان، خیلی، بسیار، کمی، قدری، برخی، بعضی، پاره‎ای، چند، چندین، چندان و...

مثال: در مساجد هم... به‎عنوان آخرین اسناد حقانیت فلان کس یا فلان‎کار یا فلان مذهب، داد سخن می‎دهند.

اقسام صفت؛ از حیث ساخت و ترکیب، عبارتند از:

صفت ساده؛ مانند: خوب، بد، روشن، سبز، سرخ، سفید، این، هر.

صفت مرکب؛ مانند: خوب‎چهره، بداندیش، روشن‎دل، سبزرنگ، سرخ‎روی، سفیدبخت، این‎چنین، همین، چه‎گونه، همان، هرگونه.

گروه وصفی یا صفتی؛ مانند: دلنواز، جان‎شسته، دست از پا درازتر، اشک از دیده ریزان، تازه به دوران رسیده.

اقسام صفت؛ از حیث ریشه، عبارتند از:

صفت جامد: صفتی است که از بُن فعل گرفته نشده باشد؛ مانند: خوب، بزرگ، خوش.

صفت مشتق: صفتی است که از بُن فعلی جدا شده باشد؛ مانند: راننده، دانا، کشیده.

بیش‎تر صفات فاعلی، مفعولی، لیاقت و نیز برخی از صفات نسبی جزو صفات مشتق هستند؛ مانند: گیرنده، روان، پویا، خریدار، آموزگار، توانگر، جوشکار، گرفته، گرفتار، رها، خواندنی، ماندگار، ترسو و...

صفت مشبهه: صفت مشبهه کلمه‌ای است شبیه اسم فاعل، و فرق آن با اسم فاعل این است که صفت مشبهه بر وصف ثابت و همیشگی دلالت می‌کند، اما اسم فاعل معنی تغییر و تجدد را می‌رساند. علامت صفت مشبهه در فارسی الفی است که به آخر ریشه‎ی فعل یا امر حاضر درمی‌آید؛ مانند: توانا، شکیبا و بینا.

در عربی صفت مشبهه از ثلاثی مجرد به وزن‎های گوناگون می‌آید و همه‎ی آن‌ها سماعی هستند نه قیاسی؛ مانند: صعب، خشن، غیور، جبان و شجاع؛ و از غیر ثلاثی مجرد، همان اسم فاعل است، به شرط آن‎که دلالت بر ثبوت و دوام کند.‌ اسم مفعول نیز از هر مصدری که باشد، در صورتی که بر صفت دائم و ثابت دلالت کند صفت مشبهه خوانده می‌شود؛ مانند: محمود و مجرب.

صفت تفضیلی: اسم تفضیلی یا افعل التفضیل اسمی است که به‎معنی کننده‌ی کار یا متصف به صفتی با فزونی بر غیر باشد؛ به عبارت دیگر وصفی است که دلالت می‌کند به برتری داشتن موصوفش بر غیر در صفتی.

اسم تفضیل در فارسی وزن و قاعده‌ی مخصوصی ندارد، فقط علامت «تر» و «ترین» به پایان اسم یا صفت افزوده می‌شود و معنی درجه و مرتبه و برتری و رجحان را می‌رساند؛ مانند: داناتر، بیناتر، استادتر، کوچک‎تر، بزرگ‎تر، داناترین و زیباترین. ولی در عربی وزن و قاعده و شرط‎هایی دارد و بیش‎تر از مصدر ثلاثی مجرد بر وزن افعل «به‎فتح همزه و عین» می‌آید و مؤنث آن فُعلی (به‎ضم فا و سکون عین) است. مانند: اصغر و صغری (کوچک‎تر) و اکبر و کبری (بزرگ‎تر).

صیغه‌ی مبالغه: صیغه‌ی مبالغه اسمی است که دلالت می‌کند بر بسیار کننده‌ی کاری، و مبالغه و تکرار در کاری را می‌رساند؛ مانند کذاب (یعنی بسیار دروغ گوینده).

صیغه‌ی مبالغه در عربی وزن‎های گوناگون دارد و همه‌ی آن‌ها سماعی هستند؛ وزن‎های مشهور آن که در فارسی به‎کار می‎روند عبارتند از:

فَعّال (مانند نوّاب) و ِفعّیل (مانند صدّیق) و فُعّاله (مانند لوّامه) و فَعیل (مانند کریم) و فُعول (مانند رئوف).

قید: کلمه یا گروهی از کلمه‎هاست که مفهومی به مفهوم فعل و نیز گاهی به‎مفهوم صفت یا مسند یا قید دیگر و یا مصدر می‎افزاید و توضیحی درباره‎ی آن‎ها می‎دهد و آن‎ها را با آن «مفهوم جدید» مقید می‎کند.

مثال1: رضا تند/ خندان/ شب/ همه‎جا/ پیاپی/ دوباره/ یقیناً/ شیرانه/ دوفرسخ/ متأسفانه رفت. (قید برای فعل)

مثال2: مرد بسیار دانا. (قید برای صفت)

مثال3: لقمان، بسیار دانا بود. (قید برای مسند که همان قید صفت است، هنگامی‎که مسند واقع شده باشد).

مثال4: احمد خیلی خوب درس می‎خواند. (قید برای قید)

مثال5: زیاد خوردن آدم را مریض می‎کند. (قید برای مصدر)

مثال6: متأسفانه امروز هوا خیلی سرد است. (قید برای کل جمله)

 

اقسام قید از جهت دستوری

قید مختص: قیدی است که جزو مقوله‎ی قید است و جز نقش قیدی نقش دیگری از جمله نمی‎پذیرد؛ و به‎زبان دیگر، در زبان برای «قید بودن» وضع شده است؛ مانند:

هرگز، همواره، هنوز، البته، مثلاً، احیاناً، اتفاقاً، بدبختانه، متأسفانه، لنگ‎لنگان و...

قید مشترک: قیدی است که در اصل قید نیست، بلکه صفت، اسم، فعل، ضمیر، شبه‎جمله و یا حرف است که در جمله «قید» واقع می‎شود؛ مانند:

مثال1: احمد شب/ روز/ صبح/ عصر به‎خانه برگشت. (اسم در نقش قید)

مثال2: او آهسته/ تند/ خوب/ بد/ زیبا/ قشنگ/ درست/ خوانا می‎نویسد. (صفت در نقش قید)

مثال3: گویی دوباره آمده است. (فعل در نقش قید)

مثال4: مرا کجا/ کی می‎بری؟ (ضمیر در نقش قید)

مثال5: مگر بارها به تو نگفته‎ام که این کار را نکن. (حرف در نقش قید)

مثال6: هان! ای دل عبرت بین از دیده عبرت کن هان! (شبه‎جمله در نقش قید)

 

اقسام قید از جهت ساخت

قید ساده: قید ساده که آن را قید مفرد نیز گویند، قیدی است که یک واژک بیش‎تر نیست؛ یعنی قابل تجزبه به اجزای زبانی نیست؛ مانند: هنوز، هرگز، روز، خوب، بد.

قید مرکب: قیدی است که از دو یا چند واژک یا واژه ساخته شده باشد؛ مانند: امشب، هر روز، افتان و خیزان، بلندبلند، پابرچین پابرچین.

گروه یا عبارت قیدی: اغلب گروه متممی است که در جمله قید واقع می‎شود؛ به‎‎زبان دیگر، حرف اضافه و متممی که پس از آن می‎آید و وابسته‎ها (صفت، مضاف‎الیه، بدل) و معطوف‎های آن، مجموعاً در جمله جانشین قید می‎شوند؛ مانند:

در اواسط این دوره، به چه بامبولی، برای ترساندن چشم اهالی انزلی.

قید مؤوّل (گشتاری): جمله‎ای است که قابل تأویل به غیر جمله از مفهوم قید می‎باشد؛ مانند: کودک، در حالی که گریه میکرد، به‎طرف مادرش رفت.

 

اقسام قید از جهت مفهوم

قید زمان؛ مانند: روز، شب، صبح، عصر، ظهر، امروز، امشب، دیروز، فردا، امسال، پارسال، سال آینده، پیوسته، گاهی، به‎ندرت، ناگاه، چند دقیقه، روزهای بعد.

قید مکان؛ این‎جا، آن‎جا، هرجا، همه‎جا، جلو، عقب، پایین، بالا، زیر، روی.

قید مقدار (کمیت)؛ مانند: کم، بیش، بسیار، خیلی، کم‎وبیش، بس، بسی، کمی، بیش‎تر، کم‎تر، اندکی، این‎قدر، آن‎قدر، قدری، فراوانی، زیاد، کاملاً، تماماً، بالتّمام، تاحدودی، بالنّسبه، به‎اندازه، تا اندازه‎ای.

قید کیفیت (چهگونگی)؛ مانند: خوب، بد، زشت، زیبا، درست، راست، کج، چه‎گونه، آهسته، پاورچین‎ پاورچین، یواش‎یواش، خیرخواهانه.

قید حالت؛ مانند: خوشحال، شاد، ناشاد، غمگین، ملول، مضطرب، پریشان، پریشان‎حال، اندوهگین، متأسف، اندوهناک، دست‎به‎سینه، دست‎به‎عصا، سربه‎زیر، وحشت‎زده، رنگ‎پریده، ایستاده، نشسته، خوابیده، خواب‎آلود، گریان، لرزان، گریه‎کنان، فریادزنان، قدم‎زنان، شیون‎کنان و...

قید تمنا؛ مانند: کاش، کاشکی، ای‎کاش، انشاءالله، لطفاً.

قید تأسف؛ مانند: متأسفانه، افسوس، وای، آه، دردا، دریغا، دریغ و درد، واویلا، آخ، فریاد.

قید تعجب؛ مانند: عجیب، عجب، شگفتا، ای‎عجب، ای شگفت، یا للعجب، وه، سبحان‎الله.

قید قصد؛ مانند: ترحّماً، تبرّکاً، تفنّناً، از روی تفنّن، محضةً لله، محض رضای خدا و...

قید تکرار؛ مانند: باز، دیگر، بار دیگر، دوباره، دومرتبه، باز هم، مجدداً، هی.

قید تفسیر؛ مانند: یعنی، به این معنی،‌ به‎عبارت دیگر، به‎زبان دیگر، بعبارةٍ اخری.

قید ترتیب؛ مانند: یک‎یک، دو دو، سه سه، یک به یک، دو به دو، دوتا دوتا، پیاپی، پی‎درپی.

قید پرسش؛ مانند: آیا، چرا، مگر، کسی، چه، کجا، هیچ، چه‎گونه.

قید استثنا؛ مانند: مگر، استثناءً، به استثنای.

قید نفی؛ مانند: هرگز، به‎‎هیچ وجه، به‎هیچ رو، خیر، ابداً، اصلاً، هیچ.

قید تصدیق و تأکید؛ مانند: بلی، البته، حتماً، به‎راستی، راستی، واقعاً، قطعاً، به‎طور حتم، الحق، به‎درستی، یقیناً، به‎یقین، هر آینه.

قید تردید؛ مانند: شاید، احتمالاً، محتملاً، امکاناً، گویا، به‎گمانم.

قید تشبیه؛ مانند: گویی، گفتی، پنداری، مثل.

قید علت؛ مانند: از این‎رو، به این جهت، لهذا، به‎ این دلیل، زیرا، زیراکه، چه.

قید انحصار؛ مانند: فقط، بس، تنها، منحصراً.

قید تبرّی و ادب؛ مانند: العیاذ بالله، دور از تصور شما، دور از رو، دور از جناب، ‌دور از مجلس، نعوذبالله، خدانکرده، بلانسبت.

قید اختصار؛ مانند: فی‎الجمله، باری، القصّه، الغرض، خلاصه.

شبهجمله: کلمه یا گروهی از کلمه‎هاست که غالباً برای بیان حالات عاطفی گوینده به‎کار می‎رود،... در برخی دستورها شبه‎جمله‎ها را اصوات و صوت می‎نامند.

 

اقسام شبهجمله

شبهجملهی امید و آرزو و دعا؛ مانند: کاش، ای‎کاش، کاشکی، انشاءالله، الهی، آمین، بوکه.

شبهجملهی تحسین و تشویق؛ مانند: آفرین، بارک‎الله، احسنت، به‎به، ماشاءالله، خوب (خب)، مرحبا، خرّما.

شبهجملهی سپاس؛ مانند: الحمدلله، بحمدلله، شکراُ لِلّه، شکر، شکرخدا.

شبهجملهی تأسف و درد؛ مانند: افسوس، آه، دردا، دریغا، فریاد، داد، وافریادا، واویلا، بدا، وای، اوخ، هیهات.

شبهجملهی تعجب؛ مانند: بَه، وَه، اوه، عجیب، چه عجب، یاللعجب، عجبا، شگفتا، ای عجب، سبحان‎الله.

شبهجملهی تحذیر و تنبیه؛ مانند: مبادا، ای‎امان، امان، زنهار، زینهار، هان.

شبهجملهی امر؛ مانند: بسم‎الله!، یا‎الله!، زودتر!، آزاد!، ساکت!، آرام!، خاموش!، خفته!، ایست!، پیش!، به‎راست راست!.

شبهجملهی تعظیم و قبول؛ مانند: قربان، بله‎قربان، چشم، به‎چشم، به‎روی چشم.

شبهجملهی تصدیق و ایجاب؛ مانند: آری، بلی، بله، البته، ای‎والله.

شبهجملهی تکذیب و نفی؛ مانند: هرگز، نه، نخیر، استغفرلله، نه‎والله، حاشا، حاشا و کلاّ، ابداً، ابداً ابداً.

شبهجملهی سرزنش و نفرین؛ مانند: تف، ننگ، کوفت، زهرمار.

حرف: حرف‎ها، واژک‎ها یا واژه‎ها یا گروه‎هایی هستند که معنی مستقلی ندارند و فقط برای پیوند دادن گروه‎ها یا کلمه‎ها یا جمله‎ها به یک‎دیگر یا نسبت دادن کلمه‎ای به کلمه‎ای یا کلمه‎ای به جمله‎ای یا نمودن نقش کلمه‎ای در جمله به‎کار می‎روند.

 

اقسام حرف

حرف ربط: کلمه‎ای است که دو کلمه‎ی همگون یا دو عبارت یا دو جمله را به‎هم می‎پیوندد و آن‎ها را هم‎پایه و هم‎نقش می‎سازد، و یا جمله‎ای را به جمله‎ی دیگر می‎پیوندد و دومی را وابسته‎ی اولی قرار می‎دهد. حروف ربط، خود از نظر ساختمان به دو نوع تقسیم می‎شوند:

حروف ربط ساده؛ مانند: اگر، امّا، باری، پس، تا، چون، چه، خواه، زیرا، که، لیکن، نه، نیز، و، ولی، هم، یا.

حروف ربط مرکب؛ مانند: آن‎جا که، آن‎گاه که، از آن‎جا که، از آن‎که، از این‎روی، ازبس، ازبس‎که، از بهر آن‎که، اکنون که، اگر چنان‎چه، اگرچه، الاّ این‎که، با این‎حال، با این‎که، با وجود این‎که، بس‎که، به‎شرط آن‎که، به‎طوری‎که، بلکه، بنابراین، به‎هرحال، با آن‎که، بی‎آن‎که، تا جایی‎که، چنان‎چه، چنان‎که، چندان‎که، چون‎که، درحالی‎که، درنتیجه، زیراکه، گذشته از این، مع‎هذا، مگر این‎که، وانگهی، وقتی‎که، وگرنه، هرچند، هرگاه که، هروقت که، همان‎طور که، همان‎که، همین‎که، یا این‎که، یا که.

حرف اضافه: اضافه، در این‎جا به‎معنی «نسبت» است و حرف‎های اضافه، کلمه‎هایی هستند که معمولاً کلمه یا گروهی را به فعل یا به صفت برتر، یا به اسم‎های جمع و مانند آن‎ها نسبت می‎دهند و آن‎ها را متمّم و وابسته‎ی آن قرار می‎دهند؛ به‎زبان دیگر، نسبت کلمه‎ای با فعل را معین می‎کنند.

حروف اضافه، خود از نظر ساختمان به دو نوع تقسیم می‎شوند:

حروفاضافهی ساده؛ مانند: از، الا، الی، اندر، با، بدون، بر، برای، به، بهر، بی، تا، جز، چون، در، غیر، مانند، مثل، مگر، واسه‎ی.

حروفاضافهی مرکب؛ مانند: به‎مجرد، بدون، تابه، غیر از، به‎غیر از، به‎وسیله‎ی، به‎واسطه‎ی، دربرابر، در قبال، در میان، از جمله‎ی، در خصوص.

حرف نشانه: حرفی است که برای تعیین مقام کلمه در جمله می‎آید و نقش آن را مشخص می‎سازد.

 

اقسام حروف نشانه

نشانهی ندا؛ عبارتنداز: «ما»، «ای»، «یا»؛ مانند: دلا، مهدیا، ای‎خواجه، یا رب.

نشانهی مفعول؛ عبارت است از: «را»؛ مانند: ناگاه به‎شدت در را زدند.

نشانهی اتصاف؛ عبارت است از کسره‎ی آخر موصوف؛ مانند: معلم دلسوز، مداد خوب.

فعل: فعل کلمه‌ای است که بر وقوع امری یا کاری در یکی از زمان‎های سه‎گانه‎ی «گذشته، حال و آینده» دلالت کند. اشخاص فعل که فعل به آن‌ها اسناد داده می‌شود بر سه گونه‎اند:

(1) اول شخص (متکلم)؛

(2) دوم شخص (مخاطب)؛

(3) سوم شخص (غایب).

و هریک از این‎ها یا مفرد است یا جمع.

فعل ماضی: فعل گذشته یا ماضی آن است که بر واقع شدن کاری در زمان گذشته دلالت کند؛ مانند: رفتم (اول شخص مفرد)، رفتی (دوم شخص مفرد)، رفت (سوم شخص مفرد)، رفتیم (اول شخص جمع)، رفتید (دوم شخص جمع) و رفتند (سوم شخص جمع).

انواع فعل ماضی: فعل ماضی پنج نوع است: ماضی مطلق، ماضی استمراری، ماضی نقلی، ماضی بعید و ماضی التزامی.

(1) ماضی مطلق: ماضی مطلق آن است که بر واقع شدن کار در زمان گذشته دلالت می‌کند بدون وصف کیفیت دیگر؛ مانند: رفتم، رفتی و رفت.

(2) ماضی استمراری: ماضی استمراری یا مستمر آن است که دلالت می‌کند بر واقع شدن کاری در زمان گذشته، به طریق عادت و استمرار و تدریج، و علامت آن «می» یا «همی» است؛ مانند: می‌رفتم، می‌رفتی، می‎رفت و همی رفتم، همی رفتی، همی رفت.

(3) ماضی نقلی: ماضی نقلی بر دو قسم است، یکی آن‎که دلالت می‌کند بر کاری که کاملاً گذشته است؛ مانند: «کتاب را خوانده‌ام»، و یکی دیگر آن‎که دلالت می‌کند بر کاری که کاملاً نگذشته و اثر آن هنوز باقی است؛ مانند: «حسن ایستاده است» و «حسین خوابیده است».

(4) ماضی بعید: ماضی بعید یا دور آن است که زمان وقوع آن دور باشد؛ مانند: رفته بودم، رفته بودی، رفته بود.

(5) ماضی التزامی: ماضی التزامی آن است که شک و تردید را برساند؛ مانند: باید رفته باشد، شاید شنیده باشید.

فعل مضارع: برای زمان حال در فارسی صیغه‌ی مخصوصی نیست و فعل مضارع گاهی به زمان حال و گاهی به آینده و استقبال دلالت می‌کند.

(1) مضارع اخباری؛ مانند: می‌روم، می‌روی، می‌رود.

(2) مضارع التزامی؛ مانند: بروم، بروی، برود.

فعل مستقبل: مستقبل فعلی است که بر زمان آینده دلالت کند؛ مانند: خواهم رفت، خواهی رفت، خواهد رفت.

فعل مثبت و منفی: فعل مثبت آن است که دلالت کند بر وقوع امری به طریق اثبات؛ مانند: حسن به بازار رفت، حسین به خانه آمد.

فعل منفی آن است که کاری را به طریق نفی بیان کند؛ مانند: حسن نرفت، «نرفتم، نرفتی، نرفت».

امر و نهی: فعل امر آن است که حکم و فرمان را برساند؛ مانند: بگو، برو، بزن. صیغه‌ی منفی فعل امر را نهی می‌گویند؛ مانند: نگو، نرو، نزن.

فعل کمکی (معین): فعل کمکی فعلی است که افعال دیگر به کمک آن صرف می‌شوند.

انواع فعل کمکی: فعل کمکی چهار فعل است:

(1) است: که ماضی نقلی به کمک آن صرف می‌شود؛ مانند: گفته‌ام، گفته است.

(2) بودن: که ماضی بعید و ماضی التزامی به کمک آن صرف می‌شود؛ مانند: گفته بودم، گفته باشم.

(3) خواستن: که مستقبل به کمک آن صرف می‌شود؛ مانند: خواهم زد، خواهند زد.

(4) شدن: که افعال مجهول به کمک آن صرف می‌شوند؛ مانند: گفته شد، گفته شده است.

فعل لازم و متعدی: فعل لازم آن است که مفعول نداشته باشد و فقط به فاعل تمام شود؛ مانند: رفتن، آمدن، خوابیدن (حسن رفت، حسین آمد).

فعل متعدی آن است که افزون بر فاعل، مفعول هم داشته باشد مانند: زدن، کشتن، بردن (حسن حسین را زد).

در فارسی برای آن‎که فعل لازم را متعدی سازند در آخر فعل امر آن «اندن» یا «انیدن» اضافه می‌کنند؛ مانند: «سوختن، سوزاندن»، «دویدن، دواندن یا دوانیدن»، «چریدن، چراندن».

فعلهای دووجهی: فعل‎هایی هستند که هم به‎صورت لازم و هم به‎صورت متعدی به‎کار می‎روند؛ مانند:

«باران بارید.» (لازم)؛ و «کودک از دیده اشک بارید.» (متعدی)

«کوزه شکست.» (لازم)؛ و «فرهاد کوزه را شکست.» (متعدی)

«آب ریخت.» (لازم)؛ و «او آب را به زمین ریخت.» (متعدی)

برخی از فعل‎های دووجهی عبارتند از: بریدن، ریختن، شکستن، افروختن و آموختن.

عبارت فعلی: به دسته‎ای از کلمه‎ها گفته می‎شود که از مجموع آن‎ها معنی فعل واحدی حاصل می‎شود و غالباً معادل با مفهوم یک فعل ساده یا یک فعل مرکب است؛ مانند: از پای درآمدن، برپا کردن، به‎کار گرفتن، از چشم افتادن، از سرگرفتن، به‎سر بردن، به پایان آمدن و...

فعل معلوم و مجهول: هرگاه فعل متعدی را به فاعل آن نسبت دهیم، آن را معلوم می‎نمامیم؛ مانند:

سعید حمید را در خیابان دید.

ولی هرگاه فاعل فعل متعدی را حذف کنیم و فعل را به مفعول نسبت دهیم، آن فعل را متعدی می‎نامیم؛ مانند:

حمید در خیابان دیده شد.

فعل مجهول همیشه از فعل متعدی ساخته می‎شود و در حکم فعل لازم است.

فعل تام و فعل ربطی (عام): بیش‎تر فعل‎هایی که در زبان فارسی به‎کار می‎رود، مانند «خوردن، رفتن، دیدن، نشستن، خوابیدن و...» بر انجام دادن، انجام گرفتن یا پذیرفتن کاری مخصوص دلالت می‎کنند. این نوع فعل‎ها را «فعل تام» می‎گویند. در مقابل، فعل‎هایی است که معنی کاملی ندارند و فقط برای اثبات یا نفی نسبت به‎کار می‎روند و معنی آن‎ها با آوردن صفت یا کلمه‎ای دیگر کامل می‎شود؛ مانند «است» در: هوا روشن است.

معروف‎ترین فعل‎های ربطی عبارتند از: استن، بودن، شدن، گشتن، گردیدن.

مفرد و جمع: مفرد، کلمه‌ای است که بر یک شخص یا یک چیز دلالت کند؛ مانند: مرد، زن، کتاب، قلم.

جمع آن است که بر دو یا بیش‎تر دلالت کند؛ مانند: مردان، زنان، کتاب‎ها، قلم‎ها.

علامت جمع در فارسی «ان» و «ها» است.

اوازن جمع در عربی: در عربی جمعی را که در آن کلمه‌ی مفرد تغییر نکند و فقط علامت جمع به آن افزوده شود جمع سالم می‌گویند، و جمعی را که در آن صورت کلمه‌ی مفرد تغییر کند جمع مکسر یا غیرسالم می‌نامند. کلمه‌ای که به «ات» جمع بسته شود جمع مؤنث نامیده می‌شود؛ مانند: ثمرات، جمع ثمره؛ مصدر هم هرگاه از سه حرف تجاوز کند به «ات» جمع بسته می‌شود؛ مانند: تمرینات و امتیازات.

در جمع مکسر ممکن است حرفی زیاد شود؛ مانند: رجال جمع رجل، یا حرفی کم شود؛ مانند: رسل (به‎ضم را و سین) جمع رسول، یا حرکت کلمه تغییر پیدا کند؛ مانند: اسد (به‎ضم همزه و سین) جمع اسد (بفتح همزه و سین).

وزن‎های جمع مکسر بسیار است؛ وزن‎های مشهور آن که در فارسی رایجند عبارتند از:

فعل: (به‎ضم فا و فتح عین) جمع فعله (به‎ضم فا) مثل: صور و صرر جمع صورة و صرة.

فعل: (به‎کسر فا و فتح عین) جمع فعله (به‎کسر فا) مثل: قطع جمع قطعه.

فواعل: (به‎فتح فا و کسر عین) مثل: جواهر و خواتم، جمع جوهر و خاتم.

فعائل: (به‎فتح فا و کسر همزه) مثل: صحائف و رسائل جمع صحیفه و رساله.

افاعل: (به‎فتح همزه و کسر عین) جمع افعل (به‎فتح یا کسر یا ضم همزه) مثل: اصابع و انامل، جمع اصبع و انمله.

افاعیل: (به‎فتح همزه) جمع افعول یا افعوله (بضم همزه) مثل: اسالیب و اراجیز جمع اسلوب و ارجوزه.

فعالیل: (به‎فتح فا) مثل: عصافیر جمع عصفور.

مفاعیل: (به‎فتح میم) جمع مفعال و مفعیل (به‎کسر میم) مثل: مفاتیح و مساکین جمع مفتاح و مسکین.

افعال: (به‎فتح همزه) جمع فعل (به‎فتح فا و عین) مثل: اجمال جمع جمل.

فعال: (به‎کسر فا) جمع فعل (به‎فتح فا و ضم عین) مثل: سباع جمع سبع.

افعل: (به‎فتح همزه و ضم عین) جمع فعل (به‎فتح فا) مثل: انفس جمع نفس.

افعله: (به‎فتح همزه و کسر عین) جمع فعال (به‎فتح فا) مثل: ازمنه جمع زمان.

فعول: (به‎ضم فا و عین) جمع فعل (به‎فتح فا) مثل: فلوس جمع فلس.

فعال: (به‎ضم فا و تشدید عین) جمع فاعل مثل: فساق جمع فاسق.

فعله: (به‎فتحات) جمع فاعل مثل: عجزه جمع عاجز.

فعال: (به‎کسر فا) جمع فعله (به‎ضم فا) مثل: نقاط جمع نقطه.

فعلاء: (به‎ضم فا و فتح عین) جمع فعیل مثل: علماء جمع علیم.

افعلاء: (به‎فتح همزه و کسر عین) جمع فعیل مثل: اغنیاء جمع غنی.

افعال ثلاثی مزیدفیه: در عربی گاهی به ریشه‌ی افعال ثلاثی مجرد، یک یا دو یا سه حرف افزوده می‎شود و ابواب ثلاثی مزیدفیه به‎وجود می‌آید. ابواب مشهور ثلاثی مزیدفیه عبارتند است از باب افعال (به‎کسر همزه) و باب تفعیل، باب مفاعله (به‎ضم میم و فتح عین و لام)، باب تفعل (به‎فتح تا و فا و ضم عین مشدد)، باب تفاعل (به‎فتح تا و ضم عین)، باب افتعال (به‎کسر همزه و تا)، باب انفعال (به‎کسر همزه و فا)، باب افعلال (به‎کسر همزه و عین) و باب استفعال (به‎کسر همزه و تا) که تمام این وزن‎ها در فارسی به‎کار می‎روند؛ مانند: احسان، تفریق، مجانسه، تفرق، تصادف، اجتماع، انهدام، اعوجاج، استرحام.

جمله: خلاصه‎ی آن‎چه از تعریف‎های مختلف برای جمله استخراج می‎شود عبارت است از این که:

جمله عمده‎ترین واحد نحوی است.

جمله کوچک‎ترین واحد کلام است.

جمله بر دو نوع است: اسمی و فعلی

جمله از دو قسمت تشکیل می‎شود: نهاد و گذاره.

جمله ممکن است یک کلمه باشد: بیا!

در جمله مطلبی یا پیامی بیان می‎شود.

 

اقسام جمله

انواع جمله از حیث مفهوم و چهگونگی بیان:

جملهی خبری؛ مانند: مسعود آمد. محمود شاید به مسافرت برود. اتاق سرد نیست. هوا گرم شده است.

جملهی پرسشی؛ مانند: حال شما چه‎طور است؟ بیژن به مسافرت رفت؟ چه می‎خوانی؟

جملهی عاطفی؛ مانند: چه هوای خوبی! عجب گل قشنگی! شما چه‎قدر باهوشید! امروز کاش برادرم از مسافرت بیاید! مرده باد بیگانه‎پرستان!

جملهی امری؛ مانند: لطفاً دفتر را بیاور! مؤدب باشید! حرف نزنید!

 

انواع جمله از حیث نظم

جملهی مستقیم (یا دستورمند): جمله‎ای است که در آن اجزای کلام، نظم طبیعی و ترکیب مستقیم خود را داشته باشند؛ به‎عبارت دیگر مطابق دستور، یعنی دستورمند باشد؛ مانند:

محسن دیروز کتابی به من داد.

دوستانش وی را با انجیل آشنا کردند.

جمله‎‎ی غیرمستقیم (یا دستورمند): جمله‎ای است که در آن، اساس نظم طبیعی و آیین ترکیب و اجزا و ارکان به هم خورده باشد؛ مانند:

تهران، شهری است بزرگ در دامنه‎ی کوه البرز.

باز برگردیم به‎تاریخ.

 

انواع جمله از حیث فعل

جملهی فعلی؛ به جمله‎ای می‎گویند که از نهاد و فعل تام ساخته شده باشد؛ مانند:

سیب رسید. سیب خورده شد. او هنوز نیامده بود. روزبه‎روز تراشیده شدم.

جملهی اسنادی؛ به جمله‎ای می‎گویند که از نهاد، مسند، و فعل ربطی ساخته شده باشد؛ مانند:

هوا سرد است. حالم بدتر شد. مسئول، خود ما هستیم.

جملهی بیفعل: به جمله‎ای گفته می‎شود که در ظاهر فعل نداشته باشد و فعل آن در ژرف ساخت جمله باشد؛ مانند: به‎راست راست، ایستادن ممنوع، صبح‎ به‎خیر.

 

انواع جمله از حیث ساختمان

جملهی ساده؛ جمله‎ای است که در آن تنها یک فعل به‎کار رفته باشد؛ مانند:

آیا انسان ابدی است؟

جملهی مرکب؛ جمله‎ای است که در آن بیش از یک فعل به‎کار رفته باشد؛ مانند:

درس‎هایت را خوب بخوان تا در امتحان موفق شوی.

در صورتی‎که بروی و زود برگردی من همین‎جا می‎مانم.

 

جملهی پایه/ جملهی پیرو

جملهی پایه: آن قسمت از جمله‎ی مرکب است که غالباً غرض اصلی گوینده یا نویسنده را در بردارد و قابل تأویل به غیر جمله نیست.

جملهی پیرو: آن جزء از جمله‎ی مرکب است که همراه جمله‎ی پایه می‎آید و وابسته به جمله‎ی پایه است؛ یعنی مفهومی از قبیل زمان، شرط، علت و جز آن را به مفهوم جمله‎ی پایه می‎افزاید و قابل تأویل به مصدر یا صفت است. جمله‎ی پیرو، خود معنی کامل ندارد؛ یعنی جمله‎ای است ناقص که مفهومی به جمله‎ی پایه‎ می‎افزاید. در جمله‎های مرکب زیر جمله‎های پایه/ پیرو مشخص شده‎اند.

(1) درس‎هایت را بخوان (جمله‎ی پایه) تا در امتحان موفق شوی. (جمله‎ی پیرو)

(2) تا شیر را باز کردم (جمله‎ی پیرو) آب فوران کرد. (جمله‎ی پایه)

(3) در صورتی‎که بروی و زود برگردی (جمله‎ی پیرو) من همین‎جا می‎مانم. (جمله‎ی پایه)

(4) قاصدی که به راه افتاده بود رسید («قاصد... رسید» جمله‎ی پایه و «به‎راه افتاده بود» جمله‎ی پیرو).

 

اقسام جمله از حیث استقلال مفهوم و پیام

جملهی مستقل یا کامل: جمله‎ای است که به‎تنهایی مفهوم و پیامی روشن و کامل دارد؛ مانند:

آزادی بزرگ‎ترین نعمت‎هاست.

ریاست کنفرانس را گاندی برعهده داشت.

جملهی ناقص: جمله‎ی ساده‎ای است که به‎تنهایی مفهوم روشن و رسایی ندارد؛ مانند:

اگر وقت داشتم...

کتابی که خریده‎ام...

 

اقسام جمله از حیث اثبات و نفی پیام و مفهوم

جملهی مثبت: جمله‎ای است که وقوع یا داشتن و پذیرفتن حالتی را خبر دهد و یا طلب کند؛ مانند:

نسرین درس می‎خواند. درس خوانده شد. نسرین درسخوان است.

نسرین مریض شده است. کتاب را بردار. برای امتحان آماده شوید.

جملهی منفی یا سلبی: جمله‎ای است که برعکس جمله‎ی مثبت، وقوع یا داشتن و پذیرفتن حالتی را نفی و سلب نماید و یا نبودن آن را طلب کند؛ مانند:

نسرین درس نمی‎خواند. درس خوانده نشد. نسرین درسخوان نیست.

جملهی معترضه: جمله‎ای است که در ضمن جمله‎ی اصلی می‎آید و مفهومی چون دعا و نفرین را می‎رساند و یا نکته‎ای را توضیح می‎دهد و اگر آن را حذف کنیم خللی در معنی و مفهوم جمله‎ی اصلی پدید نمی‎آید؛ مانند:

بابک، خدا حفظش کند، بچه‎ی مؤدبی است.

مطابق روایت مسیحیان ـ و این روایت با قرآن کریم تطبیق نمیکند ـ عیسی(ع) به‎دست مخالفان کشته شد.

جملهی پیوسته: جمله‎هایی هستند که ـ برخلاف جمله‎های مرکب که جمله‎ی پیرو در آن‎ها ناقص و وابسته است ـ به دنبال هم می‎آیند و از حیث مفهوم با هم ارتباط و پیوستگی دارند، اما همگی جمله‎هایی مستقل و کامل هستند؛ مانند:

می‎خواستم به مسافرت بروم. عجله کردم. کیفم را در خانه جا گذاشتم. در گاراژ متوجه شدم. به سرعت به خانه برگشتم. چمدانم را برداشتم. سوار تاکسی شدم. دوباره به گاراژ آمدم. ولی وقتی رسیدم که اتوبوس حرکت کرده بود.

 

پیشاوند و پساوند

پیشاوند و پساوند، یا پیشوند و پسوند، حرف‎ها و کلمه‎هایی را می‌گویند که در پیش یا پس برخی کلمه‎ها درمی‌آیند و در معنی آن‌ها تصرف می‌کنند؛ مانند پیشوندهای «نا، بی، هم، فرا، فرو، بر» در کلمه‎های «ناتوان، بیدل، هم‍نشین، فراخور، فرومایه، برانگیختن»، و انواع پسوندهایی که در پی می‎آید:

(1) پساوند نسبت و اتصاف: که عبارت است از «ین» مانند: زرین، سیمین، رنگین، نمکین؛ و «ینه» مانند: زرینه، سیمینه، پشمینه، دیرینه؛ و «گان» مانند دهگان، بازرگان، گروگان، خدایگان؛ و «گین» مانند: شرمگین، غمگین، سهمگین؛ و «ناک» مانند: دردناک، سوزناک، غمناک، بویناک؛ و «مند» مانند هوشمند، خردمند، دردمند، زورمند؛ و «یار» مانند: هوشیار، بختیار، دادیار؛ و «ور» مانند: تاجور، هنرور، کینه‌ور.

(2) پساوند لیاقت و مشابهت: که عبارت است از «وار» مانند: پری‎وار، بنده‌وار، شاه‎وار، و «انه» مانند: خردمندانه، دوستانه، مردانه؛ و «سان» مانند: پیلسان، دیوسان، شیرسان؛ و «آسا» مانند: مهرآسا، مه‌آسا، پلنگ‌آسا؛ و «وش» یا «فش» مانند: ماه‎وش، پری‎وش، ماه فش، پری‌فش.

(3) پساوند مکان: که عبارت است از «گاه» مانند: رزمگاه، بزمگاه، کمینگاه؛ و «ستان» مانند: گلستان، نخلستان، بوستان، نیسان؛ و «کده» مانند: دهکده، بتکده، ماتمکده، آتشکده؛ و «لاخ» مانند: سنگلاخ، دیولاخ؛ و «زار» مانند: لاله‌زار، مرغزار؛ و «بار» مانند: رودبار، جویبار؛ و «سار» مانند: کوهسار، چشمه‌سار؛ و «دان» مانند: یخدان، جامه‌دان، نمکدان؛ و «سیر» مانند: گرمسیر، سردسیر.

(4) پساوند زمان: که عبارت است از «ان» مانند: بهاران، بامدادان، برگریزان؛ و «گاه» مانند: شبانگاه، شامگاه، صبحگاه؛ و «گاهان» مانند: شامگاهان، صبحگاهان، سحرگاهان.

(5) پساوند فاعلی: که عبارت است از «نده» مانند: زننده، گوینده، دهنده؛ و «ان» مانند: گریان، خندان، شتابان؛ و «ار» مانند: پرستار، خواستار، دوستار؛ «گار» مانند: پروردگار، آموزگار؛ و «کار» مانند: ستمکار، درستکار، بزه‌‌کار؛ و «گر» مانند: دادگر، بیدادگر، ستمگر.

(6) پساوند محافظت: که عبارت است از «دار» مانند: سرایدار، راهدار، پرده‌دار؛ و «بان» مانند: باغبان، دشتبان، دربان؛ و «وان» مانند ساروان، کاروان؛ و «بد» مانند: کهبد، سپهبد، هیربد.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

 

(1) حسن عمید، فرهنگ فارسی عمید، 2 جلد، جلد اول، مؤسسه‎ی انتشارات امیرکبیر، تهران، 1377.

(2) حسن انوری و حسن احمدی گیوی، دستور زبان فارسی 2، مؤسسه‎ی فرهنگی فاطمی، ویرایش دوم، چاپ بیست و یکم، تهران،

 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

فعل مرکّب:

فعل‌هایی هستند که از یک کلمه با یک فعل ساده ساخته می‌شوند و مجموعاً معنی واحدی را می‌رسانند مانند: «تأسّف خوردن»جزء غیرصرفی در این قبیل فعل‌ها در حکم جزء است و از این رو، نقش نحوی در جمله ندارد. اگر جزء غیرصرفی، نقش مشخّصی داشته باشد و از مجموعِ جزء غیرصرفی و صرفی یعنی فعل ساده دو معنی حاصل شود، مجموع آن دو را نمی‌توان فعل مرکّب نامید؛ مانند خانه ساختن، که خانه مفعول است و مجموع آن دو، فعل مرکّب نیست. جزء غیر صرفی معمولاً صفت یا اسم یا بن فعل است.

فعل مرکّب فعلی است متشکّل از یک اسم با فعلی در حکم پسوند. به عبارت دیگر فعلی است متشکّل از دو لفظ دارای یک مفهوم؛ مثال: سرما خورد، رخ داد

اگر به فعل ساده یا پیشوندی یک یا چند تکواژ آزاد اضافه شود فعل «مرکّب» خواهد شد. حاصل کرد، دریافت کرد، دل بست، گوش داد.

طرز تشخیص فعل مرکّب:
وقتی دو کلمه با هم ترکیب می‌شوند، تشکیل یک واحد می‌دهند و دیگر جزء اوّل گسترش پذیر نیست، مثلاً کلمه‌ی رود که اسم ساده است، به تننهایی گسترش پذیر است و می‌توان گفت: رود بزرگ، رودی، رودها، رود هیرمند. امّا وقتی با کلمه‌ی خانه ترکیب شد، کلمه‌ی مرکّب می‌سازد و دیگر نمی‌توان گفت: روز بزرگ خانه، رودها خانه، رودی خانه، رود شهر خانه، رود هیرمند خانه. همین نکته در مورد فعل مرکّب هم صادق است: مثلاً می‌گوییم: «سعادتی به من دست داد.»، دست داد در این جمله فعل مرکّب است و نمی‌توان آن را گسترش داد و گفت: سعادتی به من دستی داد / دست زیاد داد / دست‌ها داد. امّا «کوشش کرد» به این دلیل فعل مرکّب نیست که می‌توان گفت: کوشش‌ها کرد، کوشش زیادی کرد، کوششی کرد، کوشش خود را کرد. چنان که می‌بینیم کوشش در «کوشش کرد» مفعول است. به عبارت دیگر کوشش کرد مثل «کتاب خرید» است و عقل دارد و وقت دارد. در این جمله‌ها، واژه‌های کوشش، کتاب، عقل و وقت مفعول هستند چه نشانه‌ی مفعولی «را» بگیرند یا نه (یعنی شناس باشند یا ناشناس)

نکته: در فعل مرکّب، دو معیار زیر، مورد توجّه است:

1- هر فعل باید دقیقاً در همان جمله و بافتی که به کار رفته در نظر گرفته شود چون در کاربرد دیگر احتمالاً معنایی دیگر خواهد داشت و این دو با وجود شباهت ساختی نباید از یک مقوله تلقّی شوند؛ مثل «داد» که در دو کارکرد زیر یکسان نیست: الف) علی جشنی ترتیب داد. ب) علی ترتیب کارها را داد.

در مثال نخست، ترتیب داد مرکّب است چون نمی‌توان گفت: علی جشنی ترتیبی داد. / ترتیب‌ها داد. / ترتیب درستی داد. امّا ترتیب داد خارج از این جمله می‌تواند فعل مرکّب نباشد هم چنان که در مثال (ب) دیدیم.

2- معیار ساده یا مرکّب بودن، کاربرد طبقه‌ی تحصیل کرده در زبان نوشتاری کتاب‌های درسی است. یعنی ساخت مورد نظر باید عملاً به کار رود و تنها کافی نیست که بگوییم اگر به کار برود، مردم آن را می‌فهمند؛ مثلاً اگر همان جمله‌ی پیشین به صورت علی جشنی را ترتیب خوبی داد، گفته شود، معنای آن فهمیده می‌شود امّا عملاً کاربرد ندارد چون جمله‌ی درستی نیست.

تجزیه‌ی فعل به دو یا چند جزء فعل مرکّب نمی‌سازد امّا بعضی از آن‌ها به تدریج صورت ترکیبی پیدا می‌کنند.

در ساختمان فعل‌های مرکّب، عناصر متفاوتی به کار می‌روند که یکی از آن‌ها فعل ساده است مثل: کردن، یافتن، افتادن، آمدن ... .

برخی از فعل‌های مرکّب نیز در حقیقت عبارت‌هایی کنایی هستند که امروزه دیگر از نظر ادبی جزء کنایه‌های غیر زایا (= مرده) محسوب می‌شوند؛ بنابراین فعل‌های مرکّب را می‌توان بر این اساس تقسیم بندی کرد: الف) فعل‌های مرکّب با فعل عمومی. ب) فعل‌های مرکّب (عبارت‌های کنایی مرده یا عبارت‌های فعلی).


تشخیص قالب رباعی از دوبیتی

همکاران گرامی پیشنهاد یک راهکار ساده جهت تشخیص قالب رباعی از دوبیتی در دوره راهنمایی:

1 - ابتدا هجاهای (کوتاه و بلند و کشیده ) را به دانش آموزان آموزش می دهیم .

2 - اولین بخش از اولین کلمه بیت را انتخاب می کنیم.اگر دارای هجای کوتاه بود (دوواج)شعر دوبیتی ات ولی اگر هجای آن بلند(سه واج ) بود شعر رباعی است .

مانند :

پدر خوبه و مادر نازنینه           برادر میوه‌ی روی زمینه

اگر گَردی همه‌ی عالم سراسر          نبینی میوه‌ای به از برادر

« پ » در کلمه پدر دو واج است پس این شعر دو بیتی است .

 

خواهی که خدا کار نکو با تو کند         ارواح ملائک همه رو با تو کند

یا هر چه رضای او نیست در آن مکن      یا راضی شو به هر چه او با تو کند

« خوا »در کلمه خواهی دارای سه واج است یعنی صدای بلند دارد پس شعر رباعی است .

نکته :صداهای بلند «آ .ای.او»دو واج به حساب می آیند .

 

نوع قالب، قافیه و ردیف را در ابیات زیر مشخّص کنید.

 

1- گر شادی خویش در آن می‌دانی    /    کاسوده دلی را به غمی بنشانی

در ماتم عقل خویش بنشین همه عمر  /  می‌دار مصیبت که بسی نادانی       «ابن یمین»

2- دل عاشق به پیغامی بسازه                 خمار آلوده با جامی بسازه

مرا کیفیّت چشم تو کافی است    /   ریاضت کش به بادامی بسازه                                                                        «باباطاهر»

3- دائم سخن از صدق و وفا گفتن             به وز دامن دل گَرد هوا رُفتن به

از هر چه خردمند گزیند به جهان کم       خوردن و کم خُفتن و کم گُفتن به   «ابن یمین»

4- پدر خوبه و مادر نازنینه           برادر میوه‌ی روی زمینه

اگر گَردی همه‌ی عالم سراسر          نبینی میوه‌ای به از برادر

5-خواهی که خدا کار نکو با تو کند         ارواح ملائک همه رو با تو کند

یا هر چه رضای او نیست در آن مکن       یا راضی شو به هر چه او با تو کند    «ابن یمین»

6- یاری بگزین کز تو جدایی نکند                 از غیر تو با کس آشنایی نکند

از اهل جهان بی‌وفا ای دل من              یاری بگزین که بی‌وفایی نکند «ابن یمین»

7- عاقل سخن ار چه پیش محرم گوید          باید همه نیک گوید و کم گوید

 واندر پس هیچ کس نگوید بد از        آنک دیوار سخن هم بشنود هم گوید    «ابن یمین»

8- این صبحدمی که بگذرانی یارا            بی‌ذکر و نمازچون کنی فردا را    

برخیز و غنیمت شمر این صبح         که صبح بسیار دَمَد که دم نیاید ما را    «حسن میرخانی»

9- يكي درد و يكي درمان پسندد             يكي وصل و يكي هجران پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجران            پسندم آن چه را جانان پسندد ۱۰ - تشویق اگر محرّک پیر شود           از نو شود او جوان، جهانگیر شود

 از بس که مؤثّر است باد تشویق             در بینی موش اگر فتد شیر شود             «حسن میرخانی»

11- هر وقت که دیدی غضب رو آورد              از یک تا صد شماره کن ای سره مرد

در ضمن شماره عقلت آید سر جای                  دیگر نکنی آن چه نمی‌باید کرد «ایرج میرزا»

12- گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني؟        و آن چنان مات كه يك دم مژه بر هم نزني!

مژه بر هم نزنم تا كه از دستم نرود                       ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!

13- برادر با رفیق بد مکن خو                               به حاجت پیش نامردان مکن رو

حقیقت گویدی پور فریدون                                      گل پس مانده‌ی کس را مکن بو

14- آنان که محیط فضل و آداب شدند                     در جمع کمال شمع اصحاب شدند

 ره زین شب تاریک نبردند برون                            گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

15- چرا ویلان و سرگردانی ای دل!                            همیشه مایل خوبانی ای دل!

 مرو بر خانه‌ی خوبان تو بسیار                                  که آخر در بلا می‌مانی ای دل!

16- از شبنم عشق خاک آدم گِل شد             صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

 سر نشترِ عشق بر رگِ روح زدند               یک قطره فروچکید و نامش دل شد»

17- قد سروت الهی خم نگرده           دل شادت به دور غم نگرده

دعای مو دری عالم همینه               که سایت از سر مو کم نگرده

18- درخت غم به جانم کرده ریشه            به درگاه خدا نالم همیشه

عزیزان قدر یک دیگر بدانید            اجل سنگ است و آدم مثل شیشه                        «باباطاهر»

19- دو چشم روشنت دریای نوره                     نگاه دلفریبت پُر غروره

بذار حرف دلم را با تو گویم                         دل پاکت برام سنگ صبوره

20- به روی گونه‌ات شبنم نشسته                   کتابِ چشم‌هایت را که بسته

دل نازک‌تر از برگ گُلَت را                          سنگ کدامین کس شکسته

21- من آن پرخاشجو را دوست دارم           من آن بیگانه خو را دوست دارم

از آن رو دشمنم شد آن جفاکار               که می‌دانست او را دوست دارم                  «ابوالقاسم حالت»

22- دلی خواهم که دلدارش تو باشی       انیس و مونس و یارش تو باشی

دلی خواهم که از جمع نکویان                              وفادارا، خریدارش تو باشی               «محمّد فتحی»

23- در عشق توام طاقت تنهایی نیست                 تا وسع و توان بود تحمّل کردم 

و از هجر توام تاب شکیبایی دیگر                           چه کنم وسع و توانایی نیست                 «ناشناس»

24- در عشق کسی را که شکیبایی نیست              مرگ است علاج وی و بیرون

 از مرگ وز هجر تحمّل و توانایی و نیست                هر مصلحت دگر که فرمایی نیست        «ناشناس»

۲۵ - بازآی که در سوز و گدازم بینی                              نی نی غلطم که خود فراق تو مرا

بیداری شب‌های درازم بینی                                       کی زنده گذارد که تو بازم بینی      «مهجور»

 26- پادشاها من به درگاهت پناه آورده‌ام               چار چیز آورده‌ام شاها که در گنج تو نیست

در حریم حضرتت روی سیاه آورده‌ام                          نیستی و حاجت و عذر و گناه آورده‌ام

«سلطان العارفینالبسطامی»

27- از حال من آگهی تو ای بار خدای             ورنیست پس این گره ز کارم بگشای           «ابن یمین»

28- این صبحدمی که بگذرانی یارا                 بی‌ذکر و نماز چون کنی فردا را

برخیز و غنیمت شمر این صبح که صبح                بسیار دَمَد که دم نیاید ما را       «حسن میرخانی»

29- مرا نه سر، نه سامون آفریدند                         پریشونم، پریشون آفریدند

پریشون خاطران رفتند در خاک                         مرا از خاک ایشون آفریدند                  «باباطاهر»

3۰- آنان که پری‌روی و شکرگفتارند            حیف است که روی خوب پنهان دارند

فی‌الجمله نقاب نیز بی‌فایده نیست                 تا زشت بپوشند و نکو بگذارند              «سعدی»

۳۱- گر کسب کمال می‌کنی، می‌گذرد                   ور فکر مُحال می‌کنی، می‌گذرد

دنیا همه سربه‌سر خیال است، خیال                  هر نوع خیال می‌کنی، می‌گذرد       «وحشی بافقی»

۳۲- ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست                 بی‌باده‌ی گلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امرو تماشاگه ماست               تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست               «خیّام»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

دستور زبان فارسی :                                                                                                                                                                                                                                                                                                                     

جمله :

جمله: به مجموعه ای از کلمات یا عبارات گفته می شود که پیامی را از گوینده به شنونده یا نویسنده به خواننده می رساند. :

جمله را معمولاً چنین تعریف می کنند: جمله، مفهوم کاملی است که به وسیله ی چند کلمه بیان       می شود. یا مجموعه ای از کلمات است که بر روی هم معنی تمام و کاملی داشته باشد:  بهار عروس فصل هاست.

 به نزدیک من صلح بهتر که جنگ.

 گاهی ممکن است که جمله تنها یک کلمه باشد. در این صورت آن کلمه اغلب فعل است که فاعل آن حذف شده است: بنشینید .  بفرمایید . (یعنی شما بنشینید...  )

جمله به دو بخش نهاد و گزاره تقسیم می شود:

علی   دانش آموز موفقی است.

نهاد             گزاره

نکته: همیشه فعل در قسمت گزاره وجود دارد.

در پیدا کردن تعداد جمله باید ابتدا به نکات زیر توجه کنیم:

به تعدادافعالی که وجود دارد توجه کنیم .

به افعالی که در جمله حذف شده اند توجه کنیم .

منادا که یک شبه جمله است ،یک جمله حساب کنیم .

صوت ها هم  که یک شبه جمله است ،یک جمله حساب کنیم .

شبه جمله

شبه جمله  واژه های هستند که معنی جمله از آن حاصل می شود .

مانند: صوت ها ومنادا

صوت های معروف: آفرین ، سلام ، خداحافظ ، آه ،اوخ،دریغ ، دریغا ، به به ، خوشا ،آری ،بسم ال..خفه ، هان ، اَلا ، بس ، مبادا احسن و چه خوب .

نکته : صوت ها در جمله معمولا نقش قیدی دارند .

    منادا کلمه ای است که مورد خطاب قرار می گیرد و معمولا بعد از حروف ندا     می آید. (حروف ندا  :ای ، یا ،ایا ، ا )

نکمه : اسم های که در جمله مورد خطاب قرار می گیرد منادا هستند .

زهرا درس هایت را بخوان .  ای یاد تو مونس روانم   / یا مهدی     / خدایا

منادا                     حرف ندا   منادا          حرف ند ا   منادا     منادا حرف ندا 

جمله از نظر محتوای پیام هایی که دربر دارد پنج نوع است:

1 - جمله ی خبری که خبری را برساند: هوا روشن است.

 - 2جمله ی پرسشی که پرسشی در آن باشد: آیا هوا روشن است؟ جمله ی پرسشی گاهی برای تأکید یا اعتراض یا تشویق است: مگر به تو نگفتم؟

3 - جمله ی تعجبی که شگفتی را بیان می کند: چه هوای خوبی!

4 - جمله ی امری که در آن خواهشی یا فرمانی باشد: بخور تا توانی ز بازوی خویش.

- 5جمله ی دعایی که در آن دعا باشد. خداوند پدرت را رحمت کناد.

جمله تقسیماتی دیگر هم دارد:

 - 1جمله ی ساده، جمله یی است که یک فعل دارد: دیروز هوا آفتابی بود.

 - 2جمله ی مرکب، دو جمله یا بیشتر است که بر روی هم معنی تمام و کامل دارد: بس که دیروز کار کردم، خسته شدم.

- 3جمله ی مستقل، جمله ی ساده یی است که معنی کامل دارد: دیروز زیاد کار کردم.

- 4جمله ی ناقص، جمله یی است که معنی آن به وسیله ی جمله ی دیگر تمام می شود: چون دیروز هوا آفتابی بود،

5 - جمله ی مکمل، جمله یی است که معنی جمله ی ناقص را کامل می کند: به دریا رفتیم. (به دنبال جمله ی چون دیروز هوا آفتابی بود.  (

6 - جمله ی معترضه، جمله یا عبارتی است که در وسط جمله ی اصلی می آید و تو ضیحی درباره ی آن می دهد: پدربزرگ من - خدا بیامرزدش- مرد خوبی بود.(این جمله به دستور زبان مربوط نیست، اما چون جمله خوانده می شود، برای توضیح در اینجا آوردیم(.

هر جمله ی مرکب دو نوع جمله را دربر دارد: یکی از جمله ها غرضِ اصلی گوینده است که آن را جمله ی پایه گویند. جمله ی دیگر که برای کاملتر کردن معنی جمله ی پایه می آید، جمله ی پیرو نام دارد: تو آن گوی (پایه) که شایسته ی توست (پیرو)

  نها د

 نهاد:  قسمتی از جمله است  که در باره ی آن خبری داده می شود . مانند:

              با دیدن روی گل، قناری                    سرداده ترانه ی بهاری

                                         نهاد

همان طور که می بینید، در شعر، نهاد، جای مشخصی ندارد. یعنی نهاد همیشه در اول جمله نمی آید.

برای به دست آوردن نهاد، کافی است به اول فعل، (( چه چیز؟ )) یا (( چه کسی )) اضافه کنیم، مانند:

           از لانه، پرنده ی خوش آواز                  بگشوده دوباره بال پرواز

چه چیزی بگوشوده؟                        پرنده خوش آواز                      نهاد

نکته : همه ی نهاد ها فاعل نیستند اما همه ی فاعل ها نهاد هستندند .

مانند : درخت سبز است.              عطار کتاب اسرار نامه را نوشت .

      نهاد                               نهاد فاعلی ( زیرا نهاد ما کننده ی کار است )

  گزاره

قسمتی از جمله که درباره ی نهاد خبری را بیان می کند. مانند:

 ملل مختلف،  با زبان ها و فرهنگ های گوناگون اسلام را پذیرفته اند.

    نهاد                                 گزاره

نکته: مهم ترین جزء جمله فعل است.

نکته: گاهی اوقات یک فعل به تنهایی یک جمله به حساب می آید که به آن جمله گزاره می گویند که نهاد آن حذف شده است. مانند: رفت.

نکته: در نوشته های معمولی نهاد در آغاز جمله و گزاره در پایان جمله قرار می گیرد .

مسند :

قسمتی از جمله است که در مورد نهاد موضوعی را بیان می کند یا قسمتی از جمله که حالتی رابه نهاد نسبت می دهید. یا  مسند ، ویژگی یا صفت و حالت و یا تعلّق یا نامی را به نهاد نسبت می دهد . یا پیدا شدن ویژگی و یا حالت یا صفتی را در نهاد بیان می دارد . یا بودن در حالی یا در حالتی را می رساند و یا تشبیه را بیان می کند : گل سرخ زیباست .

نکته: بیش تر اوقات مسند صفت است.

مسند در چه جمله ای وجود دارد؟

مسند در جملاتی می توان پیدا کرد که حتما در آن جمله فعل اسنادی وجود داشته باشد.(افعال اسنادی همان افعال ربطی هستند.) افعال ربطی همان فعل های(است، بود، شد، گشت، گردید)هستند.

هرگاه افعال ربطی به معنی :

1 - انجام کار

2 - وجود داشتن

به کار نرود افعال اِسنادی است . هرگاه افعال ربطی به معنی :

1 - انجام کار

2 - وجود داشتن

به کار رود افعال خاص هستند .

نکته: فعل های گشت و گردید تنها در زمانی که معنی شد بدهد ربطی است وگرنه فعل خاص است. مانند:

      هوا سرد گردیده.                                           عصبانی گشت.

به معنا شد، فعل ربطی                                   به معنا شد، فعل ربطی

     دزدی در خانه ی فقیری می گشت.         فعل خاص: زیرا معنی شد نمی دهد. (به معنی جستجو کردن است )

نکته: اگر فعل است و بود به معنی وجود داشتن به کار برود فعل خاص است. مانند:

    آن چه میان آسمان و زمین است.                      فعل خاص زیرامعنی وجود داشتن می دهد.

نکته:

بیشتراوقات مسندها صفت هستند.

چگونگی شناخت مسند:

هرگاه ازفعل جمله بپرسیم چطوروچگونه پاسخی که فعل     می دهد مسنداست مانند:

تظاهرات مردم روزبه روزبیشتر می شد.اگر از فعل بپرسیم تظاهرات مردم چگونه    می شد ؟ فعل پاسخ می دهد بیشترشد . پس بیشترمسنداست.

« هواامروز بسیارسردبود . » از فعل می پرسیم هوا چگونه بود؟ وفعل جواب می دهد هوا سرد بود . سرد مسند است .

نکته:

مسند در جمله های وجود دارد که افعال اسنادی وجود داشته باشد.

افعال اسنادی:

همان افعال ربطی (است- بود- شد-گشت-گردید) می باشد.

اگر فعل گشت وگردید به معنی شد به کارروند ، فعل اسنادی حساب می شوند. اما این دو فعل اگر به معنی چرخیدن و یا جستجو کردن به کار رود ، فعل خاص هستند .

مانند: برگ درختان زرد گشت.         پلیس خیانان را گشت .

اگر فعل  «است وبود » به معنی وجود داشتن یا انجام دادی کاری به کار رود فعل خاص است.  زهرا در خانه است .           در مدرسه ی ما یک نماز خانه بزرگ بود .

مریم در حال نماز خواندن است . (در این سه جمله مسند وجود ندارد. )

مانند :  « آنچه میان آسمان ها وزمین است . » چون به معنای وجود داشتن است پس فعل خاص است  . اما در جمله ی « دریا طوفانی است . » چون است به معنای وجود داشتن ، نیست پس جمله ما فعل اِسنادی دارد و طوفان مسند است .

 

فعل های ربطی عبارتند از : بود ، است ، باشد ، شد ، شود ، می شود ، گشت و گردید ، می گردد ، خواهد بود ، خواهد شد و هست و نیست .

جمله های گذرا به مسند در کوتاه ترین صورت خود دارای سه بخش نهاد ، مسند و فعل اند . در جمله هایی مانند خداهست ، سیمرغ نیست ، فعل های « هست » و « نیست » که به وجود و یا عدم نهاد دلالت دارد به تنهایی جای مسند و فعل را گرفته اند . و در حقیقت هم ارز جمله های ربطی ای هستند که در ان ها متمّمی که جای مسند را گرفته بود ه حذف شده :

خدا در جهان موجود است خدا در جهان هست خدا هست .

سیمرغ درجهان موجود نیست سیمرغ در جهان نیست سیمرغ نیست .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  | 

 

خردآن پایه ندارد که بر او پای گذاری                  بختیاری و توبر مرکب اقبال سواری

چون توان در تو رسیدن به دویدن به پریدن           نور پای که چنین با دگران فاصله داری

لیله القدر وصال تو چه فرخنده شبی بود               تا چه دیدی که چنین مستی وپرشور وشراری

شعله در خرمن تاریکی تاریخ فکندی                   چشم بیدار زمان بودی وخسبیده به غاری

از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت              طرفه فانوسی و آویسخته بر طرفه مناری

نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست               از نگاه ونفست حق به طرف آمده  آری

به شفا خانه قانون تو افتاد نجاتم                        کیمیای است سعادت ز فتوحات تو جاری

ای غزل واره پایانی دیوان نبوت                        حجت بالغه ی  شاعری حضرت باری

دولتی اختر اقبال بلندی که بخندی                       رحمتی سینه ی آبستن ابری که بباری

شاه شمشاد قدان خسرو شیرین دهنانی                کوثر خلد نشان سدره ی معراج تباری

مژده یی اختر سعدی جرسی نعره ی رعدی          آفتابی سحری خنده ی صبح شب تاری

یوسفستان جمالی هنرستان خیالی                     شکرستان وصالی زشکر شور بر آری

روح عشقی ، هنری خمر خرابات طهوری           نفحات شب قدری نفس سبز بهاری       

همه اقطار گرفتی همه آفاق گشودی                  به جهادی و مدادی و کتابی و شعاری

توسن تجربه ،ای فاتح آفاق تجرد                     در شب واقعه راندی ز مداری به مداری

زسوادی به خیالی ز خیالی به هلالی                 پای پر آبله جبریل و تو چالاک سواری

بال در بال ملائک به تماشای رسولان               طائر گلشن قدسی توو خود عین مطاری

به تجمل بگذشتی به جلالت بنشستی                 بر چنان خوان کریمی و چنان خیل کباری

میهمان حرم ستر عفاف ملکوتی                     در تماشا گه رازی و تماشا گر یاری                                         

با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان        مهربان باش چو بر حمل امانت بگماری

تو بر ارکان شریعت نزدی سقف معیشت            سیر چشمی تو، رسالت ز تجارت نشماری!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت   توسط احمد  |